دوست دارم عنوان را چیزی از بین شوخی‌های شخصی‌مان‌ بگذارم، مثل قضیه‌ی جوراب‌شلواری یا می‌بینمت، می‌شنومت چهارشنبه

قبل از این‌که بروم به رختخواب باید چند خطی بنویسم از دوشنبه که چه‌قدر آرام بود امروز. در این چندسال، صبح یک‌شنبه و دوشنبه همیشه برای خودم بوده. می‌توانستم بیشتر بخوابم، صبحانه‌ام را آهسته‌تر بخورم و یک لیوان چای اضافه بیاورم سر میز و مشغول شوم به مرتب‌کردن کارهایم. این دوشنبه بعد از خیلی زمان، بیشتر از آنکه بار قبلی را یادم بیاید، روی تخته‌ی تقویم و یادداشت‌هایم هیچ‌کاری از آینده منتظرم نبوده؛ هیچ‌چیز مرا نمی‌کشانده‌. خودم بودم و خودم و آرام‌تر بودم. بعد از ویدیوهایی که یک‌شنبه دیده بودم، شیوه‌ی برنامه‌ریزی و یادداشت‌برداری‌ام را عوض کردم. امروز فرصت خوبی بود برای امتحان‌کردنش. از جزوه‌ی جلسه‌ی آخر مکتب‌ها خلاصه‌ای تایپ کردم و جمع کردم کنار یافته‌هایم از مطالعه‌ی قبل از کلاس و لیستی از سؤال‌هایم برای بار بعد مرورکردن این مبحث و در جدول علامت زدم که یک نوبت رئالیسم خوانده شد. بعدش قرار بود بروم سراغ مرور صوت دو جلسه‌ی آخر جامعه‌شناسی، اما اما دلم می‌خواست آن‌طور که دلم می‌خواهد آماده شوم برای شب. دوشنبه تشریفاتی دارد، چیزهایی هست که اگر رعایت کنی، می‌تواند این تجربه را غیرهمسان کند و به بالاترین خوشی‌ها ببرد. رفته بودم ببینم هفته‌ی قبل تا کجای متن خواندیم، دلم نیامد بروم. این مقاله‌ی ۸ صفحه‌ای را اواخر مرداد شروع کردیم و ممکن بود حالا این جلسه‌ی آخرش باشد و من دوست داشتم برای خداحافظی آماده باشم. طول کشید، چون اولین شبی که می‌خواندیم، نسخه‌ی اصلی فرانسوی و ترجمه‌ی انگلیسی را هم آورده بود و پرسید می‌خواید از روی متن انگلیسی جلو بریم؟ و خواستیم. از چند ماهی قبل آن مراوداتی با انگلیسی داشتم و آن موقع حس کردم که با انگلیسی‌خواندن در یک جمع فارسی‌زبان راحتم. و حقیقت این بود که به تجربه‌ی ما از متن عمق بیشتری داد. کلمه‌به‌کلمه با هم ترجمه‌کردن، کمک کرد که در چرایی انتخاب واژه‌ها دقیق بشویم و این چه‌قدر درک‌مان را از کلیت متن عوض کرد. از نیمه‌های بعدازظهر تا وقتی که هوا به تاریکی می‌رفت مشغول دو صفحه‌ی آخر متن بودم. با لغت‌نامه راحت‌تر شده‌ام و این چه‌قدر حالم را حین کار بهتر می‌کند و کلافگی‌هایم را کمتر. و حالم خوب بود همه‌ی آن دو ساعت. بر خلاف وقت‌هایی که تازگی بوستان می‌خوانم، شمیسا می‌خوانم، مثنوی می‌خوانم. چه‌قدر دلمرده شده‌ام سر آن کلاس‌ها. امروز هربار که می‌رفتم و به اتاق برمی‌گشتم، از خلوتی اتاق، از نور ملایم پاییز و میز خلوت و تمیزم کیف می‌کردم. همیشه اتاق شکل ذهن من می‌شود و پاکی و آسودگی‌اش روزم را بهتر می‌کرد. 

صبح فردا کلاس دارم اما می‌خواهم قبل از این‌که خوابم ببرد و امروز تمام شود و سه‌شنبه برسد، از شب‌های دوشنبه چیزی بگویم. یکی دو نفری از بچه‌ها گفته بودند که نمی‌آیند. در واقع، گفته بودند که جلسه را ضبط کنیم، چون حتی اگر جایی گیر بیفتیم، نمی‌خواهیم ثانیه‌ای از امشب از کفمان برود. ساعت ۹ که شد، دو نفر بودیم و با خودم فکر می‌کردم می‌آید و می‌بینیم کم‌تعدادیم و این جلسه را تعطیل می‌کنیم. وقتی درس می‌خواندم، پرسشی از آخر جلسه‌ی چهارشنبه یادم آمده بود که به خاطرش آن روز ساعت‌ها به خودم می‌پیچیدم. باز داشت اذیتم می‌کرد و می‌خواستم بگویمش. وقتی آمد، گفتیم صبر کنیم شاید بقیه هم آمدند و من گفتم که می‌تونم چیزی بپرسم؟ قضیه سر اشاره‌ای به کتاب سپهران بود و همان بحث دورودراز عقب‌ماندگی که داشتیم. اما آنچه گفته بود، با آنچه از صحبت‌هایمان از ترم قبل در خاطر من مانده بود، سازگار نمی‌شد. گفتم و از نقل قولش از نیما گفتم. از استعاره‌ی عقب‌ماندگی گفت، مکانی و زمانی بودنش، از آن وجهی که مشترک است، و از آن وجهی که مستقل، و از علی اصغر حکمت و از نیما‌. از انتشار گفت. چه‌قدر استعاره‌هایش و تصویرهای توی ذهنش را دوست دارم، چه‌قدر با ذهن من مشترک است و آن را می‌فهمم. از سؤالی که طرح شده بود گفتم و این‌که با جوابش مخالفم، جوابش به نظرم همه‌ی آن چیزهایی است که گفت و بیشتر در این‌که رمانتیسیسم وجه غالب است. و گفت دقیقاً، همین جواب منطقی‌تر است، در مقابل آنچه که سپهران می‌گفت که می‌توانیم بگوییم «خب، نه!» و این خب نه خیلی به من مزه داد. تمام این مکالمه. برای این‌که از ترسم به پرسش‌کردن در زمینه‌ای که دوستش دارم و می‌خواهم در آن پیش‌تر بروم، اما تازه‌ام، خیلی تازه، رد شدم و اجازه دادم شکّم بیرون بیاید. گوشه‌ی بخشی از جستاری که ترم پیش نوشته بودم، برایم یادداشت گذاشته بود: به صدای خودت بیشتر از صدای منابع اهمیت بده. 

و بیشتر از هرچیز به خاطر این مزه داد که اهمیت نداشت که من درست می‌گویم. دوشنبه‌شب‌ها اصلاً زمین بازی اثبات خود نیست‌. ما دور هم جمع می‌شویم که با هم یاد بگیریم، که هرچه بیشتر پیش برویم و هرچه بیشتر بفهمیم. چون یک عالمه متن نخوانده هست، یک عالمه دریچه‌ی باز نشده، یک عالمه حرف از سراسر تاریخ که منتظر فهمیده‌شدن‌اند و در این‌جا جا برای همه هست و همه می‌خواهند حرف‌های هم را بشنوند. این‌طوری است که کلاس‌های درسی او تنها جایی می‌شود که هر دو نفر آدمی را اتفاقی هم‌گروهی هم کند، با هم کنار می‌آیند و کارشان خوب می‌شود‌. کسی شکایت نمی‌کند، کسی حسادت نمی‌کند، کسی نمی‌خواهد دیگری را ساکت کند. چون جای حرف برای همه هست‌ و او همه را می‌شنود و همه حس می‌کنند که چه‌قدر استعاره‌های او را دوست دارند، چه‌قدر ذهنیات‌شان مشترک است، چه‌قدر می‌فهمند و فهمیده می‌شوند. برای همین است که در کلاس‌های او زیاد اتفاق می‌افتد که کسی میانه‌ی بحث نوبت صحبت بخواهد ‌و بگوید: ببینید درست می‌گم و فکرهایش را بیرون بریزد و او گوش می‌کند و راهنمایی می‌کند. و همیشه داوطلب هست برای انگلیسی‌خواندن و کسی این‌جا خجالت نمی‌کشد و نه حتی من با سوابق اضطرابم. داوطلب می‌شوم برای بخشی از متن که چیزی از آن نفهمیده‌ام، می‌دانم که بیشتر یاد می‌گیرم. معنی می‌کنم و میانه‌اش می‌پرسم این چی می‌شه؟ می‌گوید. تا نیمه می‌خوانم و منتظر است که ادامه بدهم، می‌گویم چی می‌خواد بگه؟ و دانش‌آموز نوجوان درونم حس می‌کند که این شبیه نیست به آن درس‌پرسیدن‌ها که منتظر بودم تمام شود و خلاص بشوم و ترس و اضطراب شعله کشیده فروبنشیند‌. مهم فقط متن است و فهمیدن متن و ما همه برای آن این‌جاییم و من برای این‌ این‌جا هستم، فقط همین را خواسته‌ام، زیستن با متن. این همه‌ی چیزی است که می‌خواهم از زندگی‌. 

دوشنبه‌ها خسته نمی‌شوم. لازم نیست که از قبل آماده بشوم، سناریو بچینم و انتظار بکشم تا بیاید و برود، مثل همه‌ی چیزهای دیگری که روزهایم را پر می‌کنند. دوشنبه‌ها من خودم هستم، بلند فکر می‌کنم و صدای بلند فکرهایم می‌آمیزد با فکرهای او و دیگران و ما یاد می‌گیریم، چیزهایی که فقط به درد جهان کوچک ما می‌خورد و ما را بزرگ می‌کند، وسعت می‌دهد، خلاق می‌کند و ما زنده می‌مانیم، در جهان مردگان.

۶ قلب

چه قدر خوب این حس تازگی رو به کلماتت هم منتقل کردی. من تا آخر داشتم مشتاقانه میخوندم. 🌿

+چه قدر عالیه که همچین استاد محشری داری و نه فقط حس خوب، که درسهایی برای زندگی ازش میگیری

آره، و راستش نمی‌دونم تا کجا کافی می‌مونه برام چنین چیزهایی، ولی دیدن آدم‌هایی که اون‌طور که من زندگی می‌کنم زندگی کرده‌ند و حال‌وروزشون خوبه، یکم امیدوارترم می‌کنه.

یه جوری خوب نوشتی و حسش رو منتقل کردی

که حتما یه روزم رو خالی خالی میکنم تا تجربه اش کنم

 

من چندسال پیش خیلی زیاد روزهایی پیش میومد که اینو حس کنم ولی الان فکر میکنم یکی  سالی میشه که اینطور نیست

دوباره تجربه اش میکنم به لطف پستی که نوشتی

آره، آدم باید چندوقت یک‌بار بزنه بیرون از چرخه‌ی ملال و روزمرگی، یک هوایی به کله‌ش بخوره. 

در مورد اون ویدئوهایی هم گفتید یه توضیح بدین متشکر میشم :)

خاطرم نیست که چی بود دقیقاً. زیاد توی یوتیوب می‌گردم و چیزهای زیادی پیدا می‌کنم! 

تو  هیستوری یوتیوبتون هست پس . :دی

ممنانم. پس منم رجوع می‌کنم به همون یوتیوب.

فرصت رفتن و گشتن ندارم، یکم شلوغه این روزها. 

ولی فکر کنم از کانال Ali Abdaal بود. دسته‌بندی مرتبی داره کانالش و یک قسمت productivity داشت فکر کنم، ذیل اونه احتمالاً.

Life is sad

Life is a bust

All you can do

Is do what you must

Do what you must do and you do it well

I do it for you and honey baby can't you tell?

 

من همیشه هر ردّی که از همّت و تن دادن به انضباط‌های زندگی می‌بینم یاد این قطعۀ باب دیلن می‌افتم. 

+راستش نمیدونم قبلا در پست مشابهی کامنتی گذاشته‌ام با ذکر این قطعه یا نه، زیادی خوانندۀ قدیمی ام دیگه!

پرهام، خیلی خوش‌حالم که این‌جایی. 

و نه، تازه بود برای من.

آه و اینکه در این روزگار چه افق و چه پناهی بهتر از زبان فارسی برای در مسیر بودن و آشیان کردن...

همین‌طوره‌.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست