و سعی کردم بخونم اما چیزی یادم نیومد

بارون می‌باره روی شونه‌هام. سردم نیست، با این‌که نفس‌هام بخار می‌کنه. توده‌ی داغ توی سینه‌م بی‌قراری می‌کنه. بارون می‌باره و دونه‌دونه خنکیش به پوستم می‌نشینه و آرومم می‌کنه. از به یاد آوردن خسته‌ام، اما انگار عادت ذهنمه که جست‌وجو کنه چندبار ایستاده‌م این‌جا و با آسمون بارونی درد دل کرده‌م، چه‌ها گفته‌م، چه‌ها خواسته‌م. اما، فکرها جون موندن ندارند. و من بارون رو دوست دارم برای تازگیش و برای تازه‌شدن. برای این‌که بایستم تا دید عینکم رو تار کنه، از دیدن دست بردارم و چشم ببندم و گوش کنم به تکرار صحنه‌ی باریدن، بدون این‌که از من بخواد چیزی بهش اضافه کنم و انقدر سخاوتمند که اجازه بده جزئی ازش باشم و از یاد ببرم. 

۱۰ قلب

چه زیبا خورشید :)

سلام علی.

سلام 

چه قلمی !

:))

بارون واقعا سخاوتمنده به نظرم... چون هم صدای باریدنش آهنگ دلنشینی ایجاد میکنه و آرامش میده هم میشوره میبره غم و غصه هامونو...

همه‌ی حس‌های آدم رو فرامی‌خونه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست