گوشه‌ی مسجد نشسته بودم کنار کوله‌ام، خسته از بی‌خوابی دیشب. نمی‌دانستم می‌خواهم کجا بروم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه ‌کار کنم. پیرزن خمیده‌ای رد می‌شد. با صدای زیر بلندش، با چشم‌های درشت روشنش که به من نگاه می‌کرد گفت:« قبول باشه خانم، قبول باشه. ان شاءالله هرچی از خدا می‌خواید تا وقتش هست براتون، بهتون بده.» قلبم لرزیده بود.
۱۲ قلب

تا وقتش هست

مهمه که تا وقتش هست باشه

وقتش بگذره دیگه...

یک ساعتم بگنجان در سایه‌ی عنایت. چی می‌شه مگه؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست