تلخی رفتن

تا به حال به قصه‌ای التماس کردی که تمام نشود؟ 

۱۲ قلب

اگه معنای بلاغی مد نظرت نباشه، این روزها دارم به هری پاتر التماس می‌کنم تموم نشه.

من دوازده‌ساله از پذیرفتن این‌که هری‌پاتر تموم شد و رفت سر باز می‌زنم. هری‌پاتر زنده‌ست و در قلب‌های ما باقیه.

کتاب کوکو شنل رو دوست نداشتم تموم شه.

توی زندگی هم فوت مامان‌بزرگم خیلی سخت بود. 

آقا هری پاتر زنده‌ست ولی چه فایده! منم دلم می‌خواد برم اون دنیای جادویی رو ببینم. 

خدا رحمت کنه مادربزرگت رو. 

من به بچگی‌هام التماس کردم...

دوست داشتم هیچ‌وقت تموم نشه ولی می‌دونم زمان بی‌رحمه.

ببخشید بچه‌ها، من واقعاً از یک اثر داستانی حرف می‌زدم و نمی‌خواستم یاد قصه‌های غصه‌دار زندگی بیفتید. 

دوبار پیش اومده برای من. دفته‌ی دوم امروز بود که آخرین قسمت Gilmore Girls رو دیدم. 

به خاطر نویسنده‌هاش رفتم سراغ این سریال. نویسنده‌های سریال خانم میزل شگفت‌انگیز که موردعلاقه‌ترین سریالمه و بی‌نقصه واقعاً، سال‌ها قبل‌تر این سریال رو ساخته‌ند و رفتم شروع کردم به دیدن و خیلی ایراد داره داستان و من با خودم فکر می‌کردم که از اون سریال‌هایی نیست که بعداً دوباره بنشینم و ببینم ولی یک شخصیت‌پردازی‌ای داره که کم‌نظیره واقعاً. من بسیار عاشق تعداد زیادی از شخصیت‌های این داستانم. دوتا شخصیت اصلی داره داستان که من از یکی‌شون واقعاً بدم میاد (گرچه قصد داستان این بوده که محبوب باشه،) و دیگری، من کاملاً این آمادگی رو در خودم می‌دیدم که بمیرم ولی ببینم که این شخصیت خوش‌حاله. در کنار این‌ها برای شهری که این‌ها توش زندگی می‌کنند یک کاراکتر ساخته و فوق‌العاده‌ست. همیشه اتفاق‌های دیوانه‌وار می‌افته توی این شهر و مردمش به شکل عجیبی هضم شده‌ند در دیوانگی این شهر. هفت فصل بود سریال و سال ۲۰۰۷ تموم شد ولی سال ۲۰۱۶، ۴ قسمت دیگه ساختند و این زمانیه که نویسنده‌های محبوب من به پختگی و سواد کافی رسیده‌ند و انقدر زیباست زیباست که همه‌چیز رو خوب می‌کنه. امروز قسمت آخر رو دیدم و باید خداحافظی می‌کردم از این داستان ولی خیلی سخت‌تر از اون بود که فکر می‌کردم. پایان قصه گره خورد به شهر و شخصیت اصلی که من حالا می‌دیدم که خوش‌حاله و دردهاش التیام پیدا کرده و شهر زیباتر از هروقت دیگه‌ای بود و هر ماجرای دیگه‌ای که بر اون گذشته بود. یکی از شخصیت‌های فرعی که روح این شهر رو در خودش داره رو در آخرین سکانس‌ها دیدم و همه‌چیز برگشت، همه‌ی خنده‌ها و حال خوبی که این روزهای مصیبت با این شهر و آدم‌هاش داشتم و من نمی‌تونستم خداحافظی کنم و به قصه می‌گفتم کجا می‌ری؟ من چی‌کار کنم بدون تو؟

سرشار زندگی اثر جان فانته این طور بود.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست