تیرگی هست و چراغی مرده

می‌خواست فریاد بزند.
دیگر نمی‌توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمی‌خواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش می‌ترسید و آن را در خود فرو می‌خورد.
سکوتش منفجر می‌شد
تکه‌های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آن‌ها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان می‌گذاشت و فاصله‌ها را پر می‌کرد.

و آنگاه که از سر تصادف
شقایقی یا زنبقی زرد می‌یافت،
آن‌ها را نیز جمع می‌کرد و بر پیکرش مرتب می‌نهاد.
مثل اینکه تکه‌های خود او هستند چنین بیخته و شگفت شکفته.

یانیس ریتسوس/ ترجمه‌ی فریدون فریاد

۱۱ قلب

چقدر قشنگ؛ مرسی..

همه مون از این شنیده و فهمیده نشدن ها داریم.. و وقتایی که خودمون مرهم خودمون شدیم.. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست