El mar"    
.sonríe a lo lejos     
 Dientes de espuma     
".labios de cielo     

 
  بافت دریا لطیف است. مثل حریر یکدست و شفاف‌رنگی که موج‌موج روی هم نشسته و دورت را می‌گیرد. دست می‌کشی روی لطافتش، در بافتش فرومی‌رود و حریر از دستت می‌چکد. انگار به آسمان دست زده‌ای، آرامشش چین می‌خورد و به خود می‌لرزد. فکر می‌کنی زیباست، می‌درخشد و خورشید در حال غروب می‌رقصد روی آب. از آسمان تا تو می‌آید. دلت می‌خواهد مسیر خورشید را بگیری بروی تا او که گرم است و می‌تابد و لرز تنت آرام می‌گیرد. بچه‌ماهی‌ها، دسته دسته شناور مانده‌اند روی آب و با آمدن موج‌ها، خودشان را می‌سپارند به حرکت نرم آب در نزدیکی ساحل. وقتی ثابت می‌ایستی، ماسه‌های کف جا به جا می‌شوند و روی پایت را می‌پوشانند. دریا آرام می‌خواهد تو را بخورد. موج‌ها تند می‌شود و بلند می‌شود و نزدیک می‌آید و همان لحظه که فکر می‌کنی به لطافت دلنشین آب، محکم به تو می‌کوبد و از جا می‌کندت تا تو را با خودش ببرد. دریا طماع است. دریا، فریبنده و مکار است. او نمی‌خواهد تو را پس بدهد. دریا از تو غرق شدن می‌خواهد. 


 "دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و 
لب‌هایش آسمان.

تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
_ من آب دریاها را می‌فروشم آقا.

پسر سیاه، قاطی خونت چی داری؟
_ آب دریاها آقا.

این اشک‌های شور، از کجا می‌آید مادر؟
_ آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا.

دل من و این تلخی بی‌نهایت...
سرچشمه‌اش کجاست؟
آب دریاها، سخت تلخ است آقا.

دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان."

فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه‌ی شاملو
به زبان اسپانیایی بشنوید.


خ. این پست درواقع، ثبت یک لحظه‌ی هفتم شهریور در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بود، وقتی ایستاده بودم میانه‌ی دریا و به آبی بی‌کرانه‌اش فکر می‌کردم. به بهانه‌ی این کامنت منتشرش کردم.
۳ دانه حرف ۶ قلب

یا منور


گیر کرده‌ام در دالانی تنگ و باریک که انتهایی ندارد و راه برگشتی. دو طرف، دیوارهای سیمانی بالا رفته‌اند، چندین برابر از قد من بلندتر و آسمان گرفته‌ی تاریک، خط باریکی است بین دیواره‌های سخت بلند که هر لحظه به‌هم نزدیک‌تر می‌شوند. فکر می‌کنم کاش فاصله‌شان بیشتر از عرض شانه‌هایم بود یا من باریک بودم مثل یک خط، یا کوتاه‌تر مثل یک نقطه و کمرنگ مثل اثر مداد روی کاغذ پوستی و دستی با پاک‌کن ته مدادش پاکم می‌کرد. هرچه پیش می‌روم تمام نمی‌شود. ریه‌هایم سنگین است و قلبم پر تپش. کم‌کم ترس در من می‌گیرد. پاهایم سست می‌شود. مغزم تند کار می‌کند و سرم پر از فکر و خیال می‌شود. «این راه تا کجا طول می‌کشد؟ از کی گرفتار این کابوس شده‌ام؟ چه‌کار باید بکنم؟ هیچ‌کس این‌جا نیست. چرا آخر این دالان پیدا نیست؟» تاریک است هوا. عینک ندارم. چشم‌هایم کاملا بی‌خبر از بیرون‌اند. دست می‌سایم به زبری دیواره‌ها و پیش می‌روم. تنگ است مسیر، جای تکان خوردن ندارم. با خودم می‌گویم «همه‌ی راه‌ها را انتهایی هست. پیش‌آمدنش که دست من نبود، تمام کردنش را هم من نمی‌دانم. تنها از من برمی‌آید آهسته بروم رو به جلو، شاید به آخر نزدیک بشوم.» آرام نفس می‌کشم. دست‌هایم دارد می‌لرزد. نگاه می‌کنم به خط آبی رنگ آسمان. فکرم را می‌برم به بهاری که می‌دویدیم از میان باغ‌های پرتقال، هرچه بالا می‌رفتیم درخت‌ها کمتر می‌شد و کوه سخت خوابیده بود زیر مخمل سبز بوته‌های چای. می‌پریدیم در چاله‌های آب، زیر باران و به آواز می‌خواندیم:

سر اومد زمستون/ شکفته بهارون/ گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه‌ها لاله‌زارن/ لاله‌ها بیدارن/ تو کوه‌ها دارن گل گل گل آفتابو می‌کارن


ابرها که تا ته جانشان می‌باریدند، رخ خورشید پیدا می‌شد. ما رسیده بودیم آن بالا. دراز می‌کشیدیم و خورشید به تن خیس و خسته‌مان می‌تابید و به بوته‌های سبز چای. نگاه می‌دوختیم به آبی درخشان آسمان. بلندتر از ما فقط سقف پهناور آسمان بود.

تنم می‌لرزد. راه گلویم بسته می‌شود، چشم‌هایم پر. هراس می‌دود از سینه‌ام، سر می‌رود از شانه‌ها تا سر انگشتانم. بلندبلند می‌گویم که می‌ترسم. می‌کوبم به دیواره‌ها. زبری‌شان دستم را زخم می‌کند. سعی می‌کنم نفس‌هایم را آرام و منظم کنم اما انگار هوا تمام شده. اشک‌هایم پایین می‌ریزند؛ با پشت دست تندتند پاکشان می‌کنم. تا چشم کار می‌کند دیواره‌ها ادامه دارند. از خودم می‌پرسم:« تا کجا؟ تا کی؟» هرچه بیشتر می‌گویم، امیدم به پاسخ‌های بهتر کم می‌شود. با خودم فکر می‌کنم دیگر این راه تمام نمی‌شود.



+ دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

۴ دانه حرف ۱۰ قلب

یک وقت هایی، یک حرف هایی، گوله می شوند توی گلوت

امشب ابرها بسیار نزدیک زمین شده اند. آنقدر نزدیک که بتوان حرکت شان را روی پوست صورتت حس کنی..  



خ. وقتی می بینی حرف های گیر کرده در گلوت را بلاگر دیگری نوشته.

خ. دل من مانده در آن جاده ی پر پیچ و خم در دل کوه های جنگلی (یا جنگل های کوهی) . آن بالا، پیش آدمهای پرلبخند پرتلاش، پشت خانه های چوبی، روستا و گاو و بوقلمون و اردک هاش.. و آن کانکس کوچک بی مناسبت.. که مدرسه ی بچه های روستا بود.   خدایا شما که خبر داری از بزرگترین آرزوی من.

خ. پر آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

۵ دانه حرف ۶ قلب

شب آخر

تاریکه٬ تند بارون میزنه.. سرمو کردم زیر پتو که از نور گوشی کسی بیدار نشه. نمی دونی چقدر دلتنگم. دلتنگ بابا نه٬ دلتنگ مامان نه٬ دلتنگ رفقایی که نزدیک بودن و حالا نیستن و دورن نه٬ دلتنگ شهرم نه.. این بار دلتنگ خود توام. خالص٬ بی بهونه٬ بی دروغ.. برگرد ٬ بیا.. خیلی وقته دلم منتظره.. خالص٬ بی بهونه٬ بی دروغ








آخرین پست سال نود و پنجه بچه ها. راستی راستی خوب نبود. بهار لعنتیش امیدمو برد و خاطره هایی داد که حالا مرورشون بیش از یادآوری دلخوشی لحظه هاش٬ آزارنده س. تابستونش شکست و تلخی بود. بریدن بود.. بدترین لحظه ها بود. پاییز عجیبی داشت. در شکنجه بود و حال خوش هم. دلخوری بود و لذت هم. موفقیت بود و زمین خوردن هم. و زمستون که یادم داد می گذره می گذره می گذره می گذره..

این بهاری که میاد اتفاق مهمیه.. میتونه یه آغاز باشه.. یه فرصت برای تغییر زندگی.  همیشه به خودم میگم اگه داره اذیتت می کنه چرا ادامه ش میدی؟ بهار شاید زمان ایستادن و جنگیدن باشه.. بهار شاید لبخند باشه..

برای وبلاگ٬ میخوام مرتب تر بهش فکر کنم. شاید چندتا دسته موضوع ادامه دار رو شروع کنم.. بخش طاقچه رو منظم و دقیق ننوشتم. کلا پاک میشه و سال ۹۶ دوباره از اول..  قالب رو دوست دارم. زیادی شلوغه می دونم.. ولی من که همیشه طرفدار سفید خالی و یه نقطه ای هام٬ این برام یه حس و تمرین خوبه که با وسواس هام بجنگم.  لینک ها هم باید سر فرصت مرتب کنم.. به مرور یه تغییراتی هم میدیم.

 [سرش را از پتو بیرون می کند و نفس می گیرد]

دلم میخواد امسال سال تغییر باشه.. به خودم یه قولایی دادم.. اینجا هم به مرور ازشون میگم و سعی می کنم عوض کنم اوضاعو.


چقدر پراکنده و مزخرف شد:/ 

همین ها باشه تا بعد..

سال خوبی داشته باشین.. خوشحال باشین.. کیف کنین..

بخند باهار جان ؛)







۱۳ دانه حرف ۲ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست