همدان 2_غار علیصدر

جمع شده بودیم در تالار هزار قندیل و همهمه کرده بودند. مونوپادهای بالا رفته، فلاش روشن دوربین ها، سیـــــب.

راهنما گفت "میخوام چراغا رو خاموش کنم. سکوت کنین و گوش بدین."

غار تاریک شد. همهمه خوابید. فقط تاریکی بود و عظمت پنهان شده ی در آن. چک چک قطره های آب که سر می خوردند از سر قندیل های میلیون ساله.

حس عجیبی داشت. انگار که مثل کاشفان غار و لحظات اول.

نوشتنش مسخره ست. کاش آن لحظه را تجربه کنید.




+ لذت، همه جاو همه وقت یک شکل نیست. به طبیعت که می روید، هندزفری هایتان را کنار بگذارید، حرف هایتان را نگه دارید، سکوت کنید و بگذارید طبیعت برای شما حرف بزند.

۶ قلب
دلم خواست :) 
تجربه باحالیه خدایی

من بغض کرده بودم :/

چرا بغض؟ 

خیلی عجیب بود. خیلی تنها و خالص بود. 

من فوران همه ی احساساتم بغضیه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست