قصه‌ی من و تو و فوتبال

دو پیراهن کهنه و رنگ‌ورفته از تو دارم، هردو برای وقتی که رئال بودی. یک پیراهن سرخ هم دارم از تیم‌مان، به اسم ابراهیموویچ، از معدود بازیکنانی که حقیقتاَ ازشان متنفرم. هیچ‌کدامشان مال من نبوده‌اند. صبر کرده‌ام تا برادرم بزرگ شود و دیگر اندازه‌اش نباشد و بدهدش به من. او هرسال برای تولدش پیراهنی با اسم تو را هدیه گرفته؛ لااقل قبل از آن‌که به سرش بزند و برود طرفدار سیتی شود. برادرهای دیگرم هم همین‌طور. گاهی وقت‌ها می‌بینی همگی رفته‌اند منیریه، بین کپی‌های کیت جدید باشگاه‌ها بگردند و هرکس از باشگاه محبوب داخلی و خارجی‌اش چیزی بردارد. به من اما از این خریدها چیزی نرسیده. به گمانم کسی فکر نکرده ممکن است من هم آن‌قدر طرفدار تیمی باشم. خودم هم راستش هیچ‌وقت چیزی نگفته‌ام. 

من در خانه‌هایی بزرگ شده‌ام که تلویزیون‌شان همیشه فوتبال پخش می‌کرده. دورهمی‌ها برحسب بازی‌های مهم چیده می‌شده. همیشه بچه‌ای در گوشه‌وکنارشان توپی به دیوار می‌شوتیده. من اولین ناسزاها را سر دربی‌ها یاد گرفته‌ام و رقص پا را بعد از صعود تیم ملی به جام جهانی. جام جهانی بزرگ‌ترین اتفاق بچگی ما بوده. تابستان‌هایی که کمپ بزنیم با باقی دخترپسرخاله‌ها در خانه‌ی یکی از خاله‌ها و تمام بازی‌ها را ببینیم، ژورنال‌هایی درست کنیم با نقاشی پرچم تیم‌ها و ترکیب‌ها و نتیجه‌ی بازی‌ها و خوب گوش کنیم به بزرگترهای اطرافمان که کدام تیم قوی است، کدام بازیکن خوب است. خانه‌ی ما استقلالی بود. برادرم وقتی سه سالش بود، همه‌ی توپ‌هایش را از کوچک به بزرگ می‌چید در عرض اتاق و دانه‌دانه پنالتی می‌زد به نااصر حجاازی. دربی‌ها خانه‌‌ی ما میزبان استقلالی‌های فامیل می‌شد و برای من کودک تماشای بزرگترهایی که داد می‌زدند سر تلویزیون و فریاد می‌کشیدند از خوش‌حالی و مرا به آسمان می‌انداختند، شیرین بود. در مهمانی‌ها دوست داشتم بنشینم بغل بابا و به بحث‌های بی‌پایان‌شان درباره‌ی این‌که تیم کدام‌شان بد بخت و اقبال‌تر است، گوش بدهم. می‌پرسیدم از بابا که اگر طرفدار اون تیم‌اند، چرا می‌خوان ثابت کنند اون بیچاره‌تره؟ و بابا توضیح می‌داد که با کوبیدن تیم، چه‌طور سطح توقع را پایین می‌آورند که اگر باخت جوابی در آستین داشته باشند و اگر برد، بردشان بزرگتر جلوه کند. من این شور را شناختم و هرچه بزرگتر می‌شدم، بیشتر می‌خواستم که بخشی از آن باشم، سهم خودم را پیدا کنم. ببینم نسبت آن با من چیست. بار اولی که خودم بودم و فوتبال و نگاهم به زمین سبز بود، نه واکنش‌های مامان و بابا، وقتی بود در اتاق انتظار پزشکی. بوی درمانگاه پیچیده بود در دماغم و پاهایم را آویزان از صندلی تاب می‌دادم. تلویزیون کوچک آویزان به سقف بازی پاس را نشان می‌داد، پاس تهران. آرش برهانی گل زیبایی زد و شوق دوید از قلبم به صورتم و تمام تنم. پاس تهران اولین تیم فوتبالی بود که من خودم تنهایی دوستش داشتم، مثل رازی. نه که بنشینم پای هر بازی‌اش، ولی اخبار ورزشی ساعت ۱ را که نگاه می‌کردیم یا میان روزنامه‌های ورزشی بابا، دنبالش می‌گشتم و هر خبری ازش را به خودم می‌گرفتم، حس می‌کردم این تیم من است.

قبل از آن و تا مدت‌ها بعدش، کم‌توجه به هر تیمی و بردوباختی، چشم من به دنبال داور بازی بود. بدون این‌که توپ را دنبال کنم و دلهره‌ی گلی را داشته باشم، مبهوت داور بودم. جای‌گرفتنش در زمین، تصمیم‌هایش، محکم و قدرتمند ایستادنش در مقابل بازیکن‌ها. به نظرم بهترین نقش توی زمین داور وسط بود. این را هیچ‌وقت به کسی نگفته‌ام که وقتی بچه بودم دلم می‌خواست داور بشوم. آن موقع دربی‌ها را داورهای خارجی فقط قضاوت می‌کردند و من در خیالاتم اولین داور ایرانی دربی می‌شدم. قبل از این‌که هوادار بازیکنی باشم، طرفدار محسن ترکی و سعید مظفری زاده بوده‌ام. 

بعدش توجهم به دروازه‌بان‌ها جلب شد. وحید طالب‌لو شد بازیکن محبوب من. خودم انتخابش کردم. کسی که نمی‌آمد از او تعریف کند. بیشتر سروصداهای اطرافم برای این بود که از بازیکنان گل می‌خواستند؛ و من در سکوت مهارهای طالب‌لو را دیده بودم. نهایت فن‌گرلی‌ام هم این بود که یک‌بار تلویزیون رفت خانه‌شان و با او مصاحبه کرد و خانواده‌اش را نشان داد و من حیرت کرده بودم که ااه، این بیرون از زمین فوتبال هم خانه و زندگی‌ای دارد. دروازه‌بان دیگری که جذبش شده بودم، پیتر چک بود به خاطر کلاهش و در ذهن من چه قهرمان بزرگی بود که برای حفظ دروازه‌اش جانش را به خطر انداخته. فوتبال‌های خارجی دیروقت بود، اما بابا می‌گذاشت کنارش ببینم تا وقتی که بیهوش می‌شدم جلوی تلویزیون. وقت‌های خلوت آخر شبی ما با هم بود. مامان صبح‌ها زود بیدار می‌شد، بیشتر هم فوتبال داخلی را دنبال می‌کرد. من و بابا می‌ماندیم و زمین فوتبال و قصه‌هایش. یکی از همان شب‌ها بوده حتماً. در خاطرم محو و گنگ است و نمی‌دانم چه‌قدرش زاییده‌ی خیال. در خانه‌ی همدان بودیم و تلویزیون در اتاق من بوده، نمی‌دانم چرا، شاید وقت اسباب‌کشی بوده و هال و پذیرایی شلوغ. یادم می‌آید که تکیه داده بودم به دیوار، کنار چارچوب در و تماشا می‌کردم در قاب کوچک تلویزیون که توپ زیر پای بازیکن سرخ‌پوش جلو می‌رود و خیزش شور را در قلبم حس می‌کردم و دلم خالی می‌شد. سوال‌هایم را پرسیده‌ام حتماً، این که بود؟ آن پیرمرده کیست؟ این چه تیمی است؟ چندم جدول است؟ و آن نام ماند با من تا منتظر شنیدنش از اخبار ورزشی باشم، تا در روزنامه جایش را در جدول نگاه کنم، تا بماند با من همه‌ی سال‌های بعد و تیم‌ تو بشود تیم من.   

 از جام جهانی ۲۰۰۶ است که فوتبال را جزئی از خودم به یاد می‌آورم. آن موقع مصیبت زندگی‌مان را پر نکرده بود و هنوز جا باقی بود کمی برای این‌که شادی‌هایمان را با خودمان به خیابان ببریم. تیم ملی صعود کرده بود و بهاره پرچم ایران کشیده بود روی گونه‌هایم. رفتیم تا میدان ولیعصر و سرود خواندیم و فریاد زدیم. تابستان آن سال شد بهترین تابستان زندگی من. پوستر تیم ملی را از روزنامه‌ی گل جدا کرده بودم و چسبانده بودم به در اتاقم و در هربار رفت‌وآمد با فریدون زندی خوش‌وبش می‌کردم. همدان بودیم هنوز، تابستان قبل از کلاس دوم بود. از آن سال من تابستان‌ها می‎‌رفتم ملایر، خانه‌ی خاله می‌ماندم. حسین کوه بزرگی از کارت‌های بازیکن‌ها جمع کرده بود. گاهی که حوصله‌ام سر می‌رفت و همه‌ی کتاب‌های دم دستم را خوانده بودم، آن‌ها را مطالعه می‌کردم. پرتغال آن دوره در گروه ایران بود و همه از آن صحبت می‌کردند. و تو آن‌جا بودی، همراه فیگو در آن بازی که حسین کعبی با استوک کوبید توی صورتش و تو ایستادی پشت ضربه‌ی پنالتی و توپ را کوبیدی به کنج چپ دروازه‌ی ابراهیم میرزاپور. 

ما که صعودکردنی نبودیم، از بعد بازی‌های گروهی هرکس یک تیم دیگر برداشت. من به دنبال تو آمدم، در آن نبرد خونین که از روی هلند رد شدیم، پنالتی آخر را مقابل انگلیس گل کردی و بازی بعدش زیدان فرانسه را به آن فینال تاریخی مقابل ایتالیا برد و ما در رده‌بندی به آلمان افتادیم. خوب آن بازی را یادم هست. بازی‌های حذفی را آن سال دهات دیدیم، همه دور هم. آن شب عروسی دختردایی مامان بود. پیراهن چین‌داری پوشیده بودم و موهایم را بافته بودم و در یکی از اتاق‌های خانه‌ی عروس، نشسته بودم دور از صدای رقص و موسیقی و بازی را تماشا می‌کردم. آلمان برد و من دیگر دلم با آن تیم صاف نشد. 

من فوتبال را با تو شناختم. وقتی پیرمرد از اولدترافورد رفت و همه رفتند و تیم دیگر به من حس خانه را نمی‌داد، کنار برادرم نشستم به تماشای بازی‌های رئال و بار دیگر تیم تو را دوست داشتم. برادرهایم بزرگ‌تر شدند و خانه‌ی ما پر شد از تصویر تو روی لیوان‌ها و پوستر و روبالشی و کمدهایشان پیرهن‌های هر فصل تو. تو می‌درخشیدی. دیگر پسر کوچک ما نبودی کنار ستاره‌های ریزودرشت دیگر، میان ستاره‌ها تو درخشان‌ترین‌شان بودی و من تو را همه‌ی این سال‌ها تماشا کردم. تا تو باز رفتی و این‌بار نه جایی که من بتوانم با تو بیایم. میان تیم‌های بسیاری که می‌خواهم سر به تن‌شان نباشد، یوونتوس جایگاه ویژه‌ای دارد. بگذار بگویم که من حتی یک بازی هم از تو با آن پیرهن تماشا نکردم. آواره شده بودم انگار. دلم نمی‌خواست فوتبال ببینم. رئال هم خانه‌ی من نبود بدون تو. یک مدتی فاصله گرفتم، اما من فوتبال را دوست داشتم و چیزی باز مرا کشید سمت نیمه‌ی سرخ منچستر. مورینیو داشت خراب می‌کرد و همه‌جا زمزمه‌ی این بود که قرار است بیرونش کنند و من برگشتم که از تماشای آن لذت ببرم. چون‌که از مورینیو حتی بیشتر از گواردیولا نفرت دارم. و مردک را انداختند بیرون و بگو که را آوردند... اوله برگشت و همه‌جا پر شد از عکس‌های قدیمی، خاطره‌های قدیمی، دوباره می‌شنیدم از آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم، می‌گشتم بین اینستاگرام بازیکن‌های قدیمی، اسکولز را پیدا کردم و به خاطر آوردم چرا این پیرهن را دوست داشتم. 

شروع کردم به تماشای بازی‌ها. یک غربتی گاهی مرا می‌گیرد، وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم بسیاری از آدم‌هایی که می‌شناختم‌شان و برای سال‌ها دوست‌شان داشتم، دیگر نیستند و این جوان‌هایی را که حالا می‌درخشند، من نمی‌شناسم. اما فوتبال یک روایت زیباست و شخصیت‌ها در دل این روایت پیدا می‌شوند و خودشان را می‌شناسانند. می‌دانی بعد بازی قرار است بروی و با هواداران دیگر به کدام بازیکن بدوبیراه بگویی، می‌دانی کدام‌یکی دست‌مایه‌ی شوخی می‌شود و کم‌کم شروع به دوست‌داشتن بعضی‌های دیگر می‌کنی. میسن گرینوود همان سال وارد تیم اصلی شد. بعد دنیل جیمز را خریدیم و من چه‌قدر به او احساس نزدیکی می‌کردم، هم‌سن‌وسال بودیم. وقتی رفت، کمی دلم گرفت. گل اولش را برای منچستر هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. برونو فرناندز قرار بود تابستان بیاید و همه از او حرف می‌زدند اما خبری نشد و من خیلی ناراحت شدم، چون از سال قبلش او را دنبال می‌کردم، ازش خوشم می‌آمد و خانواده‌ی سه‌تایی‌شان با آنا و ماتیلده خیلی دوست‌داشتنی بود. زمستان آمد و تیم ناگهان سه‌درجه زیباتر شد. بعد گونسالوی فندق به دنیا آمد و خوش‌حالی بعد از گلش آن چند بازی عوض شد. 

یورو می‌دیذم امسال و فکر می‌کردم این تیم ملی پرتغال دیگر برایم مثل قبل نیست. حتی شبیه به همین جام جهانی آخر که شب حذف‌شدنش نشستم و گریه کردم برای تو که سنت می‌رود بالا و جام نمی‌گیری. و بسیار دور از آن یورو، بهترین یورو، هجمه‌ی احساسات متضاد. اول بازی مصدوم شدی و تو را بیرون بردند. اشک می‌ریختم همراه تو، در بالشم گریه می‌کردم. تمام شده بود. اما تیم دوام آورد و در وقت اضافه ادر گل زد و من با چشم‌های پف کرده فریاد کشیدم از ته دل. 

می‌دانی چه‌قدر غصه خورده‌ام که این همه از هم دور شدیم؟ و با خودم گفته‌ام که این تلخی زندگی است، تلخی واقعی‌بودن. مثل آن‌که سرزمین تو را دوست داشتم. پرتغال برای من یک سرزمین دور بود، جایی‌که چیز زیادی از آن نمی‌دانستم و وقتی می‌خواستم خیال کنم جای ناشناخته و غریبی را، برای این‌که شخصیت داستانم در بندری قدم بزند، روی نقشه‌ی گوگل در خیابان‌های لیسبون قدم می‌زدم. بعدتر کمی جست‌وجو کردم، رفتم کمی پرتغالی یاد گرفتم، اما زبان دلنشینی نیست و تاریخ آن ملت آلوده‌تر از قصه‌های من است. بازی تیم‌های دیگر را در یورو دیدم، اما قلبم فقط برای آن می‌تپید که باختن‌شان را ببینم. چه‌قدر کیف کردم از باخت انگلیس. 

بعد سروصداهایی آمد که تو قرار است از تورین بروی. فرقی نمی‌کرد برای من، مسی که رفته بود پاریس، تو هم لابد می‌رفتی یکی از همین تیم‌های شلوغ‌کن. من اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که تو به ما فکر کنی. ما قرار نبود جام‌های رنگارنگ ببریم، میانه‌ی زمین ما سوراخ است و دفاعمان لنگ می‌زند. تو برای چه باید می‌خواستی که این‌جا باشی؟ بعد خبرهای منچسترسیتی آمد و لباس آبی کمرنگ را بر تنت پوشاندند و خنجری قلب مرا پاره می‌کرد و چه می‌شد کرد؟ زندگی تلخ بود سراسر، این هم جزو آن. بعد شروع کردند، از یکی دو پیام و بعد شد همهمهه‌ای این‌جا و آن‌جا، کسانی که می‌شناختم و معتمد بودند، ریو فردیناند مسخره. در اتاق تاریک نشسته بودم و زانوهایم را بغل کرده بودم، گوشی را گذاشته بودم جلویم و هر چند لحظه صفحه را رفرش می‌کردم. خبر، رسید. تو می‌آمدی. آن شب در اتاقم رقصیدم و بغض کردم و صدها بار برگشتم و چک کردم که واقعی باشد، در خواب ندیده باشم، تو بیایی و بار دیگر تیم من شد تیم تو. 

دوستت دارم و سرخ بیشتر از هر رنگ دیگری به تو می‌آید. آدم‌ها به‌هم می‌پرند، می‌گویند چرا وقتی تیم بازیکن میانی ندارد، برای آمدن تو خوش‌حالیم. و من فکر می‌کنم که چرا آدم‌ها استانداردی برای هرشکلی از بودن می‌سازند و هرکه آن‌طور نباشد را نفی می‌کنند؟ هرجا که کسی فهمیده من هوادار یونایتدم، شروع کرده‌اند به گفتن که هرچه جام ما گرفته‌ایم برای عهد دقیانوس است. هروقت گفته‌ام طرفدار توام، مرا مسخره کرده‌اند که به خاطر دختربودنم، عاشق ریخت و قیافه‌ی تو شده‌ام و یا نوع دیگری از سکسیست‌ها که تلاش می‌کنند یادم بدهند که اصالت هواداری به تیم است، نه بازیکن. حالا حتماً آن‌هایی را که به خاطر رونالدو منچستری می‌شوند مسخره می‌کنند و هوادارهای کم‌سال از هم می‌پرسند قبل از این‌که رونالدو بیاد هم طرفدار منچستر بودی؟ و اصالت بی‌معنایی قائل می‌شوند برای یک‌سری فاکتورهای هواداری. اما همه‌ی ما به خوبی تواناییم برای انتخاب تیمی که دوستش داریم و فرقی نمی‌کند که به خاطر بازیکنی باشد یا جو میان دوستان و خانواده یا در پس یک اکتشاف شخصی یا هر شکل دیگری. آن کسی هم که بازیکنی را به خاطر جذابیتش دوست دارد و عکسش را به دیوار می‌زند، اسمش هوادار است و سهم خودش را از این جهان پهناور فوتبال می‌برد. هیچ‌کدام از ما نیاز نداریم کسی برایمان شرط‌وشروط بگذارد برای دوست‌داشتن فوتبال. کاش آدم‌ها بگذارند همه‌ی ما از بازی بزرگ لذت ببریم. خصوصاً حالا که تو برگشته‌ای و لبخند امشب از لب من نمی‌رود. نشستی روی زانویت وسط زمین و اولدترافورد تو را در میان گرفت و نامت را فریاد زد. لبخند زدی و من لبخند تو را دیدم. باز قلب من همراه تو دوید در زمین بازی و توپ که به پای تو خورد و وارد دروازه شد، نتیجه مهم نبود برای من، من تو را تماشا کردم که دویدی گوشه‌ی زمین با پیراهن سرخت و به هوا پریدی و چرخیدی و دست‌هایت را باز کردی و شادی گل تو برای تیم ما بود. ۱۲ سال گذشت... چه‌قدر دلتنگ تو بودم. اشک به چشمم نشست. 

تو زیبایی و توپ پای تو را می‌شناسد. بازی فوتبال یک روایت است. من هیچ‌وقت شور بردوباخت ندارم، من حرکت توپ را تماشا می‌کنم و تمام بازی زیر لب با بازیکن‌ها حرف می‌زنم. تو شخصیت مورد علاقه‌ی من در این روایتی و من تو را دوست دارم و تا آخرین کلمه به دنبال تو می‌آیم. 



۴ دانه حرف ۴ قلب

سرو سوی بوستان آید همی

تا تو رو نبینم با پیرهن سرخت توی زمین اولدترافورد باور نمی‌کنم. 

۳ دانه حرف ۹ قلب

اومدی

شب بخیر منچستر، من عاشق توام.


۳ دانه حرف ۱۶ قلب

دیدار دوباره

 

 

  روح سرگردان تولستوی می‌داند لحظه می‌شمردید برای برگشتن شب‌های فوتبالی‌. می‌پرسد:

 اولین هفته‌ی لیگ جزیره را چه‌طور دیدید؟

۶۱ دانه حرف ۲ قلب

اولین آن‌ها چلسی بود

 

 باز می‌توانم نفس بکشم. راه نفسم را فریادی که برای گل دوم کشیدم باز کرد. فکر می‌کردم شاید دیگر فوتبال مرا آن‌قدرها خوش‌حال نکند. آن خوش‌حالی با اطمینانی که دوامش مثل شادی یک‌شبه‌ی برد پاری‌سن‌ژرمن نباشد، که غصه‌ی «بعد چه می‌شود؟» ننشیند به جای آن توی دلم. فصل جدید شروع شد و قصه‌ها از سر گرفته می‌شوند. امید باز به سکوها برمی‌گردد. دلمان دوباره تپش می‌گیرد. می‌شود این بار؟ 

بازی شروع پاسخ خوشایندی است. تماشای بازیکنانی که خواستن، آن‌ها را به سمت پیروزی حرکت می‌دهد. تماشای جنگیدن و دست‌نکشیدن در رقم‌زدن لحظه‌های کوچک که دیده می‌شوند، اثر می‌گذارند و از ما قهرمان می‌سازند. تلاش جوان‌هایی که روزنامه‌ها را پر نمی‌کنند، با گفت‌ونمودشان تن هوادار را نمی‌لرزانند، در روزهای سخت توفان حاشیه به پا نمی‌کنند. صبور می‌مانند و می‌جنگند و دل‌وجان می‌گذارند به تمنای آن‌که دوباره فاتحان زمین باشند. 

امشب گل چهارم را پسرکی هم‌سن‌وسال من زد. او که با آمدنش ماجرا را برای من عوض کرد و به رویاپردازی‌های ما رنگ بخشید. یادم آورد که هرچیزی را در این جهان که سستی و ناامیدی دربرگرفته و مردم آن را ضعیف پذیرفته‌اند و کنار گذاشته‌اند و مشغول شده‌اند به منفعت خودشان، باید نگاه تازه بخشید. باید اجازه داد نفس دیگری بیاید که خستگی و ناکامی نچشیده تا از نو بیازماید، جهان را تازه کند. شاید او بتواند. شاید من بتوانم. شاید بهتر است سراغ چیزهایی که رهایشان کرده‌ایم برگردیم، دست از ناامید‌کردن هم برداریم و قهرمان تسلیم‌نشدنی لحظه‌های کوچک باشیم.

 

 

خ. آن جمعه با رفقایی که بودند یک همنشینی داشتیم و از کتاب‌ها حرف زدیم. این جمعه، ساعت ۴ بعد از ظهر اگر به وبلاگ من سر بزنید و به تالار گفت‌وگو بیایید، دور هم از فوتبال صحبت می‌کنیم. :) 

۱۲ دانه حرف ۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست