دارم خفه می‌شوم. هرچه نگفته‌ام، هرچه نگه داشته‌ام و فراموش کردم دارد خفه‌ام می‌کند. کیست که خیال می‌کند سهمی دارد در جهان؟ من هیچ‌کجا نیستم. انگار این دیوارها، میزی که پشت آن می‌نشینم، تختی که روی آن می‌خوابم مرا خیال کرده‌اند. دست‌خطم از روی تابلو از صفحه‌های اول کتاب‌ها پاک می‌شود. صدای من مانده توی گلویم، جمع شده، یخ زده، کسی مرا نمی‌شنود. می‌خوابم بیدار می‌شوم صبح‌ها شب می‌شوند و من هیچ‌جای زمان سپری شده نبوده‌ام. جهان تنگ شده فشار می‌آورد به سرم ذهنم قلبم نمی‌توانم نفس بکشم. هیچ‌کس حرف نمی‌زند، سال‌هاست کسی صحبت نکرده، من در ذهن هیچ‌کس نبوده‌ام. راه خیال بسته شده. هر جهانی درش را بسته. سرگردانی در برهوت دنیاها، تشنگی، کویر که از جانم می‌کشد و می‌مکد و خارها می‌رویند از من و جسدهای بی‌جان. من هیچ‌جا نبودم و هیچ‌کس نبودم و رفتن اوهام بود. همه مرده بودند.

۱۱ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست