خسته‌ام پنجره. بدحالم. و هیچ‌کس را پیدا نمی‌کنم، هیچ راهی پیدا نمی‌کنم. مرا از این‌جا ببر. 

۱۲ قلب

نشنیده‌ام از لب ساکت شب به جز آیه‌ی بی‌سحری



این ترانه در بیپ‌تونز رایگان منتشر شده. 



خ. حالتون چه‌طوره؟ اگر می‌خواید برام بنویسید، عمومی، خصوصی، ناشناس، هرطور که راحتید. 

۸ دانه حرف ۷ قلب

زمستون

بوی پوست پرتقال روی بخاری

۳ دانه حرف ۱۶ قلب

سقوط

تسلیم می‌شوم. دیوارهای اتاق تنگ‌تر می‌شوند. حلقم بسته می‌شود. به گور می‌روم. 

۱۵ قلب

لما سبقتنی؟

می‌خواهم بیایم تو را در آغوش بگیرم و تا شب‌ و روز هست بر شانه‌ات گریه کنم، ببینم آیا ذره‌ای از این دل خون آرام و قرار می‌گیرد؟

۲ دانه حرف ۱۶ قلب

که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید.

گوستاو عزیزم، من عاشق روزهایی‌ام که پیش از طلوع، برف انبوه روی زمین را می‌پوشاند و بعد با آمدن آفتاب، همه‌اش رودهای پر آبی می‌شود، جاری کف خیابان‌ها و یک‌عالمه برکه‌ی کوچک در پیاده‌روها و آبشارهای ریزان از سایه‌بان مغازه‌ها.

۲ دانه حرف ۱۴ قلب

ستاره‌ای در آسمان زمین ما نیست که نیفتاده باشد.

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ
وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا.»


۰ دانه حرف ۱۶ قلب

برف سرده، آدم رو آروم می‌کنه.

من بسیار گریسته‌ام

هنگامی که آسمان ابری‌ست

مرا نیت آن است

که از خانه بدون چتر بیرون باشم.

من بسیار زیسته‌ام

اما اکنون مراد من است

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه‌های گیلاس،

بی‌هراس

بی‌محابا

ببینم.



خ. خاطرتون هست؟ 

۶ دانه حرف ۸ قلب

عید دیدنی

خودتان خوبید الحمدلله؟ خانم خواهر خوبند؟ هوا چه سرد کرده! خودمانیم حالا، جدی جدی هیچ‌ چیز دیگر نمانده، نه؟


۲۷ قلب

نخفته‌ایم که شب بگذرد سحر بزند

 خانه که بودم، شب‌ها زود سر می‌رسید. خانه حوالی ساعت ده دیگر خاموش می‌شد. نه این‌که همه بخوابند، هرکدام به گوشه‌ی تاریک خودمان می‌خزیدیم و شبمان را قسمت می‌کردیم با خیالی، شعری، زمزمه‌ای. کسی کاری به کسی نداشت. در خلوت شبانه‌ی خود خوش بودیم و با تنهایی‌مان وقت می‌گذراندیم. آن موقع بود که من آرام می‌گرفتم. خانواده‌مان پرجمعیت بود اما خانه‌ی کوچک‌مان ساکت می‌شد. مجالی بود که همه برگردند به خودشان. در جایی از این جهان که خاص آن‌هاست، قرار بگیرند. بعد صدای زمزمه‌ی ساکت پایی بر فرش می‌آمد. مامان آرام می‌رفت آشپزخانه، چراغ هود را روشن می‌کرد، چای دم می‌کرد و می‌نشست پشت میز، کتابی می‌خواند یا روی کاغذپوستی طرحی می‌کشید و یا در سررسیدش چیزی می‌نوشت. صدای سوت کتری می‌آمد و نور کمرنگی از لای در و بوی دست‌های مامان. خیالم آسوده می‌شد. سررسید نوشته‌هایم را می‌بستم، پتو می‌کشیدم تا روی شانه‌ام، چشم‌ می‌بستم. می‌دانستم مامان این‌جاست، بیدار است. پیش از آن‌که آیة الکرسی به آخر برسد، خوابم می‌برد. مدت‌هاست نخوابیده‌ام.

۶ دانه حرف ۱۳ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست