زمانی هنوز برای یک‌صد تردید٬ و یک‌صد تصور و یک‌صد تجدید

اسم من خورشید است. غروب‌ها با یک‌لیوان شیرکاکائو می‌نشینم روی کابینت آشپزخانه٬ پیشانی‌ام را می‌چسبانم به شیشه‌ی سرد پنجره٬  چشم می‌دوزم به آن تکه‌ی آسمان که از این‌جا پیداست٬ تا وقتی که تاریک تاریک بشود.

۱۹ دانه حرف ۲۲ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست