آقای هگل، از آشنایی با شما خوشوقتم.

استاد گفت برای هفته‌ی بعد «خدایگان و بنده» را بخوانید و مشخص نمی‌کنم که کی باید ارائه بدهد تا همان روز. من‌ که قرار بود بخوانم، چه می‌گفت و چه نمی‌گفت، اما این‌طور گفتنش یعنی به ما اعتماد ندارد و من به هول‌وولا می‌افتم که نکند بشوم صحت بی‌اعتمادیش. 

باقی هفته شلوغ بود و با آن‌که دلشوره‌اش هر لحظه همراهم بود، خواندن متن افتاد به آخر هفته. چهارشنبه عصرها را معمولاً خالی می‌گذارم برای خستگی روزهای کاری را به در کردن، به کارهای شخصی رسیدن و ذهنم را برای آخر هفته آماده‌کردن. طاقت نیاوردم. چهارشنبه شب متن را شروع کردم. سخت بود. متنی نبود که جلوی در به استقبالت بیاید و تعارفت کند به سالن پذیرایی. بیشتر شبیه این بود که برسی و لای در باز باشد و صدایشان بیاید که نشسته‌اند دور هم جایی از خانه و بحث‌شان گل انداخته است و با خودت کلنجار می‌روی که خودت را دعوت کنی تو و صدایشان را دنبال کنی ببینی توی کدام اتاق نشسته‌اند. و خب من اگر باشم، هراسم می‌خواهد از همان جلوی در مرا برگرداند، فقط به این بستگی دارد که تا کی طاقت بیاورم جلوی در این پا و آن پا کنم که شاید کسی بیاید و مرا ببرد داخل، با حال خراب، با شرم از خودم که ترس‌هایم مرا عقب نگه می‌دارد، با ترس از این‌که فراموش شده باشم، خواسته نشده باشم، اضافی باشم. 

طاقت من اما در جهان متن‌ها بیشتر است. از یک جمله در این‌جا و یکی در آن‌جا، سعی کردم نخ صحبت را بگیرم و دنبال کنم. در انبوه نامفهومی‌ها، فهمیده‌ها را به هم ربط بدهم، چند خط برگردم و باز پیش بروم. سررسید و خودکارم را آوردم و هر چند قدم هرچه پیدا کردم را نوشتم که از دستم در نرود. اضطراب نمی‌گذاشت تمرکز کنم. یک گوشه‌ی حواسم به متن بود و باقی همه در حال بافتن سناریوهایی برای سرنوشت تراژیکم. همیشه بخشی از ذهن من آماده‌ی پاسخ‌دادن به این سؤال است که چه‌طور همه‌چیز خراب خواهد شد. بخش زیادی از انرژی‌ام را صرف این کردم که خودم را آرام نگه دارم و ذهنم را خلوت و با دید بازتری به متن نگاه کنم. خواندن ۵۰ صفحه کتاب دو روز و نصفی طول کشید. آخرهایش، درست آن‌جا که آن چرخش روایی رخ داد، ناگهان همه‌چیز نشست سر جای خودش. مثل آن لحظه که شخصیت اصلی از کلنجار رفتن با خودش می‌ایستد، سر بلند می‌کند و به نقطه‌ی نامعلومی خیره می‌شود و لحظه‌ی رسیدن را در نگاه ماتش می‌بینی. و بعد از شوق منفجر می‌شود و کارآگاه معروف به بازرس و وبلاگ‌نویس همراهش می‌گوید: آه، مقتول از همه‌ی شما باهوش‌تر بوده و حالا مرده! 

شوق در من دوید و ادامه‌ی کتاب را یک‌باره خواندم. این‌جاست که تفاوت پیدا می‌کند. وقتی قضیه می‌رسد به آموختن، من نمی‌توانم خودم را از جست‌وجو نگه دارم. به این‌جا که می‌رسد، ترس‌ها و دلهره‌ها کار نمی‌کنند؛ چون ماجرا بزرگ‌تر است از کلاس کوچک ما و استاد و هم‌کلاسی‌ها، و من مفتون آن ماجرای بزرگم، و این‌جا جای من است، در جستن آن. کتاب که تمام شد، در سکوت نشستم و انبوهی از ایده‌ها توی سرم می‌چرخید. اگر به من بود، رهایش می‌کردم تا کم‌کم ته‌نشین بشود و در جانم بماند، اما اضطراب مدام صدایم می‌زد که باید آماده بشوی تا برای کلاس چیزی بگویی. واقعاً خسته بودم و کارهای دیگری هم داشتم، اما می‌دانستم تا ماجرای این به سر نرسد، دلهره نمی‌گذارد بروم سراغ کار دیگر؛ و اگر حالا خلاصه‌ای بنویسم از برداشت‌هایم دیگر آرام می‌گیرم. خیالاتم سناریوهای غیرممکن‌تری می‌ساخت و همزمان سعی داشت توجیه کند که همه‌شان کاملاً شدنی‌اند. چندساعتی با سررسید و خودکارم گذراندم تا چکیده‌ی حرف‌هایم درآمد و ذهنم خالی شد و آرام گرفت و ایده‌ها برایم روشن‌تر شد. روز بعد باز سراغش رفتم و قبل از کلاس مرورش کردم و سؤال‌های جدیدی سراغم آمد. مثل این‌که آخر سر که رفتم تو، یک گوشه‌ی اتاق چسبیده به دیوار ایستاده باشم و گفت‌وگوی دیگران را دنبال کنم و انقدر بحث در من بگیرد که صدایم را بلند کنم و نظرم را بگویم و طرفین بحث رویشان را برگردانند به سمت من، گوشه‌ی دیوار و ادامه‌ی صحبت را با من دنبال کنند. 

بعد کلاس حالم خوب بود، گفت‌وگوهایمان بهم مزه داده بود. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم همه‌چیز که همیشه آخرش همین‌طور خوب پیش می‌رود، کاش انقدر خودم را اذیت نمی‌کردم. اما آن شب که صحبت می‌کردیم با یکی از همراهانم، توصیه کرد که این را جزئی از خودم بدانم و مدتی فکر این را که اگر نبود، چه می‌شد و چه‌قدر بهتر می‌شد، رها کنم. و حقیقتش حالا حس می‌کنم شاید این‌طوربودن مرا دانش‌جوی بهتری می‌کند، شاید هیجان بیشتری به اکتشاف می‌دهد و شاید یافتن را ارزشمندتر می‌کند. 

خواستم قبل از این‌که به خواب بروم بگویم زحمت کشیدید، خیلی لطف کردید. ممنون از دعوت‌تان آقای هگل. 

۱۰ قلب

گفته بودم یا نه یادم نیست، قلم شما رو خیلی دوست دارم.

 بعد از خوندن پستت دوست داشتم کتابی که در حال خوندنش هستم سریع تر و قشنگ تر بخونم.

چی می‌خونی زهرا؟

 تشبیهی که برای ورود به کتاب بردین رو خیلی دوست داشتم. مرسی مرسی

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست