من دانشجوی تمام‌وقت نیستم.

صبح امروز سامانه‌ی آموزش آنلاین دانشگاه مشکل پیدا کرد. کلاس‌ها یکی‌درمیان تشکیل نشدند. به ازای هرگروه در واتس‌اپ برای هردرس، طومار پیام‌های گله‌ و شکایت و ناسزا و هجو و مسخره‌بازی هم‌کلاسی‌های کوچکم روان شد. برداشتند ساعت کلاس را عوض کردند یک‌شنبه‌ها پنج تا هفت. جبرانی کلاس امروز را هم انداختند هفت تا نه شب، با افطار آن وسطش. ساعت هفت دوباره نتوانستند وارد شوند و منتفی شد. ساعت ده‌ونیم شب استاد در گروه فرمودند که مشکل حل شده و هرکس می‌تواند بیاید سرکلاس و مجدد ساعت دوازده برای کلاس دیگری. و بچه‌هایی که دیرتر دیدند و نرسیدند، گله‌مند شدند که ما خبر نداشتیم. و بچه‌های دیگر گفتند که پیام را همه‌ی جاهای دیگر فرستاده‌اند و تقصیر آن‌ها نبوده که بقیه گوشی‌شان را چک نمی‌کنند. من گوشی‌ام دستم بود. داشتم از خاله می‌پرسیدم تاریخ انقضای خامه اگر گذشته ولی ترش نشده، می‌شود خوردش یا نه؟ پیام را دیدم. سرکلاس نرفتم. لحظه‌ای فکر هم نکردم که ثمر چیدن از خوشه‌های دانش را از دست می‌دهم. داشتم آشپزی می‌کردم. وقت این بود که مرغ‌ها را تکه کنم بخوابانم توی خامه و پیاز و زعفران و در نسیمی که پنجره می‌وزد، بوی خاک مرطوب گلدان‌ها را حس کنم و زیرلبی آوازی بخوانم. ساعت هفت‌ونیم من کتری را می‌گذارم بجوشد و چای دم می‌کنم. بیشتر وقت‌ها دارچین، امروز گفتم هل. شکستم و انداختم توی قوری. دفتر و دستکم را جمع می‌کنم، همه‌چیز را کنار می‌گذارم، تا اذان پیش خدایم خلوت می‌کنم. حرف می‌زنم، از روزمره‌هایم، از چیزهایی که مانده ته دلم. ماه رمضان است، وقت افطار دارد، وقت پای سفره‌نشستن با خانواده است، وقت سریال بعد افطار، وقت نماز. شب هنگامه‌ی آرام‌گرفتن است. قسمتی از شب هست که من از همه و از خانواده‌ام فاصله می‌گیرم برای نشستن پشت میز و روشن‌کردن چراغ مطالعه و تنها فکرکردن، نفس‌کشیدن، به صدای نفس‌ها گوش‌دادن. آن بخش روز من اگر نباشد، از خودم فاصله می‌گیرم. مناجات دم افطارم نباشد، از لحظه‌های متعلق به خدا فاصله می‌گیرم. سریال‌های بی‌جان بعد از افطار را نبینیم، وقت همراهی و همنشینی با مام‌بزرگ را از دست می‌دهم. کارشناس دانشکده موقع انتخاب واحد که سراغش می‌روی پرخاش می‌کند که وظیفه‌ی شما درس‌خوندنه و باید در اختیار دانشگاه باشی. و به او ربطی ندارد اگر ساعات درسی‌ام پخش‌وپلا باشد در روزهای مختلف. خب هرکسی این‌طور گفته و فکر کرده می‌تواند به جهنم برود؛ من وسط هفته‌ام را برای مدرسه احتیاج دارم و همان‌قدر که به برنامه‌ام بخورد برای دانشگاه و کلاس‌ها زمان می‌گذارم. صبح تا ساعت ۵ عصر. شنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه. اگر موردی اضطراری پیش آمد، می‌توانیم سر وقت دیگری توافق کنیم، نه آن زمان‌هایی که من برایشان برنامه‌ای دارم. چرا این‌طور فکر می‌کنند که دانشجو بی‌کار در خانه‌اش نشسته و وقت تلف می‌کند، پس نصفه‌شب کلاس تشکیل بدهیم، او که بی‌کار است و در خدمت ماست و بیست نفر هم می‌روند سر کلاس و واقعاً فرقی ندارد برایشان، پس ما هرچه‌قدر که از زمستان تعطیل شده می‌چسبانیم تهش و ترم را در تابستان کش می‌دهیم. چون دانشجو در خانه است و کار دیگری ندارد. من هیچ‌وقت مادر تمام‌وقت نمی‌شوم، هیچ‌وقت در همه‌ی ساعات شبانه‌روز همسر، خواهر، معلم، دوست نمی‌شوم. هرکدام از این‌ها قسمت‌هایی از من خواهند بود و هرکدام این‌ها بنا به اقتضائات‌شان جایگاهی می‌گیرند و سهمی از زمان و نیرو. من هیچ‌کدام این‌ها را برای دیگری‌ها فدا نمی‌کنم. برایم مهم نیست شلختگی سازوکارهای شما و این طور شگفت‌انگیزی که خودتان را با آن وفق داده‌اید. هیچ نکوهش و سرزنشی هم بر این شیوه‌ها نمی‌کنم. آمدم این‌جا فقط بنویسم، من نیستم. در این آشوب بی‌شکل ناشناس سردرگم که هرکس یک گوشه‌اش گند می‌زند و تخم فساد می‌کارد و باقی به قهر از روی خشم و نفرت به هم، به خود، می‌پیچند و گره‌ها را کورتر می‌کنند، در این خرابه که معناها را کشته‌اند و اعتقاد را برده‌اند و پوسته‌ی خالی مرده‌اش بوی تعفن گرفته، من لاغر و ترسیده‌ و محروم می‌مانم اما شکل شما را نمی‌گیرم. من مشغول همیشه آدمیزاد بودنم، یک اسیر تمام‌وقت نمی‌شوم.

۲۱ قلب

وای چقدر سرتون شلوغه.

+ اینقدر بدم میاد از این آدمایی که یجوری میگن وظیفۀ تو درس خوندنه انگار من برای درس خوندن متولد شدم. فکر کنم نافشونو در حین درس خوندن بریدن
😂😂😂

همه چی تو زندگی جای خودشو داره...

بله.

من فکر میکنم احمدشاه ما رو نفرین کرده چون هر وقت میخوایم از چیزی که با برق کار میکنه بصورت جمعی استفاده کنیم؛ مختل میشه و نتیجه‌ش میشه چیزی که میبینید. یعنی تو این مملکت ما یه اینترنت پایدار نداریم بشه 2 ساعت باهاش کلاس برگزار کرد؟

فکر می‌کنم دارید از چیز دیگه‌ای صحبت می‌کنید که ربطی به چیزی که من ازش صحبت می‌کنم نداره. 

چه وضعیت بد شکلی! بعد این شکلی، قراره به چه خروجی ای برسه دانشگاه؟! 

حرف‌ها می‌زنیدها، انگار کسی به خروجی فکر می‌کنه. ماست‌مالی کنیم بره بابا. 

جانا سخن از زبان می‌گویی.

این جمله حذف نمیشه از حرف‌های اساتید!

شما که تو خونه هستید و بی‌کارید پس درس بخونید.

آیا ما فقط یک بعد درس خوندن در زندگی‌مون داریم؟ سایر ابعاد چی؟

اگر با هرکدوم وارد بحث بشی که آیا ما ابعاد دیگه‌ای در زندگی نداریم؟ همه‌شون می‌پذیرندها. 

چیزی که می‌خوام بگم اینه که برای راه‌انداختن این چرخ یک‌سازوکاری شکل گرفته با یک‌سری تصوراتی که هیچ‌کس هم قبول‌شون نداره ولی چون کار راه می‌افته ‌‌‌‌‌، امورات رو می‌گذرونه، همه هم از تغییر خسته شدند از یک‌جایی به بعد، عادت کردند همه و راحت تن می‌دن بهش و جزو طبیعت انجام هرکار شده. حالا وقتی شرایط جدیدی هم شکل می‌گیره، ما باز با همون تصورات و عادت‌ها پیش می‌بریمش :|

خیلی گفتند که امکانات حذف ترم اختیاری رو در اختیار دانشجوها می‌گذارند ولی نگذاشتند! اگه این امکان رو در اختیارمون می‌گذاشتند، نمی‌دونم تا حالا چند بار تا پای حذف رفته بودم و حتی شاید حذف کرده بودم! 

من حذف نمی‌کردم. اگر خود دانشگاه حذف می‌کرد، یک‌چیزی ولی وقتی داره تشکیل می‌ده، مسئولیت داره امکانش رو فراهم کنه و اگر نمی‌کنه من قرار نیست از زندگیم بزنم تا هروقت میلش کشید بنشینم پاش. بعد هم نمی‌خوام بیشتر از بهار ۱۴۰۰ طول بکشه درسم. برنامه دارم برای بعدش و نمی‌خوام اون رو هم از دست بدم. 

چه قدر خوب گفتی! ... دل دردمند ما نیز حال گرفته تو را از این روزگار ناسازگار بسی زیاد درک می‌کند!

اصلا فکر نمیکنن که ما چیزی به اسم کار و زندگی هم داریم... 

دارم فکر می‌کنم که چی باعث شکل‌گرفتن این تصور شده و مطمئن نیستم.

نماز و روزه‌ها قبول باشه.
مرسی که اینقدر منظم و محکمی :* دستت رو سر من :)

سلام عرض شد. عبادات شما هم قبول باشه، التماس دعا.

قربانت. هرچند که همه‌ی آدم‌ها نباید شبیه هم باشند و پابند نظم و مقاومت. اما انگار زمونه این‌طوریه که کسی که تابع نظمه کووول نیست ‌‌‌‌ مزاحم پیشبرد جامعه می‌شه. :/

من شیوۀ برخوردم با جمعه‌ها این شکلیه. جمعه‌ها خود رئیس‌جمهور هم زنگ بزنه که دستم به دامنت متن سخنرانی ندارم، لطفاً تا ساعت سه بعدازظهر برام یک سخنرانی بنویس، می‌گم من نیستم آقای رئیس‌جمهور. جمعه‌ها رو من نیستم. خواستی شنبه دوباره زنگ بزن.

 

رئیس‌جمهور که سهله، ادبیات عزیزترین بخش زندگی منه، یک قسمتی از خودمه و خیلی چیزها رو گذاشته‌م کنار که بهش برسم. من برای سعدی و گلستان مــی‌میرم. من از هشت‌سالگی برای کلیله‌ودمنه خوندن صبر کرده‌م. ولی با همه‌ی این‌ها، این فقط یک‌بخشی از منه و من ابعاد دیگه‌ای دارم با نیازهای دیگه‌ای که اگه بذرم ازشون آسیب می‌بینم.

نه بی‌ربط نبودید. گفتید که همکلاسی‌ها مشکل ورود داشتن و هروقتم که قیف بود قیر نبود و ... درباره اون گفتم

معلومه که من بی‌ربط نبودم :)))

صحبت پست چیز دیگه‌ایه. مثل این می‌مونه که از دستور پخت میرزاقاسمی بگی و درباره‌ی مزه‌ی کشک بادمجون بگن. چون بادمجون داره توش که میرزاقاسمی نمی‌شه. 
به هرحال ممنون که ما رو در جریان گذاشتی. 

دوست من که دکتری قبول شد، کلی تلاش کرد تا بین کلاس‌های دانشگاه و مدرسه تداخلی نباشه، تهش بعد از دو ماه مدرسه عذرش رو خواست چون یه روز در هفته مجبور بود بره دانشگاه و بچه‌ها قرآن و اجتماعی رو با کارآموز بخونن. دانشگاه فکر می‌کنه دانشجوی دکتری باید دستش تو جیب باباش باشه و نیازی به کار کردن نداره، یعنی عملا مسخره بازیه. حالا کارشناسی باشی و کار نکنی یه چیزه دیگه ارشد و دکتری اغلب بچه‌ها شاغلن و باید باهاشون راه اومد.

من سه‌روز می‌رفتم سال‌های پیش. امسال به مدرسه گفتم که خسته می‌شم و می‌خوام یک‌روز خونه بمونم و برای خودم وقت داشته باشم. راه اومدند خدا رو شکر باهام. حالا من البته شرایط کارم فرق می‌کنه.


بعد هم نه واقعاً نسرین. نصف بچه‌های ما شاغلند و کوچک‌تر از من هم هستند. شرایط خیلی تغییر کرده و توی این دلهره و اضطراب آینده بچه‌ها از سن پایین‌تر شروع می‌کنند که یک پس‌اندازی واسه سال‌های بعد دستش رو بگیره. هم‌کلاسی‌هایی دارم که برای ادامه‌ی تحصیل‌شون احتیاج دارند به کسب درآمد. وابستگی به خونواده‌ها بین جمع کوچک ما کمتره چون خود خونواده‌ها هم نمی‌تونند دیگه حمایت کنند. 

نهم من باهاشون وارد بحث شدم. قبول نمی‌پذیرند متاسفانه.

زنده باشند.

آره درک می‌کنم، الان کسایی که از سن پایین محبورن کار کنن خیلی بیشتر از زمان ما شده، این کار کردنه خوبه‌ها ولی اینکه همه چیز اینقدر گرونه آدمو ناامید می‌کنه، من زمانی که کارشناسی می‌خوندم، روزی هزارتومن پول تو جیبی داشتم، که بیشترش برای هزینه رفت و آمد صرف می‌شد. الان اگه کسی تو همون دانشگاه بخواد درس بخونه و اینهمه مسیر رو بره و بیاد، کم کمش، بیست تومن روزی باید هزینه کنه.

هیچچی برای پس‌انداز نمی‌مونه و پس‌انداز ما هیچ‌وقت انگار قرار نیست قد بده به لوازم زندگی.

یه روز مدرنیستم اعلام کرد میخواد نظم بده !

اما قرار بود یه نظم تعیین بشه ... و تحکم یه نظم عمومی روی ساختار شخصی شده زندگی آدم ها ... 

انسان بودن به آزاد بودنه و خود تصمیم گیری ...

این حکم های میرغضب مابانه اسارت با فرعون های کوچیک زندگی اذیت کننده ست!

شروع نکنید تو رو خدا. غرب اگر یک نظم جدید رو شروع کرد، لااقل تونست با همون‌ سامان بده به دنیای خودش و مسیری داشته باشه، هدفی داشته باشه، حرکت بکنه و برسه به چیزهایی که می‌خواد. ما تبری می‌کنیم از خواسته‌های اون، از اسارتی که ذیل اهداف اون‌ها شکل گرفته. ما هیچ نظمی برای دنیای جدید ذیل معارف و اعتقاداتمون تعریف نکردیم. نظم مدرن هم حاکم نشده برما و دنیای حال ما رو نساخته. آشوبیه از هزار قوم و هزار رنگ. 

اسارت هرنوعش مرضه. یکی از بندهای ما دنیای مدرنه. هزاریش دست اهل خونه‌مون رو گلوی ما.

هم دردیم ...

 

با هزار زبان مختلف به استادمون گفتم ما بیکار نیستیم هروقت عشقت کشید کلاس بذاری... ولی نمی فهمن انگار... فقط خودشون کارو زندگی دارن.. فقط اونا خوبن :///

 

حرص نخور :دی

چشم شروع نمیکنم ولی منظورم منم مدرنیسم اونجور نبود .... 

دنیای جدید و شلوغی که خودمون ساختیم و تکلیف کردیم

 

باز مرحبا به شما که انقلاب کردید حتی یکنفره 

قبول باشه طاعات‌تون. 

التماس دعا

نیم‌ساعت دیگه آزمون شروع می‌شه. چه آزمونی؟ شفاهی ریاضی!! اونم جمعه! در حالی که باید ۱۱ صبح می‌بود. بخاطر زلزله‌ی دیشب، گذاشت ۳ بعدازظهر!! کِی اعلام کرد؟ نیم‌ساعت قبل از ۱۱ :| تازه این خوبشونه که حقوق دانشجو و اینا سرش می‌شه مثلا :)) 

بدشون هفته‌ای ۲۷تا تمرین می‌داد، که این هفته شده ۴۴تا. بهونه‌ش اینه که نمره میانترمه! میانترم رو یه‌بار می‌دن، سه‌ساعت، و تمام. این تمرینا هفته‌ای ۳-۴ ساعت وقت می‌گیره :/ گوش می‌کنه؟ عمراً! 

+ خسته شدم واقعا. گفتم کجا برم غر بزنم؟ یاد این پست افتادم که چقدر خوب بود :) دیگه ببخشید دیگه :)) استفاده ابزاری کردم از پست :دی

غرهای شما رو پذیراییم. :دی

نماز و روزه‌ها قبول باشه

برای شما هم.

جدا از این کلاس‌های وقت و بی‌وقتشون، کلی کار ریختن رو سرمون با این بهانه که دائم خونه‌اید دیگه، کاری ندارید که!

جدا از این‌که در هرحالتی این رفتار ناشایسته ولی یعنی در این شرایط فکر نمی‌کنند که بعضی از ما درگیریم با پیامدها و مشکلات این زمان؟ خب من دارم له می‌شم که. :(

سلام،

خورشید من خیلی وقت نیست که میخونمت ولی دوست داشتم بگم که چقدر واژه هات برام گرم اند. چطور بگم؟ یه جورایی مزه توت سفیدهایی رو میدن که تو تابستون، باغ بابابزرگ، از درخت می چینیم و چون زیر آفتاب مونده ن، شیرین و گرم اند.

راستش قلبم این روزها بی شباهت به یک سنگ آذرین نیست و خب، ممنون از وبلاگ نویس هایی مثل تو که باعث میشن برام یادآوری شه یک انسانم...با یک قلب گوشتالوی ماهیچه ای!

متأسفم که وقتی با پنجره آشنا شدی که حال و هواش خوب نبوده‌.

درس البت اگر برای بهتر کردن زندگی خودمان و دیگران باشد تازه درس است. نه زمانی که فقط مهری شود بر کاغذی که قاب شود روی دیوار. البت که این نظر شخصی من است و بنده بر درست یا غلط بودنش آگاه نیستم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست