بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند


 تصور کن می‌خواهی ثابت کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان از هم 2 است؛ اما ثابت می‌کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان کمتر از هفتاد میلیون است! این یعنی سلام به دنیای ناشناخته‌ها یا ورود ریاضی‌دان به لانه‌ی خرگوش.
یک وقتی، اتفاقات معمول و همیشگی جهان مثل حفره‌ای پای درخت، سر راه تو قرار می‌گیرد و تو را به درون می‌کشد، می‌برد به دنیای وارونه‌ها. جهانی با منطق و رفتار متفاوت از آن‌چه می‌شناختی. آلیس می‌تواند همان آلیس بماند؟ شاید. من اما، در جبر هربار کوچک و بزرگ شدن، در خودم شکستم و پیوستم به ناشناخته‌ها. حالا، ایستاده در تاریکی، دست خالی، با گذشته‌ای که با هربار مرورش بیشتر به حقیقت آن شک می‌کنم، بی‌پشتوانه، بی‌جان، شکست‌خورده، با بغضی عظیم از ترس و بهت و اندوه، در مواجهه با سرزمین عجایبم.


۱ دانه حرف ۸ قلب

چو اسمی خالی از معنی

مرگ همیشه اولین راه حل بود، قبل از زندگی کردن. هر لحظه از خودم می‌پرسیدم آماده‌اش هستی؟ و هربار، در زندگی چیزی بود که حضور مرا می‌طلبید. پس ایستادم و ذره ذره خودم را صرف کردم. اما دنیای نماندن است. یک‌یک تمام می‌شدند و قصه‌هایشان به سر می‌رسید. مرا رها می‌کردند و من می‌ماندم و پرسشی مکرر: آماده‌ای؟ پرورده‌ی زندگی نبودم، زندگی را با تربیت مرگ می‌گذراندم، با باور این‌که او جایی همین نزدیکی‌هاست، قبل از سر زدن صبح فردا، قبل از آخرین خداحافظی مامان، قبل از مصرع آخر دوبیتی، قبل از آن‌که بار دیگر کسی صدایم بزند خورشید.  از پشت پنجره‌ی آن خانه‌ی خیابان جامی نگاهم می‌کند. سایه به سایه‌ام می‌آید تا سقاخانه‌ی تاریک بی‌نور شمع. سایه‌اش را حس می‌کردم و هر آن در آخرین لحظه می‌زیستم. کیفیت لحظه‌ها آسمانی بود. پیش از آن‌که راه مرا ببندد، در زندگی غرق می‌شدم و هر نفس، هر آوا، هر کلمه، موهبتی بود که به زیستن من معنا می‌داد. زنده بودن را حس می‌کردم و گاهی ترسم می‌گرفت از رفتن همه‌ی بهانه‌ها. با خودم فکر می‌کردم که این حق را دارم، حق دل بستن، تمنای به طول انجامیدن لحظه‌ی فرخنده‌ای که زندگی در چشمانم می‌درخشد. اما، با این‌که نمی‌خواهم منکرش بشوم یا محروم شدن از آن را گردن غیر از خودمان بیندازم، باید بگویم مرگ، برای کسی که دیگر نمی‌تواند زندگی را در دستانش بگیرد، تسلی دیگری‌ست. و این نه فرار از موقعیتی که خود من هیچ نقشی در آن نداشته‌ام، که فراخواندن یک دوست برای از پا نیفتادن است. مدتی است که انتظارش را می‌کشم ولی گمان می‌کنم که حالا، دیگر وقت آن رسیده که خودم به سراغش بروم. موتوا قبل ان تموتوا، می‌خواهم به دیدار دریا بروم.


خ.عنوان از مولانا

۴ دانه حرف ۸ قلب

یا منور


گیر کرده‌ام در دالانی تنگ و باریک که انتهایی ندارد و راه برگشتی. دو طرف، دیوارهای سیمانی بالا رفته‌اند، چندین برابر از قد من بلندتر و آسمان گرفته‌ی تاریک، خط باریکی است بین دیواره‌های سخت بلند که هر لحظه به‌هم نزدیک‌تر می‌شوند. فکر می‌کنم کاش فاصله‌شان بیشتر از عرض شانه‌هایم بود یا من باریک بودم مثل یک خط، یا کوتاه‌تر مثل یک نقطه و کمرنگ مثل اثر مداد روی کاغذ پوستی و دستی با پاک‌کن ته مدادش پاکم می‌کرد. هرچه پیش می‌روم تمام نمی‌شود. ریه‌هایم سنگین است و قلبم پر تپش. کم‌کم ترس در من می‌گیرد. پاهایم سست می‌شود. مغزم تند کار می‌کند و سرم پر از فکر و خیال می‌شود. «این راه تا کجا طول می‌کشد؟ از کی گرفتار این کابوس شده‌ام؟ چه‌کار باید بکنم؟ هیچ‌کس این‌جا نیست. چرا آخر این دالان پیدا نیست؟» تاریک است هوا. عینک ندارم. چشم‌هایم کاملا بی‌خبر از بیرون‌اند. دست می‌سایم به زبری دیواره‌ها و پیش می‌روم. تنگ است مسیر، جای تکان خوردن ندارم. با خودم می‌گویم «همه‌ی راه‌ها را انتهایی هست. پیش‌آمدنش که دست من نبود، تمام کردنش را هم من نمی‌دانم. تنها از من برمی‌آید آهسته بروم رو به جلو، شاید به آخر نزدیک بشوم.» آرام نفس می‌کشم. دست‌هایم دارد می‌لرزد. نگاه می‌کنم به خط آبی رنگ آسمان. فکرم را می‌برم به بهاری که می‌دویدیم از میان باغ‌های پرتقال، هرچه بالا می‌رفتیم درخت‌ها کمتر می‌شد و کوه سخت خوابیده بود زیر مخمل سبز بوته‌های چای. می‌پریدیم در چاله‌های آب، زیر باران و به آواز می‌خواندیم:

سر اومد زمستون/ شکفته بهارون/ گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه‌ها لاله‌زارن/ لاله‌ها بیدارن/ تو کوه‌ها دارن گل گل گل آفتابو می‌کارن


ابرها که تا ته جانشان می‌باریدند، رخ خورشید پیدا می‌شد. ما رسیده بودیم آن بالا. دراز می‌کشیدیم و خورشید به تن خیس و خسته‌مان می‌تابید و به بوته‌های سبز چای. نگاه می‌دوختیم به آبی درخشان آسمان. بلندتر از ما فقط سقف پهناور آسمان بود.

تنم می‌لرزد. راه گلویم بسته می‌شود، چشم‌هایم پر. هراس می‌دود از سینه‌ام، سر می‌رود از شانه‌ها تا سر انگشتانم. بلندبلند می‌گویم که می‌ترسم. می‌کوبم به دیواره‌ها. زبری‌شان دستم را زخم می‌کند. سعی می‌کنم نفس‌هایم را آرام و منظم کنم اما انگار هوا تمام شده. اشک‌هایم پایین می‌ریزند؛ با پشت دست تندتند پاکشان می‌کنم. تا چشم کار می‌کند دیواره‌ها ادامه دارند. از خودم می‌پرسم:« تا کجا؟ تا کی؟» هرچه بیشتر می‌گویم، امیدم به پاسخ‌های بهتر کم می‌شود. با خودم فکر می‌کنم دیگر این راه تمام نمی‌شود.



+ دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

۴ دانه حرف ۱۰ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست