فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود؛ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

گاهی خودم را از جریان زندگی جدا می‌کنم و بالا می‌برم، بالاتر از این‌که لحظه‌ای به چشم بیاید یا گذرش حس شود. مسیر آمده را نگاه می‌کنم، ردی بی‌زمان و آرام، راهش را رفته، کارش را کرده، می‌کند، رخ می‌دهد. چشم‌اندازی دلهره‌آور نیست. وقتی از زمینه جدا می‌شود، دیگر احتیاج به پاسخگویی را حس نمی‌کنی. خودت را در معرض قضاوت نمی‌بینی، دست به ویرایش خاطرات نمی‌زنی. در این دیدگاه مسلط دورافتاده، تماشاگر فقط منم و خدای بزرگ‌تر از همه‌ی ما. دیگری‌ها نیستند. وز وز صداهای دیگر ذهن را پر نمی‌کند. مسیر آمده را نگاه می‌کنم. آرامم. حالم خوب است. هیچ کم نگذاشته‌ام. همه را کامل و سالم زیسته‌ام. به حقیقت درد کشیده‌ام، به حقیقت محبت ورزیده‌ام. هرکجا لازم بود باشم، بودم. هرگاه وقت رفتن رسید، رفتم. در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد اما تصویر بزرگ‌تری هست. فارغ از این‌که چه چیزهایی پیش آمده، رد مسیری می‌ماند از تو که چگونه پیموده‌ای. من زندگی را تمام و کمال خواسته‌ام. دردهایش را به جان می‌کشم. تا هرزمان که تاریکی طول بکشد، کورمال کورمال به دنبال روشنایی می‌گردم و آماده‌ام هروقت که بخواهد با همه‌ی قلبم شاد باشم و محبت کنم‌. 

۰ دانه حرف ۱۲ قلب

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز

چه شد پس؟ به نفس‌نفس افتادی. پاکشان می‌روی، شانه افتاده، سر در گریبان. دماغت به خاک می‌مالد. جواب سلام نمی‌دهی. اخم‌هایت را کشیده‌ای توی هم و دست‌هایت را مشت کرده‌ای توی جیب، سرت را انداخته‌ای پایین و می‌روی. به کجا‌؟ هیچ کجا. مدام می‌روی و می‌آیی این کوچه را. راه نمی‌برد دختر، حاصل ندارد. دست بکش از گز کردن سنگ‌فرش‌ها.

 می‌دانم سخت بوده. می‌دانم دلت نازک بوده، شکسته. می‌دانم خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتی. می‌دانم تلاش کردیم و نشده. تمام روز و شب‌ها را، تک‌تک لحظه‌ها را یادم هست. تو که پشیمان نیستی از گذراندنش، هستی؟ راستی خورشید، مگر ما نمی‌دانستیم سخت است؟ مگر تک‌تک لحظه‌هایی که راه باز می‌کردیم، این احتمال توی سرمان زنگ نمی‌زد که "شاید نشود، شاید نشود..." با این همه، مگر عاشق تک‌تک لحظه‌هایی که گذرانده‌ای نیستی؟ چه شد پس؟ چرا دیگر شب‌بیداری‌هایمان به مناجات صبح نمی‌شود؟ قول و قرارهای سر سجاده به کجا رسید؟ از کی دیگر به جای نمازخانه‌ی دوست‌داشتنی دانشکده، کلاس خالی سرد طبقه‌ی چهارم پناهگاه‌مان شد؟ ما که یک‌دل شده بودیم. ما که می‌خواستیم از صبر، توشه‌ی تقوا بیندوزیم. چه شد که به جای دعا خواستیم با "سرگرم شدن" سختی را بگذرانیم؟ ما که دلمان صاف بود، نگاهمان به دست‌های آسمان. کجا رفت زمزمه‌های بیگاه در دل مشغولیت‌های روزانه. می‌گفتیم سلمنا یا لطیف، راضی شدیم به آن‌چه تو می‌خواهی. آیا فکر کردیم کافی است که بگوییم ایمان آوردیم و آزموده نمی‌شویم؟ 

 حالا رو گرفتنت از دنیا و قهری شدنت چیست؟ چه می‌خواهی بگویی؟ "دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، پروردگارا، ما دیگر قبولت نداریم. من بعد رضایتت را بر پایه‌ی خواسته‌های ما قرار بده." بی‌انصاف شدی خورشید؟

 تو حق داری تا همیشه خودت را لوس کنی. می‌توانی تا ابد از دنیا رو بگیری. اما حیف نیست؟ سر بالا کن. دنبالش بگرد. این کوچه اگر بن‌بست است، در آن گیر نکن. به راه‌های دیگر سرک بکش. زندگی باز معنا و امید می‌زاید و باز می‌میراند. متوقف نشو. جاری باش. باز اعتماد کن. باز دل ببند به احتمال کوچکی که توی سرمان صدا می‌کند "شاید بشود، شاید بشود،..."

 

خ. 

 

 

 

 

 

 
۸ دانه حرف ۱۰ قلب

آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند


 اما اگر راستش را بخواهی، دیگر دلم نمی‌خواهد زندگی کنم.

۲۰ قلب

بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند


 تصور کن می‌خواهی ثابت کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان از هم 2 است؛ اما ثابت می‌کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان کمتر از هفتاد میلیون است! این یعنی سلام به دنیای ناشناخته‌ها یا ورود ریاضی‌دان به لانه‌ی خرگوش.
یک وقتی، اتفاقات معمول و همیشگی جهان مثل حفره‌ای پای درخت، سر راه تو قرار می‌گیرد و تو را به درون می‌کشد، می‌برد به دنیای وارونه‌ها. جهانی با منطق و رفتار متفاوت از آن‌چه می‌شناختی. آلیس می‌تواند همان آلیس بماند؟ شاید. من اما، در جبر هربار کوچک و بزرگ شدن، در خودم شکستم و پیوستم به ناشناخته‌ها. حالا، ایستاده در تاریکی، دست خالی، با گذشته‌ای که با هربار مرورش بیشتر به حقیقت آن شک می‌کنم، بی‌پشتوانه، بی‌جان، شکست‌خورده، با بغضی عظیم از ترس و بهت و اندوه، در مواجهه با سرزمین عجایبم.


۱ دانه حرف ۸ قلب

نوروز من، رمضان است.


 سال گذشته، من دانشجوی معماری بودم و در فاصله‌ی بین کلاس‌هایم، در راهروی 2118، دستور زبان دکتر خانلری را می‌خواندم. گوشه‌ی کاغذپوستی‌هایم، طرح چهره‌ی صمد بهرنگی را می‌کشیدم و در اینستاگرامم پست می‌گذاشتم:« من در تمامی بی‌تو، غمگینم.»

 سال گذشته، فرصت حضور در فضای مطبوعات را پیدا کردم. چندجایی رفتم و آمدم، کمی نوشتم، با بعضی آدم‌ها آشنا شدم که سرشان به تن‎شان می‌ارزید و بعضی‌ها که نمی‌ارزید. حس کردم برای من بی‌فایده است، رهایش کردم. دیگر به دانشکده‌ی معماری نرفتم. به اینستاگرام سر نزدم و ماندم خانه و تاریخ ادبیات دکتر صفا را خواندم. دبیرستانی که در آن درس می‌خواندم، پیشنهاد کرد برگردم و کنار بچه‌های پیش‌دانشگاهی باشم. قبول کردم و در سپردن روزها کنار دخترهای نوجوان، آن‌چه را که از زندگی می‌خواستم پیدا کردم.

 یک شب چندتا بستنی خریدم و رفتم خانه. به مامان گفتم دیگر پول تو جیبی نمی‌خواهم. برادرهایم برایم دست زدند و مامان خندید. با اولین حقوقم برای اولین‌بار، تنهایی سفر کردم، به اصفهان. با سی‌وسه پل درد دل کردم. برای یک پسر غمگین جنوبی، فال حافظ گرفتم. ایستادم در مرکز مسجد جامع عباسی و سکوت کردم. شب سردی، تنها، با دل تنگ، بستر خشک زاینده‌رود را پیمودم. برگشتم. از گذشته بریدم. ساکت‌تر شدم. چهارماه، جز با معدودی از نزدیکانم، با کسی سخن نگفتم. تنها ماندم.  او بود. عاشق تکرار نامم از دستان او شدم. زندگی را دیدم؛ چه زندگی شگفت‌انگیزی!

 دل گشودم به حوادث تازه. قدم پیش گذاشتم. دلم در دستم بود، چشم‌هایم بسته، بر لبم ذکر و دعا. خالی از ترس، از امید و یأس. «... خدایا، کسی که به تو شناخته شد، ناشناخته نیست. کسی که به تو پناه آورد، خوار نیست و آن‌که رو به سوی تو کرد، برده نیست.»*

 سال گذشته، از تو خواستم:« من رو نجات بده.» دستم را گرفتی و قدم‌قدم همراهم آمدی. در آستانه‌ی زندگی نو، رهایم نکن. من به دل بی‌قرارم قول داده‌ام تا زمانی که مهلت زیستن دارم، فرصت زنده بودن را از خودم نگیرم؛ به امید لطف و مهربانی تو، یا امان الخائفین!







*از مناجات شعبانیه. 


 خ. مخاطب این پست مشخص است و هدف آن جز ثبت حال این روزها برای آِینده‌ام نیست.

 خ. ماه رمضان مبارک. دل‌هایمان را صاف کنیم و برای هم دعا کنیم.


۲۲ دانه حرف ۱۷ قلب

خیار درازه، موزم همین طور!

ببین گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. آن روزهای چهارسال پیش، آن موقع ها که من پانزده ساله بودم، یک نوجوان احمق ساکت ترسو، شاید بهترین حادثه ای که خدا می توانست سر راه من بگذارد شما بودید. نمی دانم چطور شد که انقدر خوب؟ شانس نه، دلم می خواهد بگویم خواست خدا بوده که آدم هایی این طور جورِ هم را بنشاند کنار هم. 

در این چهار سال، با هم سرودیم، هم آواز شدیم، نزدیک تر شدیم، لبخند زدیم، هم دیگر را با نام کوچک صدا زدیم، شب ها را صبح کردیم با هم، عاشق یک لبخند شدیم، زمزمه کردیم "تو مثل مخمل ابری، مثل بوی علفی. مثل اون ململ مه نازکی، اون ململ مه، که رو عطر علفا مثل بلاتکلیفی، هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن، میون مرگ و حیات." 

آن روزی که صدایتان کردم هم دیگر را ببینیم، آن روز اردیبهشت.. برای خاطر آن روز همیشه از خودم تشکر می کنم. 

" با سلام و عرض ادب!

:)

طبق هماهنگی های انجام شده با دوستان کاکتوسی مستقر در تهران، قرار بر آن شد که روز چهارشنبه، مورخ 30/اردیبهشت/1394 ،ساعت 3 بعد از ظهر ، در بوستان آب و آتش (پل طبیعت) گرد هم آییم. در صورت موافقت عدد 1 را با ذکر نام به شماره ی **** ارسال نمایید.

 

قبلا از همکاری شما متشکریم"


چه روزهایی که خندیدیم، چه پاییزها که سر گذاشتیم به شانه ی هم و گریه کردیم. 16 آذر را قدم زدیم، در آن کافه ی کوچک انقلاب درد دل کردیم. روزهای بارانی، کنار شمشادها از عاشقی هایمان گفتیم، به گربه های پارک لاله کشمش و سالاد ماکارونی دادیم. به تعداد همه ی آقایان تیشرت مشکی قهقهه زدیم. چهارشنبه سوری و سینما بهمن یادت هست؟ بنفشه جان تولدت یادت هست؟ 
بزرگ شدیم. دانشگاه رفتیم، فارغ التحصیل شدیم، راه زندگی مان عوض شد. عاشق شدیم، کم شدیم، زیاد شدیم.. کی باورش می شد آن روزها، که ظهر یک امروز در تابستان 96، برویم رستوران خورشید برای نهار عروسی عاذین؟ 
قهر کردیم، عصبانی شدیم از هم، هزاربار رفتیم و هزار و یک بار برگشتیم. چه ها که نگذشت این سال ها بر سر ما. اما امروز را ببین.. گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. همه ی زندگی من می ارزد به آن لحظه که ایستادیم در کافه فرانسه و به فال قهوه ی سبحان می خندیم، بلند بلند.. که همه ی آدم های توی کافه و همه ی رهگذران پیاده روی شلوغ انقلاب، به ما نگاه می کنند. 
 شما نصیب من، گنج من از زندگی کردن اید. آن سه تا دانه شیرینی و شمع های رویشان، این چهارنفری که چشم هایشان برق می زند از قهقهه ی لحظه های پیش از گرفتن این عکس (از بس که سبحان ما مسخره است و مسخره است و مسخره است.) ، خاطره ی آن لحظه ی خداحافظی که هیچ کدام دل نمی کندیم برویم پی زندگی مان.. همین هاست که به زندگی ارزش می دهد. 
بی نهایت ممنونم برای هر لحظه ی این چهارسال.




+ عکس هدایا پیوست شود. :دی
۷ دانه حرف ۷ قلب

سالن کوچک بد شکل دبیرستان شرف الدین

اولین بار بود که حس کردم عضوی از یک جمعم. نه کم بودم و نه زیاد. نه وصله ی ناجور بودم نه مجبور به تحمل. اولین بار بود که بودن کنار آدم ها خوشحالم می‌کرد. معذب نبودم. خسته نبودم. اضافه نبودم. برای اولین بار تو زندگیم حس کردم جایی هستم که باید باش و این حرف ها٬ حرف های توی سر منه که داره زده میشه. 
من نمی دونم اینجا چیکار می‌کنم. من نمی‌دونم آینده چی می‌خواد بشه. ولی کاش مثل امروز لذت بخش باشه زندگی. کاش همین قدر نزدیک باشه به دل من. دلم برای امروز تنگ میشه :)
۱۶ دانه حرف ۸ قلب

تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود

من یک آدم خانه ای بودم و او یک آدم بیرونی. دنیا را اگر قسمت می کردند، سهم من همین گوشه ی امن خانه بود. دریچه ی کولر را تنظیم کنم روی تخت خوابم، پتو گلبافت بکشم تا بالای گردن و بخوانم "در سالهایی که جوانتر و به ناچار، آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. او گفت:«هروقت دلت خواست عیب کسی را بگیری، یادت باشد که در این دنیا، همه ی مردم مزایای تو را نداشته اند.»"*

مأمن او خیابان های شهر بود. غمگین اگر بود، عصبی می شد؛ می زد بیرون و کنار مردم راه می رفت و می رفت تا دردش ته نشین بشود. یک روز هم، زد به سیم آخر و کوله اش را برداشت و رفت. آن روز داشتم جین ایر می خواندم. پرسیدم:«کجا؟» گفت شهر تنگش آمده. باید برود در پناه خیابان های شهری دیگر. 

از آن روز، من ماندم و آب دادن به گل های شمعدانی، در حریم امن خانه ای که همه چیزش برای من، تحت امر من بود و او، که گاه به گاهی برمی گشت و از سفر می گفت. از دیدنی های جدید، آدم های جدید، از پیرزنی که نان را از تنور درآورده و داده دستش، از بادبادک هوا کردن در ساحل و خوابیدن توی چادر، و باز، بی تاب می شد و می رفت. من نمی فهمیدم بر زمین سخت و سرد خوابیدن، چه لذتی دارد وقتی می توانی بالشَت را بغل بگیری و هر صبح برایش عاشقانه بخوانی که امشب زودتر به دیدارش می آیی. هیچ کجا که تخت خواب خود آدم نمی شود. زندگی را قسمت کرده بودیم. خانه، و هرچه در درونش برای من؛ بیرون از خانه و هر چه که ندارد برای او. 

هربار که برمی گشت، سعی می کردم سر عقل بیاورمش. نو غنچه های تازه رسیده ی باغچه را نشانش می دادم و می گفتم:« ببین، اسمش را گذاشته ام "تو".» که ببیند در گِل این خانه ریشه کرده. پاگیر شود و سربلند کند. برایش چای باهارنارنج دم می کردم که بو بکشد و بماند، اما مشامش را عطر وطن های دیگر پر کرده بود. بخار چای را بو می کشید، لبخند می نشست به صورت آفتاب سوخته اش، چشم هایش را می بست، چشم هایم را می بستم، می گفت که کویر، خالی و سکوت است. که هرچقدر هم داد بکشی، گوشه ای از سکوتش را پر نمی کند. آنقدر بزرگ است که خودت را گم می کنی و آسمانش، بزرگتر.. بزرگتر. آخر ندارد. هرچقدر که چشم، می گردد و ذهن، خیال می کند، به ته نمی رسد. مثل دریا.. 

پرسیدم:« دریا؟ دریا را برایم بگو.» می گفت :« روشن است، صاف و زلال. انگار که همه ی زنان تاریخ، نشسته اند در مجلس روضه ی مردان باز نامده شان از جنگ و سل و سرطان، های های گریسته اند و مشت کوبیده اند به سینه هاشان از داغ سیاوش ، از مرگ سهراب، "آه و واویلا، کو جهان آرا".  دریا، شور است. آب شور می کشد به لباست، سنگینت می کند. خورشید می تابد، نور تلألو می کند و آب روشن، می درخشد. می دانی؟ نگاهش که می کنی، دلت هم می گیرد، هم می خندد. چیز عجیبی ست دریا.. مثل همان کویر.»  و من برایش زمزمه می خواندم :« دریا خندید، در دور دست. دندان هایش کف و لب هایش آسمان..»**

ماجراهایش شبیه داستان های من بود. او، خودش، بزرگترین قهرمان قصه ها. من، کسی که در دلش همه ی عالم می تپد. بزرگترین گنجینه ی آدم ها را در کتاب خانه ام داشتم، قصه هایشان را. در خطوط و صفحات کتاب، در دل شخصیت هایش زاده می شدم و آن نوشته ها، من بودم که روایت می شدم. می گفت:« نمی فهمی، نمی توانی درک کنی که یک لیوان چای دارچین، در شب سرد جنگل های تودرتوی هول انگیز، چطور دلت را روشنی و زندگی می دهد.» او نمی دانست که من، شب ها، در جنگل های هول انگیز، در وجود گیله مرد اسیری کشیده ام از جیغ ترسیده ی صغرا.  من در حضور کلمات، خیال می کردم. و تخیل، محدود نمی شود به لحظه و محیط و فضا. من، که هزاربار دیگر می توانم در آن شب تیره ی یخ زده، به جای هرکدام از آنها، جنگل را تجربه کنم. محمد ولی، مأمور دوم یا صغرا، که صدای جیغ ترسیده اش مو به تن راست می کرد. 

سفر همیشه رفتن نیست. سفر، هجرت و کاوش و تجربه کردن اگر باشد، اگر دیدن و شنیدن و مزه کردن، سفر فرار کردن از هرچه که هست اگر باشد؛ من گوشه ی اتاق، پتو را می کشم تا زیر چانه و در صفحات سفر می کنم. من، از غم و دلتنگی او، که خیابان ها و شهر و کوه و بیابان ها را پشت سر می گذراند، به کتاب هایم سفر می کنم. او نمی داند. هر چقدر هم که هربارِ بدرقه، در گوشش زمزمه کردم "کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟/ بال، تنها غم غربت به پرستوها داد." 

آخر، یک روز یکشنبه، در خانه را زدند و خبر مرگش را آوردند. به مادرش گفتم:« دیدی که سفر عاقبت نداشت؟ زیادی با دریای عجیب، به درد دل نشسته بود.»





*سطور اولیه ی داستان گتسبی بزرگ

**بخشی از شعر آب دریا از فدریکو گارسیا لورکا



خ. قدم اول.. این نوشته در شماره ی 712 هفته نامه ی چلچراغ چاپ شده :)

بعدا نوشت مورخ 20 مرداد 97: نقد امیلی امرایی در پایگاه نقد داستان

۱۹ دانه حرف ۷ قلب

گاهی به کتابات سر بزن

در ادامه ی بازی های تابستانی بلاگستان، در کتاب بازی هولدن شرکت می کنیم نقطه


دسته ی یکم: هدایا

  • شاخه ی اول: بابا  
  من خوندن و نوشتن رو از روی دست بابا یاد گرفتم. پررنگ ترین لحظات پدر_دختری ما وقتایی بوده که بی مناسبت، دستمو می گرفت و می رفتیم بوستان، یا شهر کتاب شریعتی. عجیب ترین کتاب ها رو به من هدیه داده بابا. تولد 6 سالگیم برام کلیله دمنه خرید :) 8 سالگی کتاب کامل و مفصل دیوید کاپرفیلد و آخرای دبستان یک کنت منت کریستوی هزار صفحه ای با جلد کهنه که چاپ سالهای 60 بود. بین کتاب های دم دستم این دو تا بودن. اولی کتاب مادر از ماکسیم گورکی (سال 89 من 12 ساله بودم) که اولش رو خودم امضا کردم :دی. پس زمینه ش هم دید و بازدید جلال آل احمده.  دومی داستان سیاوش، از مجموعه ی داستان های شاهنامه برای نوجوانان، که با خودکار اکلیلی امضا کرده برای خورشید :))





  • شاخه ی دوم: محمود
  پسرخاله ی بزرگ من تنها کسیه که در فامیل کتاب می خونه. تنها کسیه که سالی یک بار زمان تولدم برام کتاب می خره.  شازده احتجاب یکی از اونهاس. یکی از محبوب ترین کتاب های من.. صفحه هاش بوی تابستون 94 رو میده. ماه رمضون بود و من تازه کنکوری شده بودم. عصرها می نشستم روی اون نیمکت رو به روی آتش نشانی، بلوار کشاورز، می خوندم و حظ می بردم از نوشتار هوشنگ گلشیری. 






دسته ی دوم: امضا شده ها
چندتا کتاب هست که نویسنده یا مترجمشون صفحه ی اولش برام چیزی نوشتن که دلبرترینشون یادگار امیرخانی صفحه ی اول "من او" ئه :))))



دسته ی سوم: خودنوشته ها 
آغاز همه ی کتاب های من، چیزی به خط من هست. یک مسئله ای که برای ما آدمای کم پول هست، اینه که بی حساب خرج نمی کنیم. خیلی کم پیش میاد که بگم خب، برم امروز چندتا کتاب بخرم. همه ی کتاب های من یادگار از یه اتفاقن. یک روزی که احساس خاصی داشتم، یک اتفاق ویژه ای افتاده یا مناسبتی هست. معمولا نشونه ای از اونها در آغاز کتاب هست. گاهی هم فقط تاریخ و امضا.

  • شاخه ی اول: نمایشگاه کتابی ها


نامه ها از سید علی صالحی  و پایینی، فرهنگ عامیانه ی مردم، صادق هدایت، نشر چشمه





  • شاخه ی دوم: یادگار از یک اتفاق
  رونوشت، بدون اصل از نادر ابراهیمی. برگشتنی از دفتر مجله، وقتی که خواستند بنویسم. فردا چاپ میشه راستی :)



از نسیم مرعشی، یادگار روزی که مشهد بودم و با عمه رفتیم کافه ی آفتاب کوچه ی کتاب.




  • شاخه ی سوم: سال کنکور
  سال کنکور من مهم ترین، عزیزترین و بهترین سال زندگی من بود. پست طولانی شده، خسته شدین، دیگه کش نمیدم.. اینا بخشی از یادگاری های منن از خالصانه ترین احساسات اون روزهام.


قطار به موقع رسید ، هاینریش بل



فارنهایت 451 ، ری بردبری



سمت تاریک کلمات، حسین سناپور



سانست پارک ، پل استر




آیا از کادر بندی چندتا عکس آخر کیف نمی کنید علامت سوال :دی

منو کسی دعوت نکرده بود، خودم خود جوش پست گذاشتم. دعوت می کنم از اونایی که کسی دعوتشون نکرده ولی دوست دارن بازی کنن.
۱۹ دانه حرف ۱۱ قلب

برای امروز من دعا کنید لطفا

اصولا من در مواقع حساس آدم بی خیالی هستم. به همین خاطر می توانم عکس العمل بهتری نشان بدهم. مثلا یک بار سر بازی والیبال ایران_آمریکا، از شادی گرفتن یک امتیاز حساس، سپهر از روی تخت پرید و افتاد روی دست چپش. استخوانش از آرنج 45 درجه به داخل چرخیده بود. بچه از وحشت نمی توانست حرف بزند. یک بالش گذاشتم زیر دستش و گفتم بنشیند تا خاله بیاید ببردش دکتر.  از ترس کبود شده بود. نمی توانست گریه کند حتی. گفت " خورشید خیلی دستم درد می کنه.. چرا این شکلی شده؟" که من گفتم چیزیش نیست. لوس بازی در نیاورد و ساکت شود والیبالمان را ببینیم.

خلاصه، اینکه می گویند هنگام وقوع زلزله اولین قدم حفظ آرامش و خونسردی است را من خوب بلدم. 

اولین قدم.. اولین ها هم برای خیلی ها یک نوع بحران درست و حسابی است. برای من هم. هرقدر هم که به مسخرگی و خوش دلی برگزارشان کنم، چیزی از زلزله بودنشان کم نمی شود. قبل از وقوع ، ذهن من تمام احتمالات ممکن را لیست می کند.. "اگه اتوبوسو اشتباه سوار شده باشی؟ اگه ایستگاه اشتباهی پیاده شده باشی؟ اگه ساعتت اشتباه باشه؟ گفت ساعت 2 دیگه؟ 2 بعد از ظهر دیگه؟ امروز.. مطمئنی یکشنبه س؟ اگه برم و اونجا بگن اشتباه کردم و امروز شنبه بوده چی؟ نکنه آدرسو پیدا نکنم.. اینجاس؟ نکنه زنگ بزنم و بگن اصلا همچین جایی نیست اینجا.. " و همه ی اینها را در خیالاتم باور می کنم و می ترسم و لرزم می گیرد. و بعد،آنجا که می رسم، آرام می نشینم و لبخند می زنم. نه انگار که در آخرین احتمالات به خودکشی از غصه هم فکر کرده بودم. 

همیشه قلب ماجرا، از آن چیزی که از بیرون به نظر می آید، آرام تر است. 

 قلب ماجرا.. آن جاییست که فقط تو می مانی و آنچه از دنیا با خودت جمع کردی و آرزویی که برآوردنش "یا" دارد. یا می شود؛ یا نمی شود. همه چیز بستگی دارد به تو و فکرت و شهامت و جسارتت. 

ترس؟ دارد. همه ی چیزهای مسخره ای که به دست آوردنشان منوط است به موفقیت های لحظه  ای، ترسناکند. اما به تعویق انداختنشان مولد دلشوره و بلاتکلیفی رسیدن یا نرسیدن است فقط.

به قول آقای ما "اذا هبت امرا فقع فیه، فان شده توقیه اعظم مما تخاف منه"*

به عبارتی دیگر، می فرمایند.. با سر برو تو دلش



به امید حق






*امام علی _ غررالحکم،8955


خ. چه روزی مهمی ست امروز..


                          

۶ دانه حرف ۸ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست