‌شاخه‌های غرق شکوفه‌ی گیلاس

جایی ته قلبم که خیلی در دسترس این و آن نمی‌گذارم، اشتیاقی هست، امیدی، آرزویی برای این‌که یک چیز خوب اتفاق بیفتد، شنیدن صدایی که نامم را بخواند، قدم‌هایی کنار قدم‌های من و لمس بال ژاکت‌ها در پیاده‌راه پاییز. لرزش شوق‌انگیزی که هنوز فراموش نکرده‌ام. و از این انتظار عمیقاً احساس حماقت می‌کنم. 

۱۸ قلب

وقتی از رویاهات پرت میشی بیرون و با واقعیت روبرو میشی،

آخ که چقدر احساس حماقت و حقارت می کنی...

چقدر عنوان حس خوبی داد بهم،و متنی که امید و آرزو ازش میچکه.

و نمیدونم چرا نظر قبلیم خصوصی شد!

: نیازمند چراغی که با آن به انتهای کوچۀ خوشبخت بنگریم.

 

فکر می کنم همه این امید و انتظار رو داشته باشیم...

من رو یاد خودم انداختی :)

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست