‌‌

باران گرفته. نشسته‌ام سر پله‌های حیاط. آسمان چندوقت یک‌بار می‌غرد و بادی برگ‌ها را تکان می‌دهد. محل نمی‌گذارم. دفترچه‌ام را آورده‌ام و یک‌ پیش‌دستی کدو که مام‌بزرگ سرخ کرده با شیره. خوش‌حالم که سر پا شده و کارهایش را می‌کند و خوش‌حالم که برای آخر وقت امروز کدو دارم. مژده‌ی هرساله‌ی اول پاییز است. کم‌کم روز به روز نارنگی و انار هم می‌رسد. شاید ممددایی برایمان از خرمالوهای حیاطش بیاورد. مام‌بزرگ خیلی اهمیت می‌دهد به میوه‌های فصل. چند هفته پیش کلی آلو گرفتیم چون معلوم نیست دیگر کی بخوریم و چون زیاد بود و نخوردیم، یک‌عالمه لواشک درست کردیم و تقسیم کردیم. ولی بعد بچه‌ها که به مام‌بزرگ زنگ زدند باز دلشان خواسته بود، پس یک‌عالمه دیگر درست کردیم و هرچه سینی داشتیم حالا ردیف شده روی مبل در انتظار خشک‌شدن پخته‌آلوها.

هوا ابری است و کمی دیگر تاریک می‌شود اما حالا نور خوبی دارد برای نشستن، خستگی درکردن. لاله‌عباسی‌های باغچه گل‌کرده‌‌اند. باران می‌بارد و باد تندی می‌پیچد میان درخت‌ها. خیس خالی شده‌ام. امشب باید لحاف بنفشی که مام‌بزرگ دوخته برای فصل سرمایم بیرون بیاورم. آسمان باز شده و هوا روشن‌تر. آرامم. به خودم می‌لرزم. 

کلاس‌های دوشنبه تمام شده. با لیوان چایی آمده بودم. دیدم می‌خواهم همین‌جا بمانم، بیشتر. ذهنم را خلوت کنم. هفته سریع می‌گذرد. به ذهنم رسیده چون نقطه‌ی سختی برای گذر ندارد. شماره نمی‌اندازم برای آمدن و ردشدن‌ها. همه‌چیز روان و یکنواخت است در زندگی درسی‌ام، با یک‌میزان فوران شوق و علاقه. همه‌چیز در صلح است. اگر، ای کاش، می‌توانستم صداهای دیگر را خاموش کنم. صدای موتور، ماشین، چرا حالا باید بیاید؟ باران بند آمده. دراز کشیده‌ام و به برگ‌های شاخه‌ی بالایی نگاه می‌کنم و حرکت یک‌‌دست پرنده‌ها، نرم و آرام، برخلاف حس غلیظ و سنگین جاذبه. فکر نکنم دیگر هیچ‌وقت بخواهم به بیرون از خانه برگردم. حیاط و باغچه بزرگ‌تر به نظر می‌رسند. مثل وقتی کودک بودم و شب یلدا که همه می‌آمدند و دورتادور می‌نشستیم، به نظرم اصلاً کوچک نبود. سست و خواب‌آلوده شده‌ام. مثل لحظه‌های تنهایی در سفرهای ییلاقی که نفس‌های عمیقم به تازگی هوای دشت‌های سرسبز عادت کرده و حس می‌کنم یک‌بی‌نهایت در این‌جا بوده‌ام. یک بی‌نهایت خالی و‌ خلوت می‌خواهم؛همین‌جا، در حیاط کوچک آشنا که برگ‌ها می‌لرزند از خاطره‌ی نسیمی که رفته، به تماشای حرکت ابرها در قلب بزرگ آسمان.

۱۴ قلب

نوشته ت یک فضای خاص و عجیب و دور رو واسم تداعی کرد؛ فضایی که اصلا نمیدونم توش بودم یا نه! خاطره ی یه فیلمی هم واسم زنده شد.. خلاصه اینکه  با یک حس خوش و آروم و در لحظه بودن و بیخیالی دارم اینجا رو ترک میکنم 😊 ممنون.. 

ممنونم :)


همش به این فکر می‌کنم که این مدت، فکرها و احساساتمون، حتی خاطره‌بازی‌هامون، پررنگ‌تر شدن... عمیق‌تر شدن انگار... 

 

پ‌ن: از همون اول که شروع کردم به خوندن پست، ذهنم پرکشید سمت کتاب «راهنمای مردن برای گیاهان دارویی»...

یک دختر جوان، یک حیاط، احساسات، افکار، درون، روزانه‌ها، خاطره‌ها... 

نخونده‌م کتاب رو.

آه. خوندنش حس سفر در زمان داشت و خوشا به حالت که تو فضای شبه دهه ۶۰ زیست میکنی. دلم خواست. عمیقااا

🌸

برگ‌ها می‌لرزند از خاطره‌ی نسیمی که رفته..

دل‌تنگ مادرم شدم.

معذرت می‌خوام.

نه برعکس، ممنونم ازت چون متن لطیفی بود و توجهم رو برگردوند به زندگی :)

گل

چه روزمرگی هنرمندانه ای دوستتت داشتممم

🌸

من که تا اینجا واقعا از عملکرد پاییز راضی‌ام. این تحریم حضور در بیرون خونه لااقل این حُسن رو داشت که سرِ ما رو حسابی سودایی کرد. شخصا بهار و پاییز رو هیچ وقت انقدر قوی ندیده بودم.

من هوای این پست رو می‌شناسم. کبودیِ رطوبیِ آسمون رو در اون ساعت خاص. این ساعتهای جادویی.

سلام پرهام.

آره. فضای محدود خونه شکل دیگه‌ای خودش رو تعریف می‌کنه و طبیعت رو در خودش نشون می‌ده‌. 
(جمله‌بندی‌کردن یادم رفته تازگی!)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست