فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

گاهی وقت‌ها چنان دست‌بسته‌ام مقابل زندگی که تماشا نهایت کاری‌ست که از من برمی‌آید. در همین اندازه اما، هیچ‌وقت توان کنارکشیدن نداشتم. گذشتن به خاطر این‌که کار دیگری نمی‌توانم بکنم. سخت است و پیچیده. با سلام و صلوات لب مرزها راه می‌روم. بیش از این از دست من برنمی‌آید. حالا فقط آن‌چه فکر می‌کنم درست است انجام می‌دهم. بعضی ماجراها عواقب سنگینی به دنبال دارند، اما من هنوز فقط می‌توانم به آن‌چه فکر می‌کنم درست است تکیه کنم. از ما چه می‌خواهی؟ از ما چه انتظاری داشته‌ای؟ سعی می‌کنم بفهمم از من چه خواسته‌ای. گاهی وقت‌ها می‌ترسم. از این‌که چیزهایی اتفاق بیفتد که توان ایستادن در برابرشان را نداشته‌ام یا بعدتر بفهمم داشته‌ام و کاری نکرده‌ام. بار عذابی ابدی را با خودم حمل کنم. من از آن‌هایی نیستم که به تو محول کنم همه‌چیز را و بایستم به انتظار اتفاق‌افتادن، آماده برای افسوسش، رنجش‌. من می‌خواهم در قصه‌های تو شریک باشم. همراهم باش و من هرکاری که حدس می‌زنم درست است، می‌کنم. باقی‌اش را، جایی که قدم‌های من نمی‌رسد، تو پیش ببر. رو زده‌ام به والاترین کسی که می‌شناسم. به حرمت دعای او، عاقبت ما را به خیر کن. به جز ولای توام که نیست هیچ دست‌آویز. 

۱۷ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست