ماییم مست و سرگران


این روزها که می‌گذرد٬ شادم

که می‌گذرد این روزها٬

شادم

که می‌گذرد.


قیصر امین‌پور

۴ دانه حرف ۶ قلب

دیدن بلاگر صد در صد دل‌خواه در صبح سرد آذر، ماه آخر پاییز

   
خ. برای او و من، که دل‌مان پست‌های مفصل می‌خواهد و وبلاگ‎های پرحرف.



 گفت ده و نیم انقلاب می‌رسد. اول صبحی، هیچ آماده‎ی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیش‎تر می‎خوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملال‎انگیز درباره‎ی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگ‎بار است. یعنی می‌خواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بی‌جان یافتید، در اثر کش‌مکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، می‎فهمد، از رنجی که می‌بریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش می‎کردیم؛ یک ربع، بیست دقیقه‌ای غلت می‎زد و پتو را به خودش می‌پیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می ‌نشست در رخت‌خواب، به یک گوشه خیره، بعد یک‎باره "یاالله"ـی می‌گفت و به یک جست بلند می‌شد. به‌نظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبه‌های صبح‌گاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شده‌بودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب می‌دادم.

 اگر آدم کسل‌کننده‎ای باشید که مکالمات روزمره‌اش به طور معمول، دو صفحه‌ی word را هم پر نمی‌کند، قدم‌هایش هم صدا نمی‌دهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوه‌ای یخچالش مطمئن، درک می‌کنید که موقعیت ویژه‌ی "دیدار اول" چه‌قدر می‌تواند دلهره‌آور باشد. من هستم و می‌خواهم بگویم که اگر روزی گوشه‌ی خیابان تلف شدم، در راه رفتن به محل قرار بوده‌ام. 
البته از نظر من اشکالی ندارد که کسی بنشیند گوشه‌ی دفتر، سرش به کارش باشد و لزومی نبیند که در رابطه با هر مکالمه‌ای که در محیط شکل می‌گیرد، اظهار نظر کند. در اصول من، حرف باید به وقتش بیاید؛ به تناسب موضوع، لحظه، محیط و حس و حال مخاطب. باید از دل من باشد، بدانمش و باورش داشته‌باشم و سر آخر، وقتی از خودم می‌پرسم «خب، که چی؟ اصلا ارزشش رو داره؟» ، داشته‌باشد. طبیعی است که کم‌حرفی خصلت من باشد. ولی اجتماع، سکوت و درون‌گرایی را غیرطبیعی تلقی می‌کند. مثل عجیب‎الخلقه‎ها نشانش می‎دهد و صدایش می‎کند "خجالتی، کمبود اعتماد به نفس یا بی‎ادب".  به‎همین‎خاطر، قبل از این‎که به دیدارت بیایم، فکر می‎کنم به کلیدواژه‎های مشترک‎مان و جملاتی که به گفت‎و‎گو و معاشرت، راه باز می‎کنند. صبح آن روز هم، مثل همه‎ی اولین‎بارها.. اما، حقیقت این است که در ارتباط با آدم‎ها، پیش‎بینی معمولا جواب نمی‎دهد.

 زنگ زد. گفت کارگر منتظر است. من هنوز سوار تاکسی نشده‎بودم. زود رسید : انقلاب زودهنگام.

 من تو را ندیده‎ام هیچ‎گاه. تو، من را نمی‎شناسی. ممکن است هزاربار در خیابان از کنار هم عبور کرده‎باشیم. ممکن است امروز ظهر‎ تو، از من ساعت پرسیده باشی، یا آن شب که باران می‎آمد، من، از تو خواهش کرده‎باشم که همراه هم از خیابان رد شویم. تا به حال، نفهمیدیم. اما اگر بخواهی هم‌دیگر را ببینیم، در خیابانی که هردوی‌مان بارها از آن عبور کرده‌ایم، دیگر رفتارت متفاوت می‌شود. می‌ایستی یک گوشه، در محلی که مشخصه‎ای خاص برای آدرس دادن داشته‎باشد، سر تقاطع یا جلوی کتاب‎فروشی، کنار تابلوی حمل با جرثقیل و در جواب نگاه‎های عذاب‎آور مردم (طوری عجیب که انگار همه باید همیشه، باعجله درحال رفتن باشند،) این پا و آن پا می‌کنی که منتظر کسی هستم، می‌آید الآن. و سرک می‌کشی میان آدم‌ها و ماشین‌ها و مغازه‌ها، در کوچه‌ها، خانه‌ها، آجرها، سنگ‌فرش پیاده‌روها، می‌گردی به دنبال من، دنبال هر خصلتی که از من می‌دانی، عینکم، کفش‌های خاکی‌ام، پنجره‌ها، پنجره‌های آبی، پنجره‌هایی که شب‌ها چراغ اتاق‌شان روشن می‎شود و سایه‌ی تیره‌ی گلدان‎های شمعدانی، اسمم خورشید.. و من از چشم‌هایت که اسمم را تکرار می‎کنند، پیدایت می‎کنم. لبخند می‎زنم و جلو می‎آیم و خب اگر وسط خیابان در انتظار باشی و کسی مستقیم نگاهت کند و به سمتت بیاید، قطعا هم‌اویی‌ست که باید. با کمی تردید، لبخند می‎زنی و سلام اول، رنگ آشنایی می‎گیرد. "مثل دو غریبه که در خیابان به هم برسند و بگویند:« پخش اسب.»" (چهرازی)

 او آمد. گفته‌بودم که ایستاده‌ام کنار خیابان ادوارد براون. با یک لحن عجیب، جواب داده‌بود:« چی؟ افراسیاب؟» ایستاده‌بودم و سعی می‌کردم مهربان و صمیمی و آشنا به‌نظر برسم و دزدانه در انتهای خیابان، دنبالش می‌گشتم. تصور می‌کردم که احتمالا بلند بلند می‌خندد و جست‌و‌خیزکنان می‌آید و دست‌هایش در طرفین، تاب می‌خوردند. چشم‌هایم از دور، شمایلش را محو و تار، تشخیص داد. قدبلندتر از آن بود که فکر می‎کردم. افتاده، با گام‌های بلند پیش می‎آمد و یک‎باره، قدم‎هایش را آهسته می‎کرد و گنگ و نگران، نگاه می‎انداخت به این‎طرف و آن‎طرف. دیدمش، با دنیاهایی که به دنبالش می‎کشید؛ ننه دلاور، استراگون و ولادیمیر که کلاه‎های‎شان را با هم عوض می‎کردند و زنی که صورت نداشت، اما موهایش به طرز غمگین‎کننده‎ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده‎بود. در ضمن جست‌و‌جوی قدم‌های کش‌دارش، پیدایم کرد، شک‌دار و خجالتی. جلوتر رفتم و به سمتم آمد. شبیه انقلاب نبود، اگر هم بود، انقلاب میخک، 1974 لیسبون. بدون گلوله، با شاخه‌های میخک، در استقبال از سربازان.




 
 عذرخواهی کرد، به‎خاطر گم‌و‌گورشدنش. فکرش را هم نمی‌کردم. شاید این‌طور فکر می‌کردم که بیاید و بابت گم‌شدن‌ و بلد نبودنش کلی بخندد. دوست داشتم همان‌جا، دوباره بغلش کنم که مثل دخترهای کارت پستالی اینستاگرام، براق و سرخوش و تزئینی نیست. هرقدم که بیش‌تر کنار هم بودیم، به این فکر می‌کردم که چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر است. نشستیم سر آن میز، که اگر مدیریت جدید نمی‎آمد و هنوز هر میز اسم یک کتاب داشت، نامش می‎شد: "گل‎ها همه آفتاب‎گردانند". تفأل به قیصر زدیم. گفت:« این شعرش رو دو سال قبل از این‎که من به دنیا بیام گفته.» گفتم:« خیلی عجیبه. نه؟» فکر کردم همه‎چیز عوض شده، اما هنوز قیصر می‎خوانیم و حسش می‎کنیم. گفت:« این‎که هنوز هم شعرهاش رو می‎خونیم و می‎فهمیم‎شون؟»  و زبان‎مان باز شد به گفتن از همه‎ی دنیا، همه‎ی آدم‎ها، شعر، سینما، ادبیات، بلاگرها. دو لیوان بزرگ، چای نوشیدیم، من با دارچین، او با دوتا دانه هل و با چوب نبات‌مان، تفاله‌های‎شان را نجات دادیم. برایش قصه‌هایی از زندگی‌ام را گفتم که معمولا پنهان‌شان می‎کنم و این شاید، به‌خاطر آن بود که او کسی بود که حقیقت زندگی را می‌فهمید. تعبیرشان نمی‎کرد، تغییرشان نمی‎داد، جور دیگری نگاهشان نمی‎کرد. این اولین قانون زندگی زمینی‏‎ست و تعداد آدم‎هایی که آن‎ را بلدند، زیاد نیست. دوست داشتم کنارمان بودید وقتی از وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم. اشک‌ها و لبخندهای ما را می‌شنیدید. خاطره‌های‌مان را، گله‌های‌مان را، یأس و تقلای‌مان را، بودید و می‌دیدید.
آن‌جا بودیم که حرف آرزوهای‌مان بود. پرسیدم:« دوست داری کجا باشی؟» گفت:« هنرهای زیبا.» گفتم:« بیست دقیقه وقت داریم. دوست داری بریم اون‌جا؟» مکث کرد، نگاهم کرد و بلند شدیم. نگاهش را فراموش نمی‌کنم. 

 مثل یک اتفاق عجیب رسید. مثل سکانسی که تعلیق و غافلگیری را، با هم دارد. سر صبحی، بلند می‌شوی، می‎روی کسی را ببینی که خوب می‌نویسد. از سینما می‎داند، ادبیات را دنبال می‎کند. تنها کسی که در این حوالی، می‎توانی نظرش را درباره‌ی جکسون پولاک بپرسی؛ و با چیزی مواجه می‎شوی که تصورش را هم نمی‎کردی. دختر هجده ساله‎ای که دنیا را همان‎طور نگاه می‎کند که تو می‎بینی. از نگرانی‎های تو دارد، غصه‎های تو را دارد و هرچند که دنیای متفاوتی از احساسات و تجربه‎ها دارید، توانسته دو ساعت بی‎وقفه حرف‎زدن خورشید را ببیند.

 حرف صدتا یه غاز تا ابد است. مثل کلی‎گویی که آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن. ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره، می‎چیند. گفتم:« خداحافظ نرگس، ولی باز برگرد.»  همه آیند و باز، باز روند. زنده بودن که خود منازعه است، ولی خب به‌هرحال، عشق همیشه در مراجعه است. *










خ. سلام عرض می‌کنیم خدمت زمستون. از قیافه‌ی جدید پنجره خوشتون میاد؟ سر در وبلاگ رو ملاحظه می‌کنید؟ اون یکی بلاگر موردعلاقه‌م به پنجره هدیه داده.
خ. این یکی بلاگر موردعلاقه‌م برگشته. هرچند که به‌نظر من "شوالیه‌ی افسرده‌سیما" خیلی هم اسم برازنده و تو دهن بچرخیه (:/) ، اما باورم نمی‌شه که تونسته یک اسم خوب و برازنده و توی دهن بچرخ (مجددا :/) دیگه پیدا کنه.
خ. اصلا بنده، همین‌جا، هفته‌ی آخر پاییز رو، هفته‌ی بلاگر موردعلاقه نام‌گذاری می‌کنم نقطه


۱۵ دانه حرف ۳ قلب

و ناگهان سه شنبه..


                 پیش نوشته: برای آبی، که به خاطره هایم گوش می کند. 



  

   "بهترین لحظه‌ها،
    لحظه‌هایی که در حلقه‌ی کوچک ما،
    قصه از هرکه و هرکجای زمین و زمان بود،
    قصه‌ی عاشقان بود.
    راستی،
    روزهای سه‌شنبه، پایتخت جهان بود."

 خیلی دلم می‌خواهد بدانم، چه قول و قراری داشته با سه‌شنبه‌ها قیصر، که این‎گونه با مهر و آه، از خاطره‌هایش سروده. سه‌شنبه برای من هم خاطره دارد. از روزهایی که در کلاس و درس و مدرسه گذشت. مدرسه نه، که خانه‌ی ما بود.
  سال سوم، هر هفته، بیست دقیقه‌ی آخر زنگ کامپیوتر را که همیشه روی هوا بود، می‌رفتم نمازخانه‌ی آبی مدرسه. آبی، چون پرده‌های نازک آبی رنگ داشت که از نسیم بهار، موج می‌افتاد بهِ‌شان و نور آفتاب پر زور سر ظهر، از پشتش می‌تابید و رنگ می‌گرفت، آبی می‌شد، سایه‌ی آبی می‌انداخت سرتاسر اتاق. یک حال معنوی می‌داد به تسبیحاتت. همیشه وقتی می‌رسیدم که کفش‌های بزرگ آقای شعبانی، جفت شده‌بود جلوی در و دست‌های بزرگش، چفت هم قنوت بسته بود. یا این‌که، وقتی می‌رسید که حمد و توحید رکعت دوم را خوانده‌بودم و دست‌هایم را چفت هم می‌گذاشتم. "یاالله"ـش می‌پیچید به "ربنا"ی من. خدا حواسش را بیش‌تر جمع ما می‌کرد.
حمد و سجودم را لفت می‌دادم تا نمازش تمام شود و قد بلندش رو به مشهد تعظیم کند و سلامی بدهد و برود؛ بعد سر می‌گذاشتم روی زمین، کنار مهر و چادرم را می‌انداختم روی صورتم. یک چادر سفید با گل‌های ریز آبی سر می‌کردم همیشه. تا می‌کردم، قایم می‌کردم ته کمد چادرها، یک جایی که فقط خودم پیدایش کنم. بلند بود برایم. موقع سجده رفتن، باید بالا می‌کشیدمش نگه می‌داشتم توی بغلم که زیر پایم نرود. یکی دیگر لنگه‌ی همین هم بود، با گل‌های صورتی. منتها، من فقط همین را سر می‌کردم. شاید به‌خاطر جنبه‌ی دکوراتیوش، ولی بیش‌تر به‌خاطر این‌که سر بگذارم کنار مهر، بکشم روی صورتم، گل‌های ریزش را که زیر نور می‌درخشیدند، تماشا کنم. 

 سه‌شنبه، وسط‌ترین روز هفته است. هنوز خستگی کلافه‌ات نکرده. هنوز، حال و هوای آخر هفته زمینت نزده. سه‌شنبه، وقت آغازهای جدید است، وقت دل‌خواستنی‌هایی که هی پس و پیش‌شان می‌کنیم و آن‌قدر عقب می‌اندازیم که از دست بروند. مثل شبی که کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و رفتم راه‌آهن. مثل صبح سه‌شنبه‌ای که نشست پشت میز و سر بالا کرد و گفت:« امروز اصلا حس درس نیست.» نگاهش جست و جو کرد و مرا یافت که نگاه مشتاقم هر حرکتش را دنبال می‌کرد:« کتاب شعر داری خورشید؟» من پرواز کردم، "آینه در آینه"را رساندم دستش. آن روز، آن ساعت، وقت سایه شد. وقت سایه بسیار داشتیم آن سال، همه‌ی یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها، به جز آن روز، که وقت رفتن بود.

  سه‌شنبه بود هنوز. آمد به کلاس و به پایش بلند شدیم. گفت:« خورشید خانم، اومدی جلو امروز..». آخر همه‌ی سال، من می‌نشستم یکی از نیمکت‌های آخری ردیف کناری. از دور تماشایش می‌کردم، آرام و سخت قدم برداشتن‌هایش را، حرکت نرم مچ دستش را وقت شعر نوشتن پای تخته، جست و جوی نگاهش وقتی می‌ایستاد جلوی کلاس، بلند دم می‌گرفت:« روزی که جان فدا کنمت باورت شود، دردا، که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». تک تک نگاه می‌دوخت به چشمان‌مان. آن روز چه دید در چشمانم؟ 
 
 میانه‌ی درس بود، کدام درس؟ یادم نیست. شعر بوده حتما. چیزی پرسید؟ چیزی جواب دادم؟ فقط یادم مانده که نگاهم کرد و گفت:« اصلا به تو نمیاد مهندس بشی. تو نباید مهندس بشی. تو باید ادیب بشی، زبان‌شناس بشی.» برق چشم‌هایش را یادم هست.

  گفتم:« بله، روز آخری اومدم جلو.» تکرار کرد:« روز آخری..». گفتم:« حافظ آوردم امروز.» از زیر سبیل‌هایش لبخند زد. اولین‌بار که حافظ خوانده‎بود‌، من سیر اشک ریختم. "دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد / بی‌چاره دل، که هیچ ندید از گذار عمر"

  چه‌قدر دوستش داشتیم ما،چه‌قدر دلمان برایش می‌رفت. هفته‌ی معلم که بچه‌ها برای معلم‌های دیگر، سکه و خودکار و کارت هدیه خریدند، من پیشنهاد هدیه‌ی دبیر ادبیات را دادم. هدیه را گذاشتیم روی میز، با کارت تبریک پرنده‌ی آبی. بچه‌ها، گفتند که خورشید نوشته. از سایه نوشته‌بودم. آن روز هم، کمی وقت سایه بود و بیش‌تر از همه، وقت خود او.
"تو با چراغ دل خویش، آمدی بر بام
 ستاره‌ها به سلام تو آمدند،  سلام.
 سلام بر تو که چشم تو گاهواره‌ی روز،
 سلام بر تو که دست تو آشیانه‌ی مهر،
 سلام بر تو که روی تو، روشنایی ماست."
چیزی نگفت، اما اشارات نظر، لبخند چشمانش را نشان می‌داد. بسته را که باز کرد اما، صدای حبس نفسش آمد.مات شد و سر بلند کرد و حیرت‌زده گفت:« این شعر رو خودم براتون خونده‌بودم.» یادمان بود. شوق و حسرت و آرزومندی‌اش را وقتی که می‌خواند، یادمان بود. "ای مرغ گرفتار، بمانی و ببینی / آن روز همایون که به عالم قفسی نیست." گفت که این نقاشی‌خط، یکی از ارزشمندترین هدیه‌هایی‌ست که تا به حال گرفته.

 زمان خاصیتی دارد. طعم لحظه‌ها را عوض می‌کند. آبی می‌گفت:« تو نمی‌تونی این‌جا، دیکتاتور باشی. چیزها تغییر می‌کنن، مثل آدم‌ها. تو می‌تونی نگه‌شون داری، خشک‌شون نمی‌تونی بکنی.» خاطره‌های مانده، بو می‌گیرند و طعم‌شان عوض می‌شود. مزه‌‌ی حسرت، مزه‌ی اندوه، مزه‌ی دلتنگی می‌گیرند. مثل همان وقت رفتن، که تمام لحظه‌های آن یک‌ساله را، مرور می‌کردم و به کسرایی خواندنش می‌گریستم. می‌خواند و به اسمم که رسید، اشاره کرد به من: 
"این ذره ذره گرمی خاموش‌وار ما،
 یک روز، بی‌گمان، 
 سر می‌زند ز جایی و   خورشید می‌شود.

 تا دوست داری‌ام،
 تا دوست دارمت،
 تا اشک ما به گونه‌ی هم می‌چکد ز مهر،
 تا هست در زمانه، یکی جان دوستدار،
 کی مرگ می‌تواند
 نام مرا بروبد از یاد روزگار؟"

 کسرایی‌اش را که خواند، ساقی‌نامه‌ی حافظ را که خواند، دل ما را که خون کرد و تک تک به گریه افتادیم، گفت که حالا، بعد سالی، ما برایش حرف بزنیم. انگار که نمی‌دانست مثلا. که درون همه‌ی ما را، نمی‌‌دید مثلا. بغض دوید میانه‌ی حرف‌هایم، سر گذاشتم روی نیمکت. آرام گفت:« خورشید، می‌خوای منُ هم به گریه بندازی؟» وقت گریه بود. بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران.. وقت وداع یاران بود. گفت:« من نمی‌رم بچه‌ها، من در درون شما جریان دارم.»

 مغرب و عشا را خوانده‌ام و کز کرده‌ام گوشه‌ی نمازخانه‌ی آبی مدرسه. آبی‌‌، چون پرده‌های نازک آبی رنگش، آفتاب پر زور ظهری را عبور می‌دهند و هوای نمازخانه، آبی می‌شود، گلدار، مثل چادرم (که حالا تا پایین قوزک پایم هم نمی‌رسد،) و اگر سر بگذاری کنار مهر، دانه‌های اکلیل آبی جشن بیست و دو بهمن، برق می‌زنند لا‌به‌لای گل و مرغ‌های فرش. خیلی مانده تا بیست و دو بهمن اما، خیلی گذشته. دیگر نمی‌خواهم به سه‌شنبه‌ها فکر کنم. 

 آخر هم یک روز سه‌شنبه، رفت قیصر. همه‌مان یک سه‌شنبه می‌گذاریم و می‌رویم، مثل او. 
 "سه‌شنبه چرا تلخ و بی‌حوصله؟
  سه‌شنبه چرا این همه فاصله؟
  سه‌شنبه،
 چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ،
 سه‌شنبه خدا کوه را آفرید."








خ. حواسم به دوشنبه بودن امروز هست. فقط حس کردم اگر بذاریمش برای فردا، دیگه خیلی غصه‌دار می‌شه.
۹ دانه حرف ۷ قلب

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم٬ ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم.

آن‌چه که هنوز مانده در من و کمک می‌کند که خودم را گم نکنم٬ته مانده‌ی شرافتم است. آدم‌ها را تصمیم‌های گردنه‌های سخت می‌سازد. پرسید که چطور توانستی؟ جوابش از انجام سخت‌تر بود:« آن‌چه پیش از هرچیز دیگری اهمیت دارد٬ هویت فردی من است. چطور می‌توانم تن به حادثه‌ای بدهم که هرچند اشهی و احلی٬ جدا از من است؟ در مسئله تناقضی هست که قبول فرض را ناممکن می‌کند. می‌دانی؟ یعنی که در این سیر حکمت٬ در قصه‌ی پیش‌نوشته‌ای که هرچیز در آن سرجای خود ایستاده٬ جای من این‌جا نیست که اگر قرار باشد خودم را جا بدهم٬ دیگر من نمی‌شوم. عوض می‌شوم. هویت من از دست می‌رود.» نگران‌تر پرسید:« و حالا چه می‌کنیم؟» -«به چشم خویشتن سیر می‌کنیم که چه‌طور٬ هر آن‌چه که مال قصه‌ی ما نیست٬ می‌رود.»  +«اگر به دنبال محمل بگرییم به زاری که ناقه در گل بمونه چی؟» می‌داند جواب را٬ نمی‌گویم. باز می‌پرسد:« لازمه این همه رفتن؟» سر تکان می‌دهم که نیست:« راستش این است که هرچیز اگر ارتباطی به قصه‌ی ما نداشت٬ از همان اول سر نمی‌رسید. اگر آمده٬ پس جایی دارد. گاهی اما در قالبش جا نمی‌گیرد.‌ آن وقت اگر احساس کند «خودش» در خطر است٬ می‌رود.» باز می‌پرسد:« لازمه رفتن؟» نیست:« فکر نمی‌کنم. اگر بزرگ باشیم٬ می‌شود بدون آن‌که نیاز به تغییر اصل خود باشد٬ نقش‌مان‌ را در قصه‌ی دیگران قبول کنیم.‌ در واقع آن هم جزئی از خود ماست بی آن‌که تمام ما باشد.» -« این را هم همان‌جا یاد گرفتی که..» +« بله٬ همان.» ‌ -«ما نمی‌رویم؟»‌ +« نه٬ روش ما این نیست.»  -«پس چه کنیم؟» +«صبر. شاید آخر شاخه نبات دادند بلاخره.» ساکت می‌شود.فکرش می‌رود به این‌که دو روز است چای نخورده. دوباره صدایش می‌زنم:« ببین٬ حالا٬ بعد از همه‌ی این‌ها٬ یک وقت‌هایی هم‌استثنایی هست. یعنی می‌خواهم بگویم گاهی عیبی ندارد.» حواسش نیست. خوابش برده.

۱ دانه حرف ۴ قلب

مرگ بر این ننگ روزنامه‌نگاری

«برزخ بود٬ میان برزخ بودیم. چگونه آمدیم آن‌جا؟ خدایا چگونه رفتیم؟ یادم نیست قیصر.. سه نفر بودیم یا پنج نفر؟ سواره بودیم یا پیاده؟ با قلب‌هایی که هروله می‌کرد..»

نتوانست. بغض نگذاشت ادامه بدهد. لب گزیدم. نمی‌توانستم سر بالا بگیرم٬ نگاهش کنم. «نتوانستن»

سرش را جلو آورد و گفت: گوشی همراته؟ سر تکان دادم که آره٬ چرا؟  لب زد: فیلم بگیریم ازش.  نگرفتم. ندادم که بگیرد. «نتوانستن»

«تو٬ قیصر٬ در بیمارستانی که چرک و نکبت از سر و رویش می‌بارید٬ خوابیده بودی٬ بی‌قدرتر از بی‌نام‌ترین آدم‌ها..» 

بغض٬ چکه چکه بارید روی شیشه‌های عینکش٬ روی میز٬ روی کلمات٬ خاطره‌ها.. تقصیر من بود. نشانده بودم و نوشته‌هایش را گذاشته بودم جلویش و مجبورش کردم بخواند. مجبورش کردم به او فکر کند.. همه‌ی روزهای‌شان٬ خاطره‌های‌شان را دوره کند. دوباره درد آن روز لعنتی ده سال پیش را حس کند. تازه بود هنوز٬ بعد ده سال. تقصیر من بود. حالا چطور می‌توانستم گوشی‌ام را دربیارم و از سوگ مرد در هجر عزیز از دست رفته‌اش فیلم بگیرم؟




خ. من روزنامه‌نگار نیستم. عنوان رو هم با خودم نیستم. با اون نگاه لعنتی‌ام که کار در شاغلان این حرفه ایجاد می‌کنه٬ که همه‌چیز رو به چشم سوژه نگاه کنند. این نگاه بی ملاحظه که در معماری هم بود.


خ. اگر که بخواهم صادق باشم٬ ندیدم که بغض‌ها بچکند روی کلمات و میز و شیشه‌ی عینک.. شاید اصلا عینک نزده‌بود. نمی‌دانم. من فقط می‌شنیدم که صدای سالیانی خاطره می‌لرزد و فرو‌می‌رود و آرام نفس‌هایش را فرو می‌برد در تقلای آرام شدن. چشم‌هایم را بسته بودم و سرم پایین. نمی‌توانستیم. «نتوانستن»

۷ دانه حرف ۴ قلب

قیصر جان٬ این روزهای بودن تو٬ شوق را در من بیدار می‌کند.

این باد بی‌قراری٬ 

وقتی که می‌وزد٬

دل‌های سر نهاده‌ی ما بوی بهانه‌های قدیمی می‌گیرد.

و زخم‌های کهنه‌ی ما٬ باز

در انتظار حادثه‌ای تازه

خمیازه می‌کشند.

انگار بوی رفتن می‌آید.



خ.قیصر. آینه‌های ناگهان.

۴ دانه حرف ۴ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست