دل زار و زارون




دریافت

۷ دانه حرف ۳ قلب

کلافه س، سردشه و غذا نداره بخوره

امروز قرار نبود کتاب بخرم. رفتم و به هرچی که رسیدم دلم خواست و چندتا چیزی که لازم نداشتم خریدم. الکی الکی پنجاه تومن خرج کردم .. این برای من هزینه ی زیادیه.

کمی بعد از ظهر پدرام اینا رو دیدم. من 13 سالم بود که پدرام مسافری "آقای هنوز" رو می نوشت. بعد از اون هم مثل خیلی بلاگرای دیگه بعد حادثه ی بلاگفا، کوچ کرد به تلگرام. فکر کنید 6 سال نوشته های یکی رو خاموش می خونید و بعد یه روز کوله تونو برمیدارین میرین نمایشگاه دیدنشون. خیلی خوب بود. خانم آقای هنوز هم وبلاگ نویس بودن و دورادور می خوندمشون. برای هممون کلوچه ی شمال و گیفت عروسی آورده بودن.  جمع خوبی بود. انگار تو بهشت زهرا بودیم و سرخاک عزیز از دست رفته، داشتن از خاطرات خوشش می گفتن. 

برگشتنی گیر افتادم تو سیل. ژاکتمو انداختم رو کوله م که کتابا خیس نشن و دویدم تو بارون. راه تموم نمی شد. خیس و خسته و گرسنه، با پاهایی که ده ساعت راه رفتن و کوله ی سنگین کتاب، چسبیدم به میله ی مترو.. جا هم برای نشستن نبود و راه، تموم نمی شد. لرزم گرفته بود. کوله رو زمین انداختم و ژاکتو رو شونه هام. یادم افتاد کسی نیست تو خونه. نگاش کردم گفتم خدا واسه هیشکس نخوادش آقا مرتضا.




خ. تا بعد از ظهر امروز این یک پست خوشحال بود. این نشون میده که من چقدر تحت تاثیر محیطم.

خ. میخواستم از غنایم اولین روز قراروبلاگی_نمایشگاه گردی عکس بگیرم، هیچ وسیله ی عکس گیرنده ای نداشتم. نشستم کلی غصه خوردم. بعضی چیزا غم دلیل نداشتنشون، بزرگتر از حسرت نداشتنشونه. می فهمی چی میگم؟

خ. حالم یه طوریه که انگار 6،7 تا مسکن خوردم. کی میخواد با این حال مریض فردا سحر پا شه بره سر کلاس قرائت؟ خدا سر هیشکس نیاره آسد مرتضا


۸ دانه حرف ۷ قلب

شب آخر

تاریکه٬ تند بارون میزنه.. سرمو کردم زیر پتو که از نور گوشی کسی بیدار نشه. نمی دونی چقدر دلتنگم. دلتنگ بابا نه٬ دلتنگ مامان نه٬ دلتنگ رفقایی که نزدیک بودن و حالا نیستن و دورن نه٬ دلتنگ شهرم نه.. این بار دلتنگ خود توام. خالص٬ بی بهونه٬ بی دروغ.. برگرد ٬ بیا.. خیلی وقته دلم منتظره.. خالص٬ بی بهونه٬ بی دروغ








آخرین پست سال نود و پنجه بچه ها. راستی راستی خوب نبود. بهار لعنتیش امیدمو برد و خاطره هایی داد که حالا مرورشون بیش از یادآوری دلخوشی لحظه هاش٬ آزارنده س. تابستونش شکست و تلخی بود. بریدن بود.. بدترین لحظه ها بود. پاییز عجیبی داشت. در شکنجه بود و حال خوش هم. دلخوری بود و لذت هم. موفقیت بود و زمین خوردن هم. و زمستون که یادم داد می گذره می گذره می گذره می گذره..

این بهاری که میاد اتفاق مهمیه.. میتونه یه آغاز باشه.. یه فرصت برای تغییر زندگی.  همیشه به خودم میگم اگه داره اذیتت می کنه چرا ادامه ش میدی؟ بهار شاید زمان ایستادن و جنگیدن باشه.. بهار شاید لبخند باشه..

برای وبلاگ٬ میخوام مرتب تر بهش فکر کنم. شاید چندتا دسته موضوع ادامه دار رو شروع کنم.. بخش طاقچه رو منظم و دقیق ننوشتم. کلا پاک میشه و سال ۹۶ دوباره از اول..  قالب رو دوست دارم. زیادی شلوغه می دونم.. ولی من که همیشه طرفدار سفید خالی و یه نقطه ای هام٬ این برام یه حس و تمرین خوبه که با وسواس هام بجنگم.  لینک ها هم باید سر فرصت مرتب کنم.. به مرور یه تغییراتی هم میدیم.

 [سرش را از پتو بیرون می کند و نفس می گیرد]

دلم میخواد امسال سال تغییر باشه.. به خودم یه قولایی دادم.. اینجا هم به مرور ازشون میگم و سعی می کنم عوض کنم اوضاعو.


چقدر پراکنده و مزخرف شد:/ 

همین ها باشه تا بعد..

سال خوبی داشته باشین.. خوشحال باشین.. کیف کنین..

بخند باهار جان ؛)







۱۳ دانه حرف ۲ قلب

در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟


 مام بزرگ توی خواب غلت می زنه. گوشه ی پرده رو کنار میزنم. ابره.. 

اگه پارسال بود، فردا امتحان عربی داشتیم و شیمی.. only مسئله. و خراب می کردیم و می نشستیم تا آقای شعبانی بیان و بگن "باز چی شده؟"

تهران قبل بارون یه حالی میشه،پر خواهش و نیاز. نگاه می کنم.. کجا اینطور مستانه، آسمونش قبل باریدن، بنفش میشه؟ این شهر دلبر..

فکر می کنم اگر بباره، کار امداد سخت تر میشه یا ساده تر؟

خواب، نرم و نرم چشم هامو هم میذاره. زیرلب با خودم می خونم" لک لک ناز قندی/ یه چیزی میگم نخندی/تو این هوای تاریک/ دالون تنگ و باریک/ وقتی که می پریدی/ تو زهره رو ندیدی؟"

مام بزرگ دیروز میون حرفاش پرسید:"مهشیدو یادته؟" که برم دور دور.. یه تصویر مبهم از دخترکی که نشسته بود روی قالیچه، جلوی در ؛ کنار من که داشتم به یک پسرک عینکی چندسال بزرگتر می گفتم "اسمت دخترونه س محیا"

صدای بارون روی پلاستیک، صدای بارون روی نرده، مثه بارون توی ناودون.. تو گنگی بیدار خوابی به خودم میگم" داری خواب می بینی" 

زار می زد. میون هق هق حرف می زد:"گفتم علی، بیا الان آتیش بالا می گیره. گفت نه، مال مردم داره از دست میره"

صدای هلهله ی بارون..

تکیه داده بودم به دیوار آبی. تند می بارید. می لرزیدم. گفت"گوش کن.. یادت میاد این آهنگو؟" صدای پشت گوشی آشنا بود. مثل یه خاطره ی مبهم از کودکی. حرفی نزدم. گفت"دیگه همه ش بارونه.." 

"حوصله داری بچه؟

 مگه تو بیکاری بچه؟

نمی بینی کار دارم من؟

دل بی قرار دارم من؟

تو این هوای گریون،

شر شر لوس بارون،

که شب سحر نمیشه

زهره به در نمیشه "

بابا بغلم می کرد و می دوید. می خندیدم. بغل گوشم می خوند" بارون بارونه زِمینا تر میشه/ گلنسا جونُم کارا بهتر میشه/.."  

بلند شدم و پرده رو زدم کنار. می بارید. دویدم تو حیاط. تاریک بود، همه خواب بودن. سر بالا کردم رو به آسمون. 

مام بزرگ نشسته بود روی میز. شبکه ی خبر ، همون حرفای تکراری، همون عکسا، تل آوار،هنوزم بی خبری.. مام بزرگ نشسته بود رومیز، آروم تاب میخورد و می کوبید رو زانوش.

سرد و نمناک.. به صورتم می نشست، داغ دلم آروم می شد. تند می بارید. "..دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش"

دختر بچه ی سه ساله با ماشین پلاستیکیش دور این حیاط کوچولو می چرخید. قان قاان..


سه نیم شبه. همه خوابیدن..

"بارون میاد جرجر
رو گنبد و رو منبر

رو پشت بون هاجر

رو خونه های بی در

ساحل شب چه دوره

آبش سیا و شوره

جاده ی کهکشون کو؟

زهره ی آسمون کو؟

خروسک قندی قندی

چرا نوکتو می بندی؟

خورشیدو روشنش کن

فانوس راه منش کن

گم شده راه بندر

بارون میاد جرجر.."







خ. عنوان آخرین جمله ی سووشونه.

۶ دانه حرف ۲ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست