نصفه‌شب بیدار شدم، کارم را ضبط کردم و منتظر شدم تا صبح شود و تحویل دادم. نمی‌خواستم بخوابم. ساعت خوابم اگر به هم بریزد، ضعیف می‌شوم. شروع کردم به روال روز بعد از تحویل پروژه اتاق را جمع‌وجور کردن. هروقت که غرق انجام کاری می‌شوم، جای چیزها را عوض می‌کنم و تا آخر کار در نظم جدید می‌گردم و می‌چرخم و می‌نویسم. آرامش وقتی که همه‌چیز تمام شده و پتو بالش‌ها، کاغذ و کتاب‌ها، خودکار و مدادرنگی‌ها و چراغ مطالعه و لیوان‌ها سر جایشان برمی‌گردند، از آن تکرارهای خوشایند است. برگشتن به جریان عادی زندگی تا دوباره گرفتار چیز دیگری بشوم. حالا یک نسخه‌ی ۲۰ دقیقه‌ای دارم، یک خلاصه‌ی سه دقیقه‌ای، اندازه‌ی یک کلاس یک‌ساعت و نیمه مطلب و یک هفته حرف درباره‌ی همه‌ی چیزهایی در هم‌نشینی‌های شبانه از شفیعی گفته‌ام و از حمیدیان شنیده‌ام. چای دم کردم. دو سه قسمتی از سریال‌های مورد علاقه‌ام دیدم، قفسه‌های زیر میز را از نو چیدم و سر بلند کردم دیدم ساعت ۱۲ است و یک‌گوشه‌ی اتاق بیهوش شده‌ام. به روال همه‌ی روزهای تحویل پروژه. آن روزها که تو اتوبوس، پشت میز بوفه، نمازخانه‌های شهر و مترو و کتاب‌فروشی. یک دقیقه‌ی دیگر ساعت ۱ می‌شود و کلاس جریان‌شناسی دارم. ببینیم این هفته چه قصه‌ای منتظرمان است. 

۱۲ قلب

هرچی پست هات رو میخونم تصویر اون اتاق زیرشیروونی توی سرم تکمیل تر میشه

دقیقا شبیه اتاق جودی ابوت هست تصورم از اتاقت و مطالبی که ازش میگی

:))

به نظرم لطوما روزمرگی بد نیست

تعضب روش بده

میگه: اونی که تکلیف(تو بخون وظایف روزانه‌ی زندگی) رو به مدد کفّ نفس انجام میده مقام بلندی داره، اما خوش به حال او که انجام تکلیف همیشه ملائم طبع اوست.

این چیزیه تازه دارم درکش میکنم: به نحو شگرفی، وقتی با عُرف هماهنگ‌ای انگار تمام «حقیقت» رو پیش خودت حاضر داری.  شاید راز خوشایندی این تکرار در جریان عادی زندگی همینه خورشید.

 

پ. ن. اون نمازخانه های شهر که گفتی شامل مسجد الرحمن حوالی ایرانشهر هم میشه؟ اونجا یکی از پناهگاه‌های منه! (بود) 

عرف؟ نه، عرف‌ها ارزشی ندارند دیگه. نمی‌دونم چی. دارم سعی می‌کنم تفسیر نکنم چیزی رو و اجازه بدم حس‌هام زندگی رو بازبشناسند. 


ج.پ.ن. نه، گذرم به اون‌جا نیفتاده. نمازخانه‌ی موزه‌ی فرش رفتی؟

من عرف رو به معنای خیلی گشادی گرفتم البته. از سلام کردن به دیگران گرفته تا جدی گرفتن آموزش مجازی دانشگاه.
آره، متوجه رویکردت هستم منم خواستم بگم اون ور سکه ی این احساسات ما میتونند همچین مفاهیمی در کار باشند.


پ.ن. نه متاسفانه‌، خودش رو رفته‌م ولی.

متوجه منظورت هستم. از زاویه‌ی من همه‌ی این‌ها شکسته.



همچنان متوجه رویکردت هستم، ولی بگذار یه کم بیشتر بگم:‌-) اینکه میگی همه مصادیق معنای عرف شکسته یه چیزه، ولی اینکه خود معنای عرف شکسته یا نه چیز دیگر. خود عرف چیزی نیست که بشکنه یا از معنا تهی بشه، عرف اون چیزیه که ما انسان ها رو کنار هم بند کرده. من اگه برم و توی جنگل زندگی کنم باز نمیتونم بگم از عرف رها شده‌ام، چون همچنان شخصیت‌ام همراهمه، یا همون EGO به قول فروید. عرف یک حیثیت تاریخی داره که میرسه به همون روزهای اولی که ما آدمها گرد هم جمع شدیم و زبان و فرهنگ رو شکل دادیم. بدون عرفْ ما مجنون و بی‌زبون می‌شیم. 

(حالا تو دیگه خودت کارشناس امر محسوب میشی ولی) بذار جسارت کنم و بگم من اصلا مفهوم «رندی» رو در حافط اینطوری میفهمم. حافظ هم میدونه سرتاسر مصادیق عرف در زمانه‌اش یکسره فاسد و دفرمه شده‌اند ولی ادب نگه میداره. او میدونه که محتوای عرف اگرچه_به قول مسکوب_ بدل به ویرانه‌هایی شده که ما توش پرسه میزنیم اما نفْس عرف همچنان در شخصیت ما پابرجاست و داره ما رو حفظ میکنه و در عین حال دق می‌ده!

اما ما دووم میاریم چون هنوز آدمها رو دوست داریم. و هنوز امکانی برای خلق چیز زیبایی از اونچه اجدادمون به ما دادند متصوریم. چنانکه حافظ دووم آورد و چیزی خلق کرد. 

چه‌قدر کامنت‌هات رو دوست دارم. :) فردا میام جواب می‌دم.


قضیه این‌جاست که زاویه‌ی من بسته و محدوده‌. شرایط جدید، قرنطینه و تغییرکردن نسبت‌ها و شکل ارتباط‌ها به صورت مجازی، بخش زیادی از تجربه‌ها رو انتزاعی کرده و تأویل‌پذیر. و من با تأویلی که در ذهنم انجام می‌دم از وقایع، نسبت‌ها و ارزش‌ها بنا به دلایل شخصی هجومی، با تخاصم و از روی عناد مواجه می‌شم. بعد رگه‌هایی از دریافت و فکر و خیال‌هام وارد قضاوت‌هام می‌شه و جهان‌های ممکنی می‌سازه که درحال فروپاشی‌اند. بودن یا نبودن عرف دیگه مد نظر نیست. تأویل من شکل می‌ده بهشون. طوری که فکر می‌کنه به سلامتش کمک می‌کنه.

اگر درست فهمیده باشم مسئله سر ارتباط مداوم غیرحضوریه. برای من که فاجعه ست، از همه بدترش اونجاست که آدم به خودش هم شک میکنه، مثلا میگی فلان حرف رو زدم و منظورم a بود و تمام پیامدهایی که a داره رو میپذیرم، ولی بعد میگی خوب حالا که تاویل‌پذیره بذار هروقت پیامدهای a خوب نبود بگم منظورم a نبود بلکه b بود! همین پیچش 

‌های ظریف نیّت درباره طرف مقابل هم صدق می‌کنه. و این پیچیدگی_و تکثر اون جهان‌های محتمل و شکننده_ ارتباط رو از تحمل خارج میکنه. 

باز اینجا نمیشه گفت عرف ایراد کرده من فرض میگیرم ارتباط مجازی اصلا ارتباط واقعی انسانی نیست که عرف موضوعیت پیدا کنه. من روزهای اول وبلاگ رو یادمه، تنها چیز مهم انتشار مطلب بود، کامنت یک چیز زائد بود که میشد جواب بدی یا ندی، خواننده یک چیز زائد بود که میشد باهاش گفتگو کنی یا نکنی. ولی هرچی وبلاگها به شخصیت نویسنده گره خورد، مسئله کامنت ها هم پیچیدگی روابط انسانی رو پیدا کرد. همینطور تلگرام که اوائل مثلا مسئله سین کردن مهم نبود چون یک پیام‌رسان بود نه بیشتر، ولی هرچی گوشی ها بیشتر به ما چسبیدند تلگرام از وسیله پیام‌رسان تبدیل شد به خود شخصیت ما و منشأ اثر شد.

تو میگی تجربه‌ها انتزاعی شده، ولی من میگم تجربه انتزاعی بی معناست. تجربه اصلا از جهت گره خوردنش با واقعیت تجربه ست، واقعیت هم چیزی بیشتر از شخصیت من و توست، یک امر مادی هم هست که توی محیط مادی باشه، و محیط مادی صلب و سفته و نمیشه بپیچونیش. توی واقعیت نمیشه امانت بگیری ولی بعد بگی منظورم امانت نبود چون مال طرف مقابل وسطه، یا دو نفر عاشق علاوه بر شخصیت هاشون بدن هاشون رو هم وارد ارتباط می‌کنند، یا دو تا همکار به خاطر خروجی کارشون همکار حساب میشن. خروجی کار هم یک چیز واقعیه. 

عرف اومده که از همین چیزهای واقعی محافظت کنه، امانتداری از مال، ازدواج از بدن، تعهد کاری از خروجی کار محافظت میکنه. ولی تو ارتباط مجازی دیگه چیز واقعی ای نداریم که به عرف نیاز داشته باشیم. برای همین به نظرم یکی گرفتن ارتباط حضوری و غیرحضوری آدم رو روانپریش می‌کنه. به علاوه اصلا دوام ارتباطات ما آدمها به شدت وابسته به اون امر مادی فارغ از شخصیت ماست. دو تا عاشق اول به واسطه بدن با هم نسبت دارند وقتی از بدن خسته میشند باید بچه رو جایگزینش کنند وگرنه رابطه پایدار نمی‌مونه.

حالا اینهمه که گفتم با این فرض نه چندان مطمئن بود که مسئله‌ی اصلیت ارتباط مجازی بوده :)) 

مسئله چیز دیگه‌ایه ولی چیزهای خوبی گفتی و خوندن‌شون فکرهای تازه بهم داد. ممنون.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست