بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

دارم برای خواب می‌میرم. همه ذرات تنم از من متنفرند، به جز دست‌ها که مرتب می‌شویم و کرم می‌زنم. دانشکده‌ی معماری چیزهای زیادی به من یاد داد که یکی مراقبت از دست‌ها بود. دست‌ها آن خالقانی بودند که به فکرها تجسم می‌بخشیدند. ما را متوجه وجودشان کردند. به تماشایشان نشستیم و یاد گرفتیم چه‌طور از آن‌ها استفاده کنیم. دست‌هایمان را تربیت کردیم برای آفریدن. دانشکده‌ی ادبیات چیزی یاد من نداد. مرا هل داد در انبار کتاب‌ها و گفت بچر، بریز توی سرت. من هیچ‌وقت چشم‌هایم را نفهمیدم. خواندنی زیاد بود و هرچه پیش می‌رفتی، تهش نمی‌رسید. ما را برای ادبیات تربیت نکردند. خودشان هم نمی‌دانستند چه‌طور باید بود. من می‌دانستم چه‌طور باید باشم. عشق من را آورده بود. ما با هم به گفت‌وگو می‌نشستیم. من از زندگی زخم‌هایی خورده بودم که به دنبال مرهم هفت کوه و دریا پیمودم و ادبیات بود که جواب‌ها را می‌دانست. من نمی‌خواستم تمامش را بخوانم. ادبیات این‌طوری کار نمی‌کند. او پیر فرزانه‌ی نشسته بر قله‌ی قاف است. باید کوه را بالا بکشی، مقابلش زانو بزنی و طلب کنی تا بدهد. تا به حال نشده حاجتم را نگیرم. همیشه بوده کسی در پیچ‌وخم تاریخ که رنج قرن چهاردهمی مرا به جانش داشته. خطی نوشته، چیزی سروده، قصه‌ای گفته و صدایش از دل زمان رسیده به من و جانم را آرام کرده. آرامش شناخت. حس‌های غریبه و مبهم درون آدم می‌جوشند. تجربه‌های تازه‌ای که کلمه برای آن‌ها نداری. وقتی نمی‌توانی بگویی، نمی‌توانی بفهمی. کلمه روشنایی است. وقتی از دل متن‌های هزارساله، حرفی می‌شنوی از جنس همان تجربه، تازه از تاریکی بیرون می‌آید. واقعی می‌شود، باورش می‌کنی. تجربه‌ی دیگری آن را اثبات می‌کند، شرح و بسط می‌دهد. خواندنش تو را به تو می‌شناساند. به تو کلمه می‌دهد که بتوانی به آن فکر کنی. جمله می‌دهد تا مختصاتش را بشناسی و متن که با آن وارد گفت‌وگو شوی. ادبیات سرگرمی نیست، هنر راه فرار نیست. این‌ها لمس زندگی‌اند و کسی که بهره‌ای از آن‌ها ندارد، دست‌هایش، چشم‌هایش، ذهنش برای زندگی تربیت نشده.
۲ دانه حرف ۱۶ قلب

زمزمه‌های عصر جمعه (عارفه می‌گوید شماره‌‌ی ۴)


▪️این سپیدار کهنسالی که هیچ از

قیل و قال ما نمی‌آسود

این حیاطِ مدرسه

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن‌ها دانه می‌دادیم

این همان کوچه

همان بن‌بست

این همان خانه همان درگاه

این همان ایوان همان در... آه!


از بیابان‌های خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ

در غروبی ارغوانی رنگ

با نشانی‌های گنگ و دور

آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را

بشنوم شاید

از اشارت‌های یک در

از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک دیوار

در حرم در کوچه در بازار

آمدم خود را مگر پیدا کنم


کیف زرد کوچکی بر پشت

نیزه‌ای از آن قلم‌های نیی در مشت

گوش‌ها از سوزِ سرما سُرخ

رهگذر بر سنگفرشِ راه ناهموار

آمدم شاید ناگهان در پیچ یک کوچه

چشم در چشمان مادر واکنم

های‌هایِ اشتیاق سالها را

سردَهیم

وآنچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده‌ایم

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم

هیچ

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش

شاید از او ناله‌ای در گیر و دار این همه فریاد 

مانند باشد در فضا

هرچند نامفهوم

در رواقِ سرد و ساکت

می‌دویدم در نگاه صد هزار

آیینهٔ کوچک

شاید از سیمایِ او در بازتابِ جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه‌ای

هر چند نامعلوم

هیچ

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح

هیچ غیر از شمع‌ها و قصه برپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب آه

هیچ غیر از انتظار کفش کن

باز می‌گشتم

زخم کاری خورده‌ای تا

جاودان دلتنگ

ز بیابان‌های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را

چون دل من از زمین می کند و می‌پیچاند و تا اوج فضا می‌برد

خود نمی‌دانم

موجی از نفرین این بیچاره آدم بود

و در چشمان کور آسمان می‌ریخت

یا که باد رهگذر سوغات انسان را به درگاه

خدا می‌برد

خاک خواهی شد

از رخِ آیینه‌ها هم پاک خواهی شد

چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد.



فریدون مشیری

از دفتر بهاران را باور کن


خ. شفیعی کدکنی می‌گوید مشیری این شعر را در تصویرِ یادِ کودکی‌های خویش در مشهد سروده است و به جستجوی اجزای تصویر مادرِ خویش است که در آینه‌های کوچک و بیکران سقف حرم حضرت رضا تجزیه شده و او پس از پنجاه سال و بیشتر به جست و جوی آن ذرّه‌هاست. 

خ. در کانال تلگرام shafiei_kadkani خوانده‌ام.

خ. دلم برای شیخ بهایی و گوشه‌ی امن گوهرشاد، بسیار تنگ و کوچک شده. 


۶ دانه حرف ۷ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست