تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

این همه کار کردم، شجاع بودم، ایستادم، اخم‌هایم را توی هم کشیدم که بایستم، تلاش کنم، بیشتر و بیشتر، دست نکشیدم، امیدهای سست و خیالی را کنار زدم، محکم بودم، خودم بودم تمام مدت، صبر کردم، سر خم کردم، فروتن بودم، گله نکردم، آرام بودم، هوار نکشیدم و حق نخواستم، بر قبله‌گاه حق سجده کردم، نخواستم، راضی بودم. پس چرا حالا؟ چرا هنوز؟

زندگی رازهای نگشوده دارد. 

۲۹ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست