دوباره؟

روح سرگردان تولستوی، از پشت بخار چای عصرانه‌اش می‌پرسد:

این هفته چه کتابی می‌خوانید؟



یادآوری: قدیم‌وندیم‌ها این‌جا یک پست‌هایی می‌گذاشتم زیر دسته‌ی موضوعی «تالار گفت‌وگو» که با بچه‌ها جمع می‌شدیم و در کامنت‌ها صحبت می‌کردیم و روح سرگردان تولستوی میزبان‌مون می‌شد. خواستم باز باب گفت‌وگو رو باز کنم، با ذکر این نکته که پاسخ کامنت‌هاتون در خود کامنت‌دونیه و اعلانش نمیاد، لذا مثل عهد عتیق بلاگستان باید بیاید صفحه رو رفرش کنید و ببینید کسی چیزی گفته یا نه! پست هم در صفحه‌ی اول نمایش داده نمی‌شه، اما در نوار بالای وبلاگ، هروقت که همچین پستی باشه، در مخفی به سمت تالار گفت‌وگو هست. چندوقت یک‌بار احتمالاً، هروقت که تولستوی حوصله کنه، بیایم و از کتاب‌هامون بگیم.

۵ قلب

من مشغول سه‌تا کتابم. 

اول. مقدمه‌ی چاپ پنجم، دیباچه و فارسی شکر است رو از «یکی بود یکی نبود» باید بخونم برای یک کلاسی و از همین تریبون اعلام می‌کنم اگه کس دیگه‌ای هم می‌خواد بخونه و ازش صحبت بکنیم، بسیار استقبال می‌کنم، پیام بدید هماهنگ کنیم.

«آشفتگی جنسیتی» از جودیت باتلر رو می‌خوام شروع کنم،

و «هابیت» رو این شب‌ها برای دل خودم می‌خونم و یکم استراحت و خوشگذرونی مسون کارهام. 

سلام؛

این روزها در حال خوندن کتاب «بار هستی» میلان کوندرا هستم؛ از نیمه گذشته و امیدوارم بالاخره این هفته تمومش کنم. تا حالا ازش لذت بردم و تموم که کردم کلی درباره‌اش می‌نویسم :)

«محاکمه»‌ی کافکا نیمه‌کاره مونده و امیدوارم اون رو هم این هفته تموم کنم.

دوست دارم اوقات فراغتم قصه‌های شماره‌ی هفتم مجله‌ی «سان» رو بخونم؛ فقط منتظرم امتحان روز یکشنبه‌ام رو بدم و سرم خلوت‌تر‌ بشه ... 

 

* یاد عهد عتیق و بحث‌های توی نظرات وبلاگ‌ها به خیر :)

من چندتا رو هم زمان می خونم و هم زمان هم ولشون کردم. ولی اینا هستن: بلاخره یه روز قشنگ حرف می زنم، دن آرام، در انتظار گودو و خرده عادت ها. 

 

@هومن

سلام. منتظر خوندن مرورت هستم. 

ببین من یک مشکلی دارم که کتاب‌هایی که همه می‌خونند و ازشون حرف می‌زنند رو نمی‌تونم بخونم. یک حساسیت عجیبی دارم که برداشت‌ها و احساس‌های بقیه، روی تجربه‌م از کتاب اثر نگذاره. این‌ها رو هم گذاشته‌م یک زمانی که حساسیتش برام تموم بشه بخونم. 

کدوم ترجمه‌ها دستته؟ 

در امتحان بک‌شنبه هم موفق باشی‌.

@ماه توت‌فرنگی 

برای همزمان‌خوندن کتاب‌ها، یک چیزی که برای من جواب می‌ده اینه که از هر نوعی یکی فقط بخونم. یک رمان، یک داستان کوتاه، یک نمایش‌نامه، یک ناداستان و یک اثر پژوهشی. این‌طوری ذهنم متمرکز می‌مونه، ولی نمی‌تونم چندتا رمان با هم بخونم مثلاً! 

از بین این‌ها گودو رو خونده‌م، از مجموعه‌ی نمایشنامه‌های کلاسیک مدرن نشر بیدگل با ترجمه‌ی علی‌اکبر علیزاد و مقدمه‌ها و مؤخره‌ش خیلی خیلی جالب‌تر کرد برام اثر رو. من دوستش داشتم. 

بقیه‌شون چه‌طوری بودند؟

 

کتابی که دارم روش کار می‌کنم به کنار، الان دارم این دو تا رو می‌خونم: چرا ادبیات؟ ماریو بارگاس یوسا و هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد ویسواوا شیمبورسکا.

شعرهای شیمبورسکا رو نمی‌تونم تندتند بخونم. معمولاً وقت مواجههٔ ابتدایی با نگاه‌های متفاوت به موضوعات، ذهنم کند عمل می‌کنه؛ برای همین این شعرها رو آروم‌آروم می‌خونم.

به خورشید: من هم بیشتر هابیت رو قبل خواب خوندم؛ دقیقاً زیر پتو یعنی. 😉

به ماه توت‌فرنگی: من هم دربارهٔ خوندن چند تا کتاب به‌صورت هم‌زمان با نظر خورشید موافقم. با یه جاهایی از بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم شدید خندیدم. حتی همین الان هم از فکر بهش خنده‌ام می‌گیره. 

در حال خوندن کتاب تازه رسیده «کلارا و خورشید» هستم. تقریبا آخراشه

ایده اش رو دوست داشتم چندتا از تصویرهایی که از آینده میسازه جالب و حتی شکه کننده هست. موضوعش یه نوجوانه و روایتش هم شبیه رمان های نوجوانه و من اینو دوست دارم

اولاش رو بیشتر دوست داشتم ولی هرچی جلو رفت کم کم حوصله ام سر رفت

الان چند صفجه ازش مونده ولی میل خوندن بقیش رو ندارم.

نتونستم دنیای نویسنده رو درک کنم و معجزه ای که ازش میگه

 

ولی قبلش «ماجرای عجیب سگس در شب» رو خوندم به شدت درگیرش شدم و دوستش داشتم  شاید ایده اش اندازه کلارا و خورشید جدید نباشه ولی برام بسیار دلنشین تر و درگیر کننده تر بود.

@خورشید

درک می‌کنم. مروری که من برای کتاب‌ها می‌نویسم، بیشتر برا خاطر خود منه؛ نه خواننده. من دلم می‌خواد به نوعی تجربه و احساسم موقع خوندن اون کتاب رو ماندگار کنم ...

«بارهستی» رو با ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور می‌خونم؛ البته تا به حال حدود نصف کتاب رو به انگلیسی خوندم چون شدیدا سانسور شده.

«محاکمه» رو با ترجمه‌ی علی اصغر حداد می‌خونم که بعد از مقابله‌ی بخش‌هاییاش با نسخه‌ی انگلیسی کتاب به نظرم رسید ترجمه‌ی خوبی از آب دراومده.

من همراه یک گروه کتابخوانی تازه رمان «بازگشت ماهی‌های پرنده» از آتوسا افشین‌نوید رو خوندیم که تم مهاجرت داشت..اول‌هاش رو بیشتر دوست داشتم بعد کمی متلاطمم کرد :)  برای دل خودم هم «عارفانه‌ها و صوفیانه‌ها» را میخونم هر چند شب یک‌بار که مجموعه گزیده حکایت‌ هست با نقد و تحلیل نادر ابراهیمی. کتاب « نشخوار ذهنی» هم گروه روانشناسی‌مون تازه شروع کرده احتمالا اون رو هم هستم باهاشون :) 

دیگه گوژپشت نوتردام هم جز برنامه‌هامه ولی شرمنده حوصله‌ام نمیکشه، اگر یک کم روراست باشم دوست دارم فقط تحلیل درباره‌ش بخونم ولی خب معمولا این کار رو نمیکنم قبل از داستان :/

سلام :)

«رسائل حجابیه‌»ی رسول جعفریان رو خوندم. خیلی حالم رو بد کرده.

«ارباب حلقه‌ها» رو دارم دوباره می‌خونم، این بار با یه دوستی، هر هفته ده صفحه.

«نظریه‌هایی درباره‌ی علوم انسانی» رو هم باید بخونم برای کار. هم خوبه، هم کتاب مختصریه.

هنوز نتونسته‌م «آشفتگی جنسیتی» رو نگاه کنم.

«ریچارد سوم» رو برای کلاسی داشتم می‌خوندم که حذفش کردم، نمی‌دونم ادامه بدم یا نه.

«دابلینی‌ها» رو هم می‌خوام برم از کتابخونه بگیرم، وقتی سرم خلوت‌تر شد شروع کنم. قبلا یه کم ازش خونده‌م، می‌خوام تمومش کنم.

یه عالمه کتاب نصفه هم دارم. چی کارشون کنم؟ :(

وقتی کار و درس و تفریح کسی کتاب خوندن باشه، این می‌شه.

 

@هومن بار هستی رو دیدم لبخند زدم. :) شروعش خیلی توفانی بود! میخکوبم کرد. یادمه تا نزدیک صبح نشستم پاش.

@حوراء

منم می‌خوام یک روز بتونم بگم «کتابی که دارم روش کار می‌کنم...»

و چه قشنگ که ایرانیک کردی. من با گوشی که میام نمی‌تونم. 

«چرا ادبیات» رو خونده‌م، اگه خواستی بعد تموم‌کردنش می‌تونیم تبادل نظر کنیم. این کتاب رو وقتی دانشکده‌ی معماری بودم، سر کلاس فارسی عمومی استاد گفت که بخونیم. خیلی بهم خوش می‌گذشت سر اون کلاس. یکی از بهترین امتحان‌های زندگیم هم مال همون درس بود. فکر کن... می‌خواستم انصراف بدم، برم رشته‌ای که دیگه این درس عمومی برام حساب نمی‌شه، اما کل ترم رفتم سر کلاس و امتحانش هم دادم. چه‌قدر زندگی خوش می‌گذشت اون موقع! 

با تشکر از معرفی شاعر جدید، نمی‌شناختمش. تازگی شعرهای یانیس ریتسوس رو می‌خونم و واقعاً برام طنین داره. هر کدوم رو، هر سطر رو با خودم تکرار می‌کنم و چشم‌هام رو می‌بندم بهشون فکر می‌کنم و مثل موج میاد سمت ‌‌‌ساحل و به عقب برمی‌گرده. 

@حوراء دوباره 

با کامنتت فکر کردم به کتاب‌های خنده‌دار و حافظه‌ی ضعیفم باز ناامیدم کرد. یک مورد عجیبش یادمه که یک نیمه‌شبی که خونه تاریک بود و من زیر پتو «برادران کارامازوف» می‌خوندم، یک جایی از کتاب از شوق جستم روی تخت و از ته دل خندیدم. خیلی عجیب بود. 

دیگه با قصه‌های امیرعلی خیلی می‌خندیدم، آها! این آخر یکی دو هفته پیش وغ‌وغ ساهاب می‌خوندم، عاالی بود. هروقت یاد بعضی قضیه‌هاش می‌افتم باز از اول کلی می‌خندم. 

 

 

@محدثه

این کلارا و خورشید رو این چندوقته هرجا می‌رم می‌بینم. خیلی ناامیدکننده‌ست که یک داستانی پایان دلچسب نداشته باشه. بارهای کمی پیش اومده که داستانی رو دوست داشته‌م ولی آخرش ناامیدم کرده و خیلی دردناک بوده‌ند.

ماجرای عجیب... رو خونده‌م و من هم خیلی خیلی دوستش داشته‌م. توی یک گوشه‌ی پرت یک کتاب‌فروشی پیداش کردم که دفن شده بود زیر کتاب‌های دیگه و برش داشتم و آوردم خونه و دوستش داشتم و نگهش داشتم برای یک دوستی و هنوز نشده بهش بدم. 

@هومن

من هم چند وقتیه که این رو دلم می‌خواد. به خصوص که تعداد کتاب‌هایی که می‌خونم خیلی بالا رفته در این مسیر درس و کارم و من حافظه‌ی خوبی ندارم. دوست ندارم که فراموش کنم. دلم می‌خواد یک آلبومی داشته باشم از تجربه‌هایی که من با کتاب‌ها داشته‌م. باید وقتی براش پیدا کنم و انجامش بدم. 

 

مرسی برای نکته‌هایی که گفتی.

@دامن گلدار 

اولیه برام جالب شد. یکی از حوزه‌هایی که خیلی دوره فعلاً بهم ولی شاید یک روز سراغش رفتم، ادبیات مهاجرته‌. 

 

ببین، به نظرم باید با این حقیقت رو‌به‌رو بشیم که ما نمی‌تونیم همه‌ی کتاب‌های دنیا رو بخونیم و شاید برای تو این‌جوری نباشه، ولی من الآن لازم دارم راجع به یک عالمه کتاب بدونم که نمی‌تونم همه‌وشن رو بخونم و همه‌ی چیزهایی که الآن می‌خونم رو بخونم. به خاطر همین چیزها یکم گاردم در برابر خلاصه‌هاشون رو خوندن داره پایین میاد. (یکم هم هیجان‌انگیزه خبیث‌ و جنایتکارانه بودنش.) 

@ Hurricane Is a little kid

چه‌قدر اسمت سخته بچه‌جان. 

حقیقتش من رها می‌کنم در این مواقع و از اول می‌سنجم که واقعاً کدوم رو می‌خوام بخونم. بعضی وقت‌ها آدم توی رودربایستی با کتاب‌ها می‌مونه و همین‌جوری نصفه‌نصفه روی هم جمع می‌شه. برای کتاب‌های غیرتخصصی به خصوص، من یک قانونی دارم که اگر بیشتر از یک ماه کتاب دوروبرمه اما جلو نرفته‌م، باید برگرده به کتاب‌خونه، حتماً وقت درستش نبوده.

«به وقتش، به بختش.» این رو بیشتر برای ازدواج می‌گن؛ اما من فکر می‌کنم برای کار تو حوزهٔ کتاب هم مصداق داره. 😉 امیدوارم زود تجربه‌اش کنی.

آقا، من هم یانیس ریتسوس رو نمی‌شناختم. لطف می‌کنی اطلاعات کتابت رو بگی؟

چه خوب که یه کلاس انقدر برات راه‌گشا بوده! و اینکه از صحبت دربارهٔ چرا ادبیات؟ به‌غایت استقبال می‌کنم.

 

(من هم با گوشی نظر می‌ذارم. این ابزارها رو از توی همین کشوی بالای جعبهٔ نظر برمی‌دارم. به مرورگر ربط نداره، داره؟)

@ خورشید

حتما از این به بعد این روشی که گفتی امتحان می کنم.

کتاب دن آرام رو جلد اولش رو مثل یه لیوان آب سر کشیدم. دومیش ولی کنده و خیلی جذبم نکرده و زورکی دارم می خونم که تموم بشه ولی نمیشه. 

کتاب خرده عادت ها نکته های بدیهی ولی باحالی رو گفته. البته وسطاشم ولی تا اینجا که برای من خوب بوده. 

بلاخره یه روز... خیلی خنده داره و قلم نویسنده رو هم دوست دارم. راستی هابیت خیلی باحاله منم یه مدت می خوندم. انقدر کتاب دور و برم زیاده نمی دونم کدومو اول بخونم. :|

 

@ محدثه

منم این ماجرای عجیب... رو خوندم. خییییلی قشنگه و واقعا نویسنده خوب کار رو درآورده‌. 

 

با سلام. من هم فعلا در حال خوندن کتاب کار عمیق هستم.

قبلا عادت داشتم چن تا کتاب با هم بخونم. ولی به تازگی شیوه کتاب خوندن رو عوض کردم. اینجوری حس می‌کنم هم تمرکزم بیشتره هم موضوعات رو بهتر می‌تونم به هم وصل کنم و بهم توانایی تحلیل می‌ده.

کتاب کار عمیق کتاب خوبیه. پیشنهاد می‌کنم بخونید. فقط واسه کار نیست. بیشتر در مورد تمرکزه.

اول نامه‌ام به نام خدا. :)

و سلام به روح عزیز تولستوی. دل تنگش بودم حقیقتاً و جاش خالی بود. 

و اما بعد:

الان فقط یک کتاب در نیمه‌ی راه مانده دستمه. کتاب دیونامه از پرویز براتی. فکر می‌کنم یک دیوانه‌ی دیوها هستم. :) لااقل «ع» این‌طور فکر می‌کنه و هرجایی چیزی درباره‌ی دیوها و نگارگری‌ها می‌بینه، برام می‌فرسته و خب واقعاً خوش می‌گذره باهاش.

چند روز پیش لذتی که حرفش بود رو خوندم. دیدن زندگی از نگاه یک عکاس می‌چسبید. 

مورد سوم هم اینکه زندگی بدون شعر نمی‌شه. این روزا بیژن نجدی همنشین وقت‌های بی‌خوابی و خستگیه. :)

همین.

.

یا خورشید. بهم دوتا ناداستانی که دوستشون داری رو معرفی کن لطفاً. چیزی که بر سر وجد آورده باشدت. 

 

سلام:)

دیر اومدم ولی من این پستهای روح سرگردان تولستوی رو خیلی دوست دارم چون یاد قدیمهای بلاگستان رو برام زنده میکنه که توی کامنتدونی‌ها جدی جدی گفتگو شکل می‌گرفت و سر زدن به وبلاگها معنی‌دار بود

الانم بگم «ما دروغگو بودیم» رو تازه تموم کردم، پرداخت داستان جالب بود ولی یکم تخیل به مواد لازم اضافه کرده بود که با سیاق کتاب بنظر من نمیخوند ولی خب بد هم نبود، من ترجمه کاوان بشیری رو خوندم که بد بود، انگار ترجمه اخوت هم داره که خوبه و کسایی که با اون ترجمه خوندن بیشتر دوست داشتن کتاب رو

 

قبلش کتاب «تنها گریه‌کن» رو خوندم که برای الان من انتخاب خوبی بود و داستان زندگی یه مادر قوی بود که چطور با بحران‌های زندگیش روبرو میشه و از دل مشکلاتش راه نجات پیدا میکنه.

 

کتاب «مسأله حجاب» استاد مطهری هم در پس زمینه حضور داره و احتمالا امشب دیگه نهایتا تمومش بکنم. 

 

* میشه از همگی بپرسم اگه بخوان کتابی درباره گمان و ظن معرفی بکنن، چه کتاب/کتاب‌هایی میشناسن؟

 

@حوراء 

ببین من شعرهای غیر فارسی رو معمولاً از کتاب شعر نمی‌خونم. توی پیوندهای این‌جا چندتا سایت شعر هست که مشترک اون‌ها ام و مزیتش اینه که ترجمه‌های مختلفش رو می‌بینم و شمه‌ای از حال‌وهوای شعرها دستم میاد. یکی از تفریحاتم اینه که هروقت شعر جدیدی می‌گذارند، بدون دیدن اسم حدس بزنم از کدوم شاعره و الآن دیگه چشم بسته مثلاً محمود درویش رو پیدا می‌کنم! 

 

برای ریتسوس، من ترجمه‌های فریدون فریاد رو دوست داشتم. «زمان سنگی» رو نشر ثالث منتشر کرده. 

این هم صفحه‌ی ریتسوس در اکولالیا: 

https://echolalia.ir/category/sher/greek-poet/yiannis-ritsos/

و در poetry foundation:

https://www.poetryfoundation.org/poets/yannis-ritsos

 

(مشکلم اینه که نمی‌تونم با گوشی یک بخش متن رو انتخاب کنم که تغییرش بدم.)

@ ماه توت‌فرنگی

کدوم ترجمه از دن آرام رو می‌خونی؟ 

خیلی حیفه که کسی از نسخه‌ی زبان اصلی ترجمه‌ش نکرده. 

@ محمدرضا عاشوری 

بسیار عالی. ممنون برای معرفیش.

 

 

@آقاگل

سلام. 

آقاگل یک سر به این صفحه بزنید: https://www.instagram.com/iranian_myths/

 

لذتی که حرفش بود رو من خیلی دوست داشتم. «هاکردن» رو خوندید؟ من با اون با هوشمندزاده آشنا شدم. یک کتاب‌فروش بهم معرفیش کرد وقتی دنبال چیزی برای هدیه می‌گشتم و البته نگهش داشتم برای خودم. :دی 

 

ناداستان؟ مسکوب! 

حقیقت، من خیلی ناداستان‌خون نیستم. بیشتر به خاطر این‌که از اون موقع که اطراف اومد و اقبال به ناداستان زیاد شد، من غرق چیزهای دیگه بودم و همچنان هم با این‌که یکی از حوزه‌های خیلی محبوبمه، فرصتش رو ندارم که بخونم. حس می‌کنم می‌مونه برای وقتی که یکم ساکن و ثابت شده باشه زندگیم و یکم سالخورده‌تر باشم و آماده‌تر برای دنیای حقیقت و مستند‌. 

 

 

@ من 

نشنیده بودم ازشون. ممنون از معرفی‌ها. 

 

این کتاب «مسئله‌ی حجاب» هم از اون‌هاست که دوست ندارم بخونم ولی دوست دارم خلاصه‌ش رو بشنوم! اگه وقت و حوصله‌ش رو داشتی و مروری درباره‌ش نوشتی، خبرم من بخونم.

 

@آقاگل

«اما بعد»تون من رو یاد نامه‌های پیامبر انداخت‌‌:« سلام علی من اتبع الهدی، و اما بعد...»

@خورشید 

.

دمت گرم برای معرفی اون پیج. :)

.

آره. منم اول ها کردن رو خوندم از پیمان هوشمندزاده. این کتاب لذتی که حرفش بود رو هم یک نفر فرستاده بود برای سروتاب، خودم برش داشتم:دی. گذاشته بودمش اون کنار و وقتی خسته‌ام بود شروع کردم به خوندنش و چسبید.

.

مسکوب که حکم نیسان رو داره سر چهارراه. همون اول رفت. :) جز مسکوب چیزی اگر سراغ داشتی بهم معرفی کن. به نظرم این کتاب لذتی که حرفش بود رو هم بشه جزء ناداستان به حساب آورد. 

می‌دونی مسئله چیه؟ اینکه ناداستان یک‌باره افتاد توی دهن این و اون. ولی من به شخصه هنوز تعریف دقیقی ازش ندارم. نمی‌دونم متر و معیارهاش چیه و این اذیتم می‌کنه. 

 

@آقاگل

این پست امید ظریفی رو بخونید:

https://zarifi.blog.ir/post/281

بقیه‌ی انواع که برای ما آشنا هستند، فکر می‌کنم شاید غریبگی ما کمی با essay باشه، اون هم به خاطر کاربرد گمراه‌کننده‌ی واژه‌ی «مقاله» برای essay و article. الآن جستار جایگزین شده برای essay. 

یک جستارنویس خیلی خوب فارسی، محمد قائده. پیشنهاد می‌کنم این گفت‌وگو رو ازش بخونید: 

http://www.goftogu.com/article/2013/07/post-77.html

 

مخلص کلام، در ذهن خودم همیشه با این یک جمله متمایز می‌شن: داستان fictional ـه و ناداستان factual. ارجاع داستان به خیاله و ناداستان به واقعیت و فکت. و البته که در هم تنیده می‌شن بعضی از اوقات. 

@خورشید

اسمم رو وقتی پونزده سالم بود انتخاب کردم؛ ولع متفاوت بودن.

 

من ولی کتاب‌های نصفه‌ی توی کتابخونه رو هم همچنان تو لیست کتاب‌های نصفه نگه می‌دارم. گمونم آدم خیلی رودربایستی‌داری هستم در این زمینه.

 

چه قدر این بحث ترجمه که درگرفته جالبه‌. من هیچ وقت این جوری نگاهش نکرده بودم. انگار همیشه یه "بهترین ترجمه‌"ای بوده که یکی بهم می‌گفته و من می‌رفتم سراغش. تازه بعد هم می‌شنیدم که همون بهترین ترجمه هم پر از ایراده و حسرت می‌خوردم که چرا تمام زبان‌های دنیا رو بلد نیستم. ولی این که چند تا ترجمه هست و هر کس یکی یا بیشتر رو خونده و می‌شه به جز کیفیت ترجمه هم می‌شه ازش چیزهایی گفت... این جالبه.

@ Hurricane Is a little kid

 

آره، من این رو اولین‌بار سال اولی که اومدم این دانشکده یاد گرفتم. توی دانشکده‌ی ما، ۷ تا گروه زبان‌های مختلف هست (فارسی، عربی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، روسی و ترکی استانبولی) و دوتا رشته‌ی تخصصی مترجمی و توی بحث‌هایی که می‌شه توی کتاب‌خونه و کلاس‌ها و موقعیت‌های اجتماعی دیگه، این عادت شده که هرکس از کتابی نام می‌بره، پشت‌بندش بحث مختصری از ترجمه‌هاش و زبان‌های مبدأ و واسطه‌ش بشه. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست