خانه‌ی شلوغ و پرسروصدای ویزلی‌ها

بعدازظهر یکی از برادرهایم داشت آن یکی را به دوئل دعوت می‌کرد. آن یکی پرسید کجا؟ و من گفتم تالار نشان‌ها و مدال‌ها! و خندیدند، قبل این‌که بخواهم چند صفحه توضیح بدهم! 

از نه‌سالگی من تا یازده‌سالگی‌شان طول کشید رسیدن آن لحظه‌ی فرخنده‌ که من پاترهدی همزبان در دنیایم داشته باشم و حقیقت این‌که به صبرش می‌ارزید. 



خ. بله، خواهربزرگه‌ای هستم که حواسم بوده کتاب اول را در تابستان یازده‌سالگی بخوانند. 

خ. رو به امین که گفت بیشتر از برادرهایت بنویس. 

۱۸ قلب

مرسی خوب بود فقط زمانشو بیشتر کنید لطفا

تاره تصویرشون

تار تر از مام بزرگ

به روشنی مام بزرگ بشه من بسمه :-))

:))))

با کامنت زمر 53 بسیار موافقم :دی

تصویر هم ضمیمه شود که چه عالی :))

با کامنت بانوچه بسیار موافقم: دی

تصویر هم اگر ضمیمه نشد، تلگرام هست. قول می‌دهیم به سبک نامه‌های کارگاه گجت پس از خوانده و دیده شدن منفجر شود.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست