می‌خواهم بگویم که روزهای بد می‌گذرند؛ مثل مرداد ۹۵ که گذشت، مثل سال ۹۰ که رفته و دیگر چیزی در خاطرت نمانده. می‌خواهم بگویم از روزهای بد نترسی. آرام باش و هیاهو نکن. همه چیز تحت کنترل است. هرچه پیش بیاید، تو می‌توانی از پسش بربیایی. صبور باش و آرام. شلوغ‌کاری راهش نیست. هیچ‌وقت روش ما این نبوده. تحمل کن تا تمام شود. آن‌وقت، وقتی پیش بیاید، با آن مواجه می‌شویم. 

و روزهای بد آدم را خسته و بی‌طاقت و بداخلاق می‌کنند. اشکالی ندارد. با خودت مدارا کن. آدم‌های مهربان اطراف ما، درک می‌کنند، ما را تنها نمی‌گذارند. قدر بودنشان را بدان، اما خودت را سرزنش نکن. بیشتر صبور باش. بی‌طاقتی را از خودت جدا کن. اجازه بده سکوت برگردد و حالت را بهتر کند. به محمدتقی گوش کن. اوضاع را از آن‌چه هست بدتر جلوه نده. هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. میلیون‌ها سال است که چیزی عوض نشده.

۲ دانه حرف ۱۲ قلب

مباش غره به سامان این بنا که نریزد

 یک پشتی می‌گذارد زیر سرم و می‌دود سمت کمد چادرها. تای چادر گل‌گلی را باز می‌کند و می‌کشد رویم، بعد آن یکی را که نقش و نگار سبز دارد. می‌رود سمت پنجره‌ها. زیر لب می‌گویم بگذارد باز بمانند. می‌ایستد، یک چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم و دوتایی‌شان می‌روند. در نمازخانه‌ی آبی مدرسه، سست و بی‌جان افتاده‌ام. پرده‌های نازک آبی، در دست باد پرواز می‌کنند و فرومی‌افتند و آسمان، پیدا و پنهان می‌شود. دسته‌ی کلاغ‌ها در راه بازگشتند. روشنی درخشان روز، فرونشسته و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رود. فکر می‌کنم« باید آرام باشی». در خیالم می‌گردم دنبال روان‌نویس نوک‌نمدی دو دهم، روی یک صفحه‌ی سفید A3، هزاربار می‌نویسم :"ای خیال عارضت آه ضعیفان را عصا"

 نگار می‌نشیند کنارم. بسته‌ی شکلات را از دست لرزانم می‌گیرد و کلنجار می‌رود برای باز کردنش. از هدیه می‌پرسم:« به سالن سر زدی؟» می‌گوید که همه دارند درس می‌خوانند. این‌طور می‌گوید تا بلند نشوم بروم بالای سرشان. با غصه می‌گویم:« بچه‌های مردم رو سپرده‌ند دست من.» نگار می‌گوید:« اصلا نگرانش نباش. این دیگه چه کوفتیه؟» کاغذش را پاره می‌کند و می‌دهد دستم. اصرار می‌کنم:« شما دیگه بفرمایید سر درس‌تون.» می‌خندند و نگار یک کیک از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. « نه، ما این‌جا هستیم تا تو همه‌ی این‌ها رو بخوری!» می‌گویم:« نمی‌خورم، من از این کیک‌ها دوست ندارم.» گوشی‌ام را می‌دهم دستش تا با خانم امینی تماس بگیرد. در نمازخانه را که می‌بندد، اشکم روان می‌شود.

 خانم مصلحی آمده و یک بسته‌ی بزرگ پفک برایم آورده. همه‌ی توانم را جمع می‌کنم، می‌نشینم و تکیه می‌ذهم به کمد پرچم و اعلامیه‌های 22 بهمن. پفک را باز می‌کند، می‌نشیند رو‌به‌‌رویم و زانوهایش را بغل می‌کند. «باز یادت رفت غذا بخوری؟» به چشم‌های مهربان گوستاو فکر می‌کنم و اشک‌هایم می‌چکد. جلوی خودم را نمی‌گیرم. فکر کردن به این‌که جلوی خودم را بگیرم، تمام انرژی بازیافته‌ام را تحلیل می‌برد. دوباره دراز می‌کشم و چادر گلدار آبی را می‌کشم تا چانه‌ام. می‌گویم:« بچه‌ها توی سالن تنهااند.» می‌گوید:« نگران نباش.» نمی‌رود. با هم صحبت می‌کنیم. 

*

 سه و نیم صبح بیدار شدم. نامت را صدا کردم. خواستم بیایی و دستم را بگیری. خانه تاریک و ساکت بود، تنم تبدار و هوا گرم. خودم را کشیدم سمت پنجره و تا نیمه بازش کردم. لیوان نصفه‌ی آب را از روی میز برداشتم و خالی کردم روی سرم. جواب نداد. پتو را پیچیدم دورم و پاکشان رفتم سمت آشپزخانه. توی تاریکی، شربت آبلیمو درست کردم و دراز کشیدم روی زمین. گشتم دنبال تمام چیزهای کوچکی که در دل این روزهای خوب، آزارم داده‌اند. هیچ‌کدام آن‌قدر بزرگ نبودند. پس من ضعیف شده‌ام. وابسته شده‌ام به یک روال مشخص که اگر هر جزئش نباشد، از پا می‌افتم. برای خودم یک دستورالعمل خوشبختی نوشته‌ام و اگر طبق نقشه پیش نروم، احساس ناکامی و شکست می‌کنم. باید از بندها جدا شوم. از نیاز به حضور مام‌بزرگ سر سفره‌ی شام، از محبت بچه‌های سال چهارم دبیرستان ما، از دل‌مشغولی شیرین دوست داشتن، از انتظار کشیدن برای لحظه‌ی رسیدن، از شمردن لبخند دیگران، از احتیاج به شنیده شدن نامم، از بودن تنها دو دوست من در قسمتی از هرروزم. باید از وابستگی‌ام نسبت به آن‌ها جدا شوم. بعد نگرانی‌های دیگرم را حل می‌کنم.

 هوا روشن شده بود که تلفن خانه زنگ خورد. همکارهایم بودند. تلفن را گذاشته بودند روی اسپیکر و همه با هم داد می‌زدند که می‌خواهند مرا ببرند کله‌پاچه بخوریم. سفارش کردند استراحت کنم و اگر مواظب نباشم، به مادرم خبر می‌دهند. گفتم به مادرم خبر ندهند.

از کوله‌پشتی، سررسید اضافه‌ام را درآوردم و شروع کردم به نوشتن. شاید حالم را بهتر کند. 

  

۱۴ دانه حرف ۱۰ قلب

صفای باطن چای‌دارچین سحری


سیاه‌دل که می‌شوم٬ روزه می‌گیرم. فارغ از دغدغه‌ی کسالت‌بار چیزی خوردن٬ روزم را به نوری روشن می‌کنم که آخرین فنجان چای قبل از اذان صبح٬ در دلم زنده کرده.

۲۰ دانه حرف ۱۸ قلب

تاریخ شفاهی ایران

(از سال‌های گذشته می‌گوید، از داریوش و داود و فریده.)

 _ این‌ها خدا و پیغمبر حالی‌شون نبود. یک روز نشسته بودیم توی حیاط، از میون حرف‌هاشون شنیدم «ما انقلاب کردیم که خودمون حکومت کنیم، نه که افسار رو بدیم دست آخوندا ». فهمیدم این‌ها توده ایَن.

+ توی حیاط شما چی‌کار می‌کردند مام‌بزرگ؟ 

_ فراری بودند. یک سال توی خونه‌ی ما قایم شدند.

+ ...

_ بعد انقلاب بود که چند نفرشون رو گرفتند. سعید رو هم گرفتند. ما نمی‌دونستیم. یک روز توران‌خاله اومد این‌جا. گفت «سعید رو برده‌ند، پیداش نکردیم، نمی‌دونیم چه بلایی به سرش اومده.» من نشسته بودم جلوی در، اصلا حال نداشتم. یک همسایه داشتیم ته کوچه‌مون، دادستان بود. گفت «چی شده آسیه خانم؟» گفتم این‌جوریه، پسرخاله‌م رو برده‌ند. گفت «من می‌رم خبر می‌گیرم.» 

عصری، زنگ زد به خانمش که «به آسیه خانم بگو پیداش کرده‌م. زنده‌ست. اگر چند روزی زودتر گفته بودند، آزادش می‌کردیم. همین‌جا، میدون گمرک بوده، اما حالا بردندش اوین.»

چند وقتی گذشت و آزاد شد. لاغر، مثل مرده‌ها. از آفتاب فرار می‌کرد. مدت‌ها می‌نشست توی اتاق تاریک، خیره می‌شد به یک گوشه.

بعد هم رئیس‌شون رو (اسمش یادم نمیاد) گرفتند. الحمدلله مملکت نیفتاد دست این‌ها.


۵ دانه حرف ۴ قلب

دهنتو ببند و بحث نکن

اصلا ما با اختلاف نظر زاده‌ایم. تقریبا هرچیز که او بگوید من مخالفم و اگر نباشم حتما یک جوری می‌گویدش که مخالفش بشوم.

  داستان هم کهنه ست٬ از زمان کودکی های من٬ یا پوریا٬ یا درواقع همه‌ی بچه‌های کوچک‌تر از او در فامیل. چشم‌مان به او بود همه. حرف‌هایش حرف ما می‌شد. علاقه‌مندی‌هایش سلیقه‌ی ما بود. چرا؟ چه می‌دانم. شاید چون نوه بزرگه بود. شاید چون یک کتابخانه ی غول‌آسا (در نظر بچه‌سال ما) داشت با همه جور کتاب. شاید چون قبل از آن‌که ما حالی‌مان بشود کامپیوتر یعنی چی٬ یک دانه خفنش را گوشه‌ی اتاقش داشت. شاید چون توی مهمانی‌ها می‌نشست کنار باباهای ما و از همه چیز حرف داشت و راجع به همه‌ی عالم می‌دانست. امام و مقتدای ما بود دیگر.. در هر مسئله‌ای ما آن را قبول داشتیم که او می‌گفت. (و بزرگ‌ترهای‌مان هم آن را قبول داشتند که او می‌گفت.) در هر زمینه‌ای.. سیاسی٬ مذهبی٬ فرهنگی٬ هرچی.

تا این‌که بزرگ شدم و فکر کردم «چرا»؟ و زدم همه‌ی چارچوب‌هایی که عقاید او برای ما ساخته بود را شکستم. آدم‌های تازه‌تری دیدم و حرف‌های دیگری شنیدم و عقاید دیگری را پذیرفتم. 

بعد از این دوره‌ی مباحثه‌ها بود. این‌که وقتی توی مهمانی نشسته کنار بزرگ‌ترها و جدیدترین تحلیل‌هایش را تدریس می‌کند٬ از آن گوشه کنارها بپرم میان بحث و حرفم را بزنم. یک حالت بدی داشت حرف مخالف زدن در جمعی که همه مثل هم فکر می‌کنند. بدی‌اش هم این بود که من نمی‌توانستم محکم و قاطع حرف بزنم. من فقط تا شک رفته بودم. نمی‌دانستم کدام طرف٬ کدام راه درست است٬ فقط به نظرم همه‌ی ماجرا آنی نبود که این‌ها حرفش را می‌زدند.

در تلگرام گروه خانوادگی دارید؟ حقیقتا که فاجعه است. اگر چندوقتی یک بار در مهمانی‌ها جمع می‌شدیم و گذری و از سر تعریف حرفی می‌زدیم و کل کل فوتبالی و تحلیل سیاسی ای و تمام می‌شد و می‌رفت٬ همه‌ را هر روز٬ باید در این گروه تلگرام «ابراهیمی خودمونی» بکشیم. اختلاف نظرها این‌جا جان آدم را به لب می‌رساند.

اوایل بحث نمی‌کردم‌. حرفی نمی‌زدم. می‌گفتم« عیسی به دین خود٬ موسی به دین خود.. لکم دینکم و لی الدین »  ولی دیدم نمی‌خواهم سپهر (برادر کوچک بنده) شبیه این‌ها باشد. نمی‌خواهم شبیه جمع فکر کردن را بپذیرد. می‌خواستم یادش بدهم مخالفت کردن عیبی ندارد. که باقی هم‌سالان فامیل هم که پشت سر و گوشه و کنار غر می‌زدند٬ توی جمع حرف‌شان را بزنند و از عقیده‌ی خودشان دفاع کنند.  اما خب رسیدم به جایی که فهمیدم حرص عبث می‌خورم. از خانواده‌م دور شدم. در خودم فرو رفتم. به حنا سپردم چند وقت یک بار یادم بیندازد که «دهنتو ببند و بحث نکن.»  گروه خانوادگی را mute کردم و ترجیح دادم که روابط‌مان به حداقل برسد.  

چند شب پیش باز با او درباره‌ی مولانا حرف زدیم و باز به اختلاف نظر رسیدیم. خسته بودم خیلی.. گفتم:« بحث کردن بی‌فایده‌س وقتی که ما از بنیاد متفاوت فکر می‌کنیم.» جواب داد:« درست میگی. اما بهتر نیست دنبال شباهت‌ها باشیم؟»

دلم تنگ شد. من خانواده‌م را دوست دارم. ما با هم خوشحالیم. ما کنار هم و پشت هم هستیم همیشه.. اما ان‌قدر بدبین شدم و ان‌قدر اختلاف نظرها درگیرم کرده بود که بین‌مان فاصله افتاد. شاید در روابط خانوادگی اهمیتی نداشته باشد که چه گرایش سیاسی‌ای داریم. شاید باید لکم دینکم و لی الدین. شاید اشکالی ندارد.. باید فکر کنم. 




خ. پاسخ کامنت‌ها را دادم. همه‌ی آن‌هایی که مانده بود.. عرض عذرخواهی برای تاخیر.

۱۲ دانه حرف ۵ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست