بگذار در همان خاطره‌ی دور بمانم


آخرین روزی که این‌جا بودم، بعد از آخرین کلاسم دویده بودم تا کتابخانه و مستقیم آمده بودم در این راهروی کتاب‌های لاتین که ستونی میانه‌اش داشت و آن‌قدر می‌گذشت از وقتی که کسی سراغی از کتاب‌هایش گرفته بود، همه‌شان زیر لایه‌ای از غبار خواب رفته بودند. فقط من بودم که به آن‌ها سر می‌زدم. حال خوبی نداشتم آن روزها و کتاب‌خانه همیشه من را در بر می‌گرفت، قایمم می‌کرد. در آخرین دیدارمان دویده بودم تا ته راهرو، عینکم را گذاشته بودم روی قفسه‌ی کتاب‌ها و در مقنعه‌ام گریه کرده بودم. بعد هم نشسته بودم روی زمین، پای ستون و دیدم در قفسه‌های پایینی امیلی نشسته است. شعرهایی خوانده بودم و درد دلم را گفته بودم. وقت خداحافظی گفتم زود برمی‌گردم و کوله‌ام را برداشتم، عینکم را زدم و سوسور و شکسپیر را با خودم بردم خانه. دنیا از روز بعدش به هم ریخت و کتاب‌خانه از اتاق من دور شد و سوسور قهر کرد و رفت پیش ناتل خانلری. 

خیلی زمان گذشت تا برگردم. خانم کتابدار مرا یادش نمی‌آمد؛ از بین دانشجوها، آن تعداد کمی که در دانشکده بودند، کسی را نمی‌شناختم؛ در نمازخانه بسته و برق‌ها خاموش بود و تا طبقه‌ی پنجم بالا رفتم و دیدم در اتاق همه‌ی استادهای محبوبم بسته است. اما هنوز کتابخانه و راهروهای تنگش و کتاب‌های غبارگرفته‌اش پایین پله‌ها منتظرم بودند. مرا در بر گرفتند و پنهان کردند و برایم قصه‌ی روزهایی را گفتند که خورشید کم‌جان غروب سر می‌کشید وقتی عصرها از پله‌های دانشکده پایین می‌آمدی و از آن افق مسلطی که به اندازه‌ی خیال وسعت داشت، چیزهای زیادی بود برای دوست‌داشتن.  

۹ قلب

سلام

خوش آمدید و خیر مقدم

وای..چه لحظه غم آلودی رو توضیف کردید..وقتی که تا طبقه چهارم میری و اتاق همه ی استادهای محبوبت بسته است!:)

من که غم غریبی ته دلم جا میکنه و اشکهام تو چشام جمع میشه:) جدی میگم..خصوصا اتاق استاد راهنمام بسته باشه من اون روز رو از دست دادم..البته الان که همش مجازیه

دلتنگ شدم.

درمورد من، "برادران کارامازوف" داستایوسکی روی دستم باد کرد بعد از به هم ریختن دنیا_که اون موقع پایان دنیا به نظر می‌اومد_ و موند توی کیفم ته کمد. بعد از یک سال تخته‌ی پشت کوله‌م تاب ورداشته بود از فشار کتاب و خرت و پرتهای دانشگاه که رغبت نمی‌کردم بهشون دست بزنم. میدونی، من هم اون روزها کم نداشتم از اون برخوردها که روی پله های دانشکده پایین‌دستت منظره ظهرهای مرداد یا عصر آذر بود و دانشکده مثل یک توده‌ی کوفتگی پشت سرت می‌موند و یک شهر روبه‌روت بود با ساعتهای آزاد.

ولی خوب دیگه این روزها که سر می‌زنم دانشگاه کمتر دچار اون عواطف می‌شم. از این بلوغم خوشحال هم هستم؛ از اولش هم هیچ چیزی خاص نبود درباره دانشگاه یا تهران؛ جذبه‌ش فقط از جنس نوستالژی پرسه زدن توی ویرانه‌ها بود. دست‌آخر این مرض و قطحی و خنسی بهم حالی کرد که از ویرانه‌ها باید دوری کرد، اونجا یا مجنون می‌شی یا جن می‌خوردت.

:))) 

هنوز می‌ری یساولی؟ 

ها چند وقت پیش اتفاقا گذرم افتاد بازارچه کتاب. اونا خوب پایداری کرده‌ان اون پایین :-)

پرهام، شب‌های روشن فرزاد مؤتمن رو دیدی؟ یک‌بار باید راجع به اون کتاب و اون فیلم گفت‌وگو کنیم. 

ولی این رو می‌خواستم بگم، که امروز رفته بودم کمی قدم بزنم و گفتم برم سمت کتاب‌فروشی‌ای که کودکی‌هام بابا من رو می‌بردم و کنت‌ مونت‌کریستو و امثالهم می‌خرید، و دیدم که خرابش کرده‌ند و دارند یک ساختمون زشت دیگه می‌سازند. و راستش خیلی غمگینم نکرد. بعد پیش‌دبستانیم رو دیدم که حالا خرابه‌ای شده و یک دکان سازفروشی که هنوز دوام آورده. و خیلی، مثل قبل‌ترها، احساساتیم نکرد. به تاریخ مصرف نوستالژی‌ها بیشتر فکر کردم. 
با این حال، هنوز هم برام معناهای ارزشمندی در فضای دانشکده زنده‌ند. 

آره اون دو تا پرسه‌زنِ حسابی بودند. 

نوستالژی رو نمی‌شه انکار کرد. شاید بشه گفت اون زمان‌هایی که به قول انگلیسیا produtive بودیم جای اون ایام می‌مونه توی معماری یا توی نت موسیقی. اما مسئله من بیشتر با نوستالژی جمعی بوده همیشه. مثل فضای شهری تهران؛ وقتی زیست «شهری» دیگه اونطور که باید سازوار و روون نیست آدم در برابر زیبایی به جا مونده از دوران زیستایی شهر دچار یک جور سودا می‌شه، چون نمی‌تونی حقش رو به جا بیاری. مثل حق معماری دانشکده‌ای که از دهه 30یا40 پابرجا و باشکوهه ولی توش چیزی جریان نداره یا تو توش شرکت نداری.

بی‌نسبت با شب های روشن نیست، اونجا که اون استاد ادبیات توی کوچه ها از کنار سایت های ساختمونی که مثل آوار به جا مونده بود می‌گشت(درست یادم نیست پنج سال پیش دیدمش) و گشت کمیته ازش درباره حافظ پرسید، درست همونجا نشون می‌ده که چطور فضای شهری و فرهنگی می‌تونه منجمد بشه و نیروهای حیاتی آدم رو این انجماد به سمت گذشته می‌پیچونه و روان آدم سوداوی و عفونی می‌شه. نهایتا شب های روشن هم یک فیلم کالت شد. دقیقا از این جهت که هرکسی نمیتونه متوجه اون وجه روانی پشت فیلم بشه. عده‌ی معدودی به این چیزا حساس اند و کالت رو تشکیل می‌دن، یه چیزی مثل کالت های انیمه‌بین یا طرفدار فانتزی.

منتها کل این قضیه سوداویت و حالتهای روانی نتیجه یک disfunction اند. نمیشه با اختلالها لاس زد. باید کنارش زد و به زندگی عرفی و معمول ادامه داد چون نهایتا اونه که اصالت داره و سوداویت قوتش رو از همون میگیره ولی به شکل دفرمه و ناجور. همونطور که مثلا هری پاتر قوتش رو از فضای انگلیسی ویکتوریایی که واقعیه میگیره. یا بازی های رول‌پلی از فضای قرون وسطایی جذابیتشون رو گرفتن.

 

پ.ن. کتاب اگه منظورت مال داستایوسکیه، اونو نخوندم. اگه «میعاد در لجن» رو میگی اونو هم باز نخوندم ولی عجب عبارت درخشانی!

خیلی عالی گفتی. 

پ.ن. همون داستایوفسکی، ولی آره، یک شب از هزارشب‌ویکی باید از نصرت رحمانی بخونم. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست