دیوآر

دومین نقد زندگی‎‌ام را نوشتم. داستان محمد بود. سپرده بودندش به من. در جمع کانون کتاب دانشگاه خواندم. محمد هم بود. قبلش داستان را با صدای خودش خواند. بعدش هم آمد. بعد از تشکرها و آن صفت‌ها که من خیلی دوستشان دارم، پایان صحبتش سه‌بار گفت:« خیلی عالی بود، خیلی عالی بود، خیلی عالی بود». بوی کاغذ و چوب آمد و انعکاس نوری که سر می‌کشید از پنجره‌های بالایی کتاب‌خانه. حس کردم کنار هم‌ایم، برگشته‌ایم خانه. 

۰ دانه حرف ۱۰ قلب

لحظه‌ی موعود

 همین حالا، نوشتن اولین نقد زندگی‌ام را تمام کردم. با دانسته‌هایی که ریزریز در طی این ترم جمع کرده بودم و بر یکی از نوشته‌های خودم. با شوق سر بلند کردم و این طرف و آن طرف را نگاه کردم که به کسی نشانش بدهم ولی کسی را پیدا نکردم. کاغذهایم را جمع کردم و ساکت و دست به سینه نشستم روی صندلی. حس طفلی را دارم که بعد از هزار مرتبه کلنجار رفتن با خودش، دستش را از میز جدا می‌کند و خودش آهسته آهسته اولین قدم‌ها را برمی‌دارد، ولی مامان و باباش نیستند که تماشا کنند و تصدقش بروند! 

۲۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست