‌‌

یک دو سه، یک دو سه، بی‌آنکه لب‌هایم را تکان بدهم. فشردن بند انگشت‌ها تا حس‌کردن سفتی استخوان و لغزیدن. انگشت کوچک، انگشت حلقه، انگشت وسط. نرمی کف دست، خطوط پراکنده، زبری و پوستگی کناره‌ها، مسیر حرکت رگ‌ها، خمیدگی انگشت اشاره، ناخن‌ها. لبه‌ی صندلی تاب‌خوردن. پی صدایی از در نیمه‌باز بالکن سر می‌کشم و جست‌وخیز گنجشکی را میان گلدان‌ها پیدا می‌کنم. یواشکی لبخند می‌زنم. گنجشک سر برمی‌گرداند و کمی نگاهم می‌کند. از سر دیوار می‌پرد. گل‌های محو و پیدای کاغذدیواری، گوشه‌های ور آمده و کنده شده از نم و ضربه و پارگی، زبری برگ‌ها. زبری باغچه زیر پای برهنه، گرمی بوته‌های غرق گل زیر نور راه گم کرده‌ی آفتاب، جَستن گنجشگک‌ها در زمینه‌ی لاکی فرش. دیوار سیمانی همسایه قد کشیده تا آسمان، و دوتا خانه آن‌طرف‌تر و خانه‌ی پشتی‌اش و ساختمان دیگری از آن‌ها بلندتر. خانه‌های قدیمی پایین می‌ریزند و هر ساختمان جدیدی که به محله‌ی ما می‌آید، سهم تماشای من را از آسمان محدود می‌کند. پرنده‌های کاغذی از تکه‌نخی آویزان، در پرواز از وزش پنکه. کتاب‌خانه‌ای پر از اسم‌های آشنا، تازه از خاک روفته، کتاب‌هایی خاطره‌ی دست‌ها را از یاد برده. آلبوم عکسی از ابرها و آسمان، نواهایی محبوس در جلد آلبوم‌ها. خاموش‌کردن چراغ‌ها، غریبگی تارهای صوتی با نجوا. در کوچه ماشین‌ها می‌روند، می‌آیند. در کوچه صداها حرف می‌زنند. صداها غریبه‌اند. تماشای نورها از شیشه‌های مات اتاق بی‌پنجره. زانوها را جمع‌کردن، پهلوها را بغل‌کردن، نشستن، چشم‌بستن، هیچ‌نگفتن.

۱۹ قلب

خورشید، در مقام مقایسه، هر نوشته ت منو یاد فضای یه فیلم میندازه

این نوشته، یاد فیلمای صفی یزدانیان و بهتاش صناعی ها

فارغ از حست و ربط حرفم به موضوع، این رویا سازی و تطابق دادن ادبیاتت به سینما (که البته خیلی نزدیکن) ، بخاطر قلم قوی و محشرته.

++ امیدوارم خوب و سلامت باشی 

چه تعریف دلپذیری.

حقیقتش من فیلم‌های هیچ‌کدوم رو ندیده‌م. امروز فقط در نشستی با دکتر پاینده، قسمتی از «در دنیای تو ساعت چند است؟» رو پخش کردند و از منظر نقد و نشانه‌شناسی بررسیش کردند. اون قسمتی که رنگ شیشه‌های پنجره رو می‌تراشه و قاب دوربین در کوچه وارونه‌ست و فرهاد روی سر ایستاده توی کوچه. چند ساعتی بعد از اون نشست بود که این‌ها رو می‌نوشتم و این‌که حسی که من از اون پاره‌ی فیلم دریافت کرده‌م اومده توی نوشته‌م و به شما هم حس اون فیلم رو داده، خیلی باحاله که. :دی

++ ممنونم. شما هم خوب و سلامت باشید.

این توصیف ریز به ریز لحظه رو خیلی دوست دارم؛ این نشان دادن جزییات با کلمه رو ... 

زیبا و لمس کردنی بود ... 

:)

و ما در این سسکوت پرحرف مدفون میشویم اخر

بهش که فکر می‌کنم بیشتر از دفن‌شدن، غرق‌شدن میاد توی ذهنم. یک مایع غلیظه انگار سکوت که حلق و ریه‌ها رو پر می‌کنه. 

گمانم یک جایی از مهرداد بهار خوندم می‌گفت این نقش‌ و نگارهای روی قالی و قالیچه‌‌ها در حقیقت از همان تصور ما از بهشت برین سرچشمه می‌گیره. اینکه ما دوست داریم در بهشتی باشیم و روی بهشت قدم بزنیم. و برای ما بهشت پره از گل و بوته و پرنده‌های آوازه‌خوان. 

دارم فکر می‌کنم در این عصر جدید گل و بلبل‌های روی کاغذ دیواری‌ها هم شاید یادی باشه از روزهای گذشتۀ ما. از روزهایی که آسمان آبی بود، درخت‌ها سبز بود، بلبل‌ها در عیش و نوش به سر می‌بردن و کیف آدم‌ها هم کم و بیش کوک بود.

نگاه لطیفیه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست