از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت

 

اکتاویو پاز، بخشی از کتاب سنگ آفتاب، ترجمه‌ی احمد میرعلائی

 

ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه دوم آبان ۱۳۷۴، احمد میرعلائی برای رفتن به کتاب‌فروشی‌اش از خانه خارج شد. ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه دوم آبان ۱۳۷۴، احمد میرعلائی برای رفتن به کتاب‌فروشی‌اش از خانه خارج شد... حوالی ساعت ده شب در یکی از پس‌کوچه‌های اصفهان... ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه دوم آبان... پیکر بی‌جان او را تکیه داده شده به دیوار... در یکی از پس‌کوچه‌های اصفهان... او را با تزریق بیش از حد انسولین به قتل رسانده بودند. ساعت ۸ صبح روز سه‌شنبه احمد میرعلائی برای رفتن به کتاب‌فروشی‌اش از خانه خارج شد. دوم آبان ۱۳۷۴. 

۲ قلب

چقدر وحشتناک و غم‌انگیز. 

متاسفانه ایشون رو نمی‌شناختم. اما الان با جستجو در اینترنت با آثارشون آشنا شدم. ممنون از اینکه با این یادآوری باعث شدین با ایشون بیشتر آشنا بشم

حیف که احمد میرعلائی رو نمی‌شناختم و اثری ازش نخوانده‌ام ...

من امّا، در خون غلتیدن محمد مختاری را هنوز که هنوز است سوگوارم؛ و میرعلائی هم برادر خونی او بود، پس ... 

برادر خونی‌ چه ترکیب هولناکیه.

برای من نام احمد میرعلائی با نام بورخس پیوند خورده. عجیب هر دو رو دوست دارم.

نمی‌دونم چرا، اما یاد حرف هوشنگ گلشیری افتادم که می‌گفت آن قدر عزا بر سرمان ریخته که فرصت عزاداری نداریم. قتل‌های زنجیره‌ای اون دوره یکی از دلایلی است که از ایدئولوژی حاکم همیشه متنفرم می‌کنه. اینکه خودت با تبر بیفتی به جان ریشه‌ها عجیب دردناکه و نافراموش‌شدنی.

گلشیری اون جمله رو در سوگواری محمد مختاری می‌گه. 

یکی از این شب‌ها باید گنج‌نامه‌ی گلشیری رو بخونم.

احمد میرعلایی و محمد مختاری دو تا اسم پررنگ هستند تو ذهنم از اون سال‌های خون بار ادبیات و فرهنگ:(

خدایش بیامرزاد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست