remember

تا فراموشی عقب رفته است، بس که درد و اضطراب و زخم تازه هست، انقدر که مشغولم با هر یک دانه روز را به شب رساندن. انگار فاصله گرفته‌ام از زندگی را یک عمر دیدن و به وسعت یک عمر فکرکردن درباره‌ی آن. و مجبورم به این محدوده انقدر که ناممکن است آینده و یک قدم جلوترم را هم نمی‌بینم. اما گاهی می‌آید به سراغم، وقتی شعری می‌خوانم یا وقتی آخر شب است، تنها هستم، کارهایم را کرده‌ام و عینکم را درآورده‌ام. یک قطعه‌ی موسیقی می‌تواند هربار که گوشش می‌دهی، تجربه‌ی بار اول را زنده کند و باز چیز تازه‌ای بیافریند. همه‌ی قطعه‌های این آلبوم این‌طورند و گاهی که آخر شب است، صداها مرا می‌برند به شهر سایه‌ها، به سرزمین اشباح. سرزمین اشباح جایی است که انسان چه می‌شد اگرهایش را نگه می‌دارد و گریز می‌زند مدام به جهان ممکنی که اگر او بود با هم می‌رفتیم به قله‌های جهان، اگر آن‌ها هنوز این‌جا بودند، ما شام را با هم می‌خوردیم، فیلم را با هم می‌دیدیم، این چیزهایی که می‌نویسم را به او می‌گفتم. و انسان از دست رفته‌هایش را با خودش نگه می‌دارد. اگر زیاد وابسته‌ی آن بشوی، سایه می‌اندازد روی واقعیت؛ شاید به نظر بیاید که زیستن با درد را راحت‌تر می‌کند برای تو، اما فاصله می‌دهد تو را از واقعیت و زندگی را از دست می‌دهی. من می‌ترسیدم که از دستش بدهم. برگردم و انقدر فروبروم در آنچه واقعی است، که خیال‌هایم را فراموش کنم. گذشته‌ی من پر از نشدن بود؛ نشدن چیزهایی که دوست‌شان داشتم و برایشان جان گذاشتم و هیچ‌وقت پشیمان نشدم از چیزهایی که خواستم، از کارهایی که برایشان کردم. آنچه زنده نگهم می‌داشت این بود که من آن آدم بوده‌ام، کسی که آن راه‌ها را رفته. اما نشدند. همه‌ی عمرم چیزهایی را خواستم که برای من نمی‌شدند و با این حال خواستن من واقعی بود و درد گذشتن از آن واقعی بود. و به حد مرگ غمناک بود که خودم را مجاب کنم که من اندازه‌ی آن‌ها نیستم. و من همه‌ی چیزهای زیبا را می‌خواستم. خیلی راه آمدم تا بتوانم فکر کنم که خارج از دید من زیبایی‌های تازه‌ای هست منتظر شناخته‌شدن و من آن‌ها را جستم و سعی کردم نزدیک‌شان بشوم، اما انگار مال من نیستند. انگار من فقط می‌توانم از دور نگاه کنم که به زندگی دیگران چه‌طور رنگ می‌دهند. انگار من در یک محفظه‌ی شیشه‌ای‌ام. نمی‌توانم کسی را لمس کنم. یک نیمه‌شبی یک بار کتانی‌ام را پوشیدم و یک موسیقی را با صدای بلند روی تکرار گوش دادم، دویدم، تا نیمه‌های شب سنگین‌تر از آنچه طاقت بدنم بود، ورزش کردم. سه‌شب پشت هم، تا موسیقی در سرم خانه کرد و در خونم جریان گرفت و من از آنچه برای من نبود، جدا شدم. اما نمی‌دانستم، اگر روزی گم بشوم، اگر نتوانم خودم را به یاد بیاورم، چه‌کار می‌توانم بکنم. این آلبوم را جمع کردم و این عنوان از شعری بود که آن روزها مدام زمزمه‌اش می‌کردم. هرکدام از این قطعه‌ها را که بشنوی، تجربه‌ی لحظه‌ی اول را خاطرت می‌آورد. اولین‌بار که شنیده‌امش، مرا یاد کدام آرزوی از دست رفته انداخته است، در کدام قطار بوده‌ام، در خیابان‌های کدام شهر راه می‌رفتم، به که فکر می‌کردم، به چه چیزی، خودم را کجا تصور می‌کردم؟ گاهی همه‌ی آن‌ها برمی‌گردد و من جه‌قدر نزدیکم به آن‌ها، از همه‌ی چیزهایی که آن بیرون است و من اندازه‌شان نمی‌شوم. می‌خواهم برگردم به جهان این قطعه‌های موسیقی. می‌خواهم بدانند چه‌قدر می‌خواستم‌شان، با هر ذره‌ی وجودم. و من نیستم در آن دنیا، من این‌جا گیر افتاده‌ام و از غصه آب می‌شوم.    

۵ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست