باشگاه کتاب‌خوانی تولستوی

قبل از این‌که پاییز برسه، دلم می‌خواست مروری کنم آثار کَنونی داستان معاصر فارسی رو. از ۱۳۰۰ تا حدود دهه‌ی ۶۰. برای این‌که مقدمه‌ای باشه برای دوره‌های بعد داستان‌خونی که جزئی‌تر سراغش می‌رم وقتی که مسئله‌ی خاصی رو دنبال می‌کنم. می‌خوام که تا آخر تابستون هرکدوم از این داستان‌ها توی ذهنم سر جای خودشون بنشینند و تصوری کلی از این دوره و حال‌وهواش توی ذهنم شکل بگیره. مهسا و آقاگل هم همراهم شدند و هر هفته قرار می‌گذاریم که چه داستان‌هایی رو بخونیم و سه‌شنبه چهارشنبه شب‌ها در میت درباره‌شون صحبت می‌کنیم. اگر کسی تمایل داره به ما بپیونده، باعث خوش‌حالیه. هر هفته من پست می‌گذارم و می‌گم که چی قراره بخونیم و اگر خواستید در جلسه‌ی آنلاین باشید، به من پیام بدید برای هماهنگی و اگر نمی‌خواید، می‌تونید داستان رو بخونید و حرف‌هاتون رو پای همون پست بنویسید. من پست‌ها رو در تالار گفت‌وگو نگه می‌دارم که در نوار بالای وبلاگ می‌تونید راحت‌تر پیداش کنید. 



تیرماه قراره صادق هدایت بخونیم. 
برای سه‌شنبه‌ی این هفته، مجموعه‌ داستان زنده‌به‌گور (محوریت بحث داستان زنده‌به‌گور) و سه‌قطره خون (با محوریت سه‌قطره خون و داش‌آکل) رو در نظر گرفتیم. 

اگر تمایل به همراهی دارید، لطفاً در پیام‌تون ایمیل‌تون رو هم بگذارید. 
۹ قلب

اصلاً یک روایتی داریم. میگه:

همانا باشگاه کتاب‌خوانی تولستوی را دریابید تا دُریابید. :)

 

:))

آقاگل آدرس وبلاگ جدید رو بگذار پای کامنت‌هات.

سلام؛ بسیار از خواندن این پستتون خرسند شدم؛ زمان زیادیه که به طور منسجم کتاب نخوندم و این پست ترغیبم کرد که همراهتون باشم. 

بی‌صبرانه منتظر سه‌شنبه هستم.

سلام. 

ایمیل‌تون رو چک کنید.

وای :)) چه هیجان‌انگیز، من منتظر برنامه‌های بعدی می‌مونم فقط :دی از صادق هدایت فقط سگ ولگرد رو خوندم و هنوز آماده نیستم بازم ازش بخونم 

دست خورشید جانم درد نکنه  

چه خوب می‌شه اگه بیای دفعه‌های بعد. *_*

وغ‌وغ ساهاب رو بخون. :)) من همیشه بلندبلند باهاش می‌خندم. از طنزهای محبوب منه.

سلام؛ من خیلی وقت پیش فکر کنم ۱۴ سالم بود کتاب مسخ کافکا با ترجمه صادق هدایت خونده بودم و اونقدر در اون برهه سنی این کتاب برام ناراحت کننده بود که دیگه تمایلی به خوندن آثار صادق هدایت نداشتم..بعدها داستان آفرینش و خوندم و گویا سن نوجوانی من موقع خوندن اون کتاب نبود و کلا دیگه بی‌خیال هدایت شدم. 

اینبار به لطف شما رفتم سراغ این دو مجموعه و خیلی لذت بردم..با زنده بگور حس کردم که یکسال من هم همین احساسات و داشتم و دیگه نمی‌خواهم با مرده‌ها فرقی نداشته باشم. سه قطره خون برام جذاب بود طوری که بر‌می‌گشتم تا ببینم این دفعه راوی چه کسی دو به جای خودش گذاشته و از داش اکل لذت بردم و غصه خوردم که چرا نمیذاری خود مرجان تصمیم بگیره.

در حال اتمام بقیه مجموعه هم هستم..زیارت باعث شد به تلخی بخندم و ...

 

یک چیزی که برام جالبه، انتخاب‌های هدایت برای ترجمه‌ست. الآن مسخ مثلاً به یک معنا از کلاسیک‌های ادبیه، اما اون موقع هم این‌طور شناخته می‌شده؟ در هفته‌های پیش رو می‌خوام بنشینم بخونم ببینم چه خبر بوده در میدان ادبی اون موقع. 


و دقیــقاً. راجع به همین حرف می‌زدیم که چه‌قدر بیشتر مرجان می‌خوایم. چه‌قدر خالیه جاش توی داستان که ببینیم اون چه احساسی داره، اون هم مهری داره به داش آکل یا نه. احساس اون چیه به شوهرکردن به یکی بزرگ‌تر از داش‌آکل؟ و این‌که داستان میاد هفت‌سال می‌پره و هیچ اطلاعاتی به ما نمی‌ده که چی گذشت توی این هفت‌سال. بالأخره داش‌آکل همه‌ی این سال‌ها رفت‌وآمد داشته با این خونواده و من خیلی می‌خوام بشنوم از این‌که برخوردهاش با مرجان چه‌طوری بوده. تنها باری که ما داش‌آکل و مرجان رو با هم داریم، همون بار اوله که مرجان از لای پرده نگاهش می‌کنه. و محبت همون لحظه هم فقط کش پیدا می‌کنه تا آخر داستان. ما هیچ لحظه‌ی تازه‌ای، هیچ پویایی‌ای در ارتباط داش‌آکل و مرجان نمی‌بینیم. به نظرم خیلی ظرفیت داشت برای این‌که یک داستان کوتاه بیشتر باشه و یا حداقل یکم پرملات‌تر باشه. :دی خیلی چیزها ندیدنی بودند و پریده بود از روشون. 
یکی دیگه مثلاً این‌که موقعیت داش‌آکل به عنوان لوطی شهر داره عوض می‌شه. اوایل بعد از این‌که مشغول کارهای خونواده‌ی مرجان می‌شه می‌بینیم که نگاه مردم و جایگاهش پیش اون‌ها داره عوض می‌شه و این‌طور می‌گه که براش مهم نبود مردم چی می‌گن، فقط محبت به مرجان بود که براش اهمیت داشت. ولی فکر می‌کنم این زیادی آسون از کنار شخصیت رد شدنه. بالأخره تغییری داره ایجاد می‌شه در رابطه‌ی شخصیت و دنیای اطرافش و من این درگیری رو می‌خوام ببینم؛ که به نظرم خیلی اهمیت داره در آخر داستان. آخر داستان که (خطر فکباد) مقابله‌ش رو با کاکارستم می‌بینیم، چه‌طور باید بخونیمش؟ داش‌آکل در موضع ضعفه چون سال‌هاست کنار گذاشته این لوطی‌گری‌ها رو؟ یا در موضع تسلیمه و حرکتش به شکلی خودکشی حساب می‌شه؟ به نظرم اون احتیاج به چشم دیدن تحول شخصیت بعد از کشمکش‌هاش چندان برآورده نشده. 

نه که دوست نداشته باشم این داستان رو، ولی بین این سه‌تا محبوب من سه قطره خون بود. کیف کردم ازش. هول و جنونی که در فرافکنی تصویرهای مغشوش و اتفاقی که افتاده هست، قشنگ در شیوه‌ی روایتش پیداست و من خیلی دوست داشتم اون جزئیات تکرارشونده‌ای که ما رو عقب می‌بردند و برامون آشکار می‌کردند واقعیت ماجرا رو. صدای گربه‌ها، تار، بوسه‌ها، سه قطره خون. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست