خداحافظی با خورشید درخشان غروب پشت کاج‌های بلند و چنارها، از بالای پله‌ها قبل از رفتن

آخرین امتحان کارشناسی تمام شد. پنج‌ دقیقه زودتر بیرون آمدم و هنوز نشسته‌ام پشت میز. هنوز در اتاقم بسته است و دنیای بیرون آن در نمی‌داند که قصه‌های من و دانشکده‌ام دیگر مثل قبل نخواهد بود. چه‌قدر خسته‌ام و چه‌قدر دلتنگم. توی ذهنم پله‌ها را پایین می‌دوم و در راهروی خلوت‌تر از صبح با آن‌هایی که می‌شناسم حال‌واحوال می‌کنم. کوله‌ام را از کلاس ۱۲۲ برمی‌دارم. خداحافظی می‌کنم. از در شیشه‌ای می‌گذرم. فلاسکم را در بغلم نگه می‌دارم و دستکش‌هایم را آرام دستم می‌کنم، نگاهم به افق سرد و لطیف دانشکده، درخت‌ها، نیمکت‌ها، آدم‌های آشنا و ناآشنا. فکر می‌کنم که آن‌جا از هرکجای دیگر بیشتر خانه‌ی من است و فکر می‌کنم به هرروزی که با لبخند از سرازیری حیاط پایین آمده‌ام. به دنیای پایین سرازیری، به اتوبوس و مترو و خیابان انقلاب، به دنیای غریبه‌ای که مال من نیست. 

۱۰ قلب

خداحافظی همیشه غمگینه، ولی با دست پر میایی به شهر غریبه‌ها پایین سرازیری، مثل شازده کوچولو :) 

یکم بچه‌ی ترسویی‌ام و دست‌هام پر چیزهاییه که هیچ‌کس به غیر خودم نمی‌خوادشون. 

با خوندن این پست چقدر دلم برای دیدارت تنگ شد خورشید خانم. 💛

من هم خیلی دلتنگتم زهرا :)

آخ چه غمی

دارم می‌میرم مانا. تا شب باید جستارم رو تموم کنم و تحویل بدم و چند وقته نخوابیده‌م، ضعف کرده‌م و دیشب هر ده‌دقیقه پریده‌م و گوشیم رو برداشته‌م که نکته‌ای بهش اضافه کنم. چیه این ادبیات؟ مریض کرده ما رو...

چقدر اسم این پستت و اون لحظه‌ای که از در شیشه‌ای گذشتی، فلاسکت رو توی بغلت نگه داشتی و دستکش‌هات رو آروم دستت کردی رو دوست دارم.

می‌خوام بدونی که تو و وبلاگت نور امروز منید. خوشحالم که یه آرشیو طولانی روبرومه و می‌تونم تک تکشون رو بخونم و لذت ببرم.

:) 

خیلی ممنونم و بسیار خوش‌حالم می‌کنه. 

دارم فکر می‌کنم پس زمینه این پست می‌تونست آهنگ معین باشه. خونه آخرین پناهه واسه‌ی خستگی‌هام. خونه آخرین امیده واسه دلبستگی‌هام.

 

نمی‌دونم چی شد که الآن بعد از یه گفت‌وگوی حدودن چهار ساعت‌ه با یکی از بچه‌های دانش‌گاه سر از این‌جا درآوردم. دربارۀ موضوعات موردعلاقۀ پژوهشی‌مون حرف زدیم و نالیدیم از این‌که چرا تقریبن هیچ‌کدوم از اساتید دوروبرمون توی این حوزه‌های مهم کاری نمی‌کنن.

القصه، صرفن خواستم بگم که چه‌قدر جواب نظر اول وصف حال بود. 

دقیقاً همچین مسئله‌ای، توی رشته‌‌ی خودمون و باقی علوم انسانی، مسئله‌ی اصلی منه (و البته خب من در ادامه‌ی نفراتی پیش از من). 

حالا ان‌شاءالله فرصت بشه، درباره‌ش گفت‌وگو کنیم. خیلی حرف دارم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست