مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

روز سختی بود. گرسنه که باشی، ایستادن مقابل سختی دشوارتر هم می‌شود. روزه‌ی اول شعبان. پایبند مناسبت‌ها نیستم، حداقل این مدت یاد گرفته‌ام نمی‌شود به روزگار اعتماد کرد برای پیرو سنتی‌ بودن. ولی حس خوبی دارم وقتی کارهایم قرین وقت‌های خوبی می‌شوند. بابا دیروز پیام داده بود پیامبر، ماه رجب را ماه علی، شعبان را ماه پیامبر و رمضان را ماه خدا خوانده‌اند. همیشه تعجب می‌کنم وقتی میانه‌ی حرف‌هایش از آن لحن شوخ و سربه‌هوا می‌چرخد روی این‌طور رسمی حرف‌زدن و پیام‌های آسمانی. وقت روزه‌گرفتن بود. روزه می‌تواند ناگهان سر برسد و مرا از قعر بکشد بیرون. اولین‌بار بود که انقدر سخت می‌شد. هنوز از بیماری سخت بهمن‌ماه ضعیفم. می‌ترسم رمضان برسد و من نتوانم روزه بگیرم. 
به افطار نشستم. با هرلقمه بغض گلویم بزرگتر شد. ماهی بزرگی در دلم تکان می‌خورد. دلشوره قلبم را پرتپش کرده. هوا بوی قشنگی می‌دهد. به تناسب نور و گرمای چای و بوی نان فکر می‌کنم. درونم می‌لرزد. تداعی حس‌های آشنا. دریافتی از لحظه که پیش از این تجربه‌اش کردم. چیزی دارد اذیتم می‌کند. بی‌قرارم. منتظر اشاره تا بنشینم به گریه‌کردن. دیشب خواب بابا را دیدم و ستاره، ستاره‌ی عزیزم که مهمان من و بابا شده بود. تمام روز آشفته بودم. یادم آمد بچه که بودیم، همه آمده بودند خانه‌ی ما. محمود برایمان فیلمی گذاشت که اسمش را یادم نمی‌آید. همه نشستیم در هال کوچک خانه‌ی ما، همین خانه که حالا من و مام‌بزرگ با هم در آن زندگی می‌کنیم، با هم تماشایش کردیم. بعد هرکسی در یک تکه کاغذ درباره‌ی فیلم چیزی نوشت، از کوچک تا بزرگ. و هرکس یادداشتش را بلند خواند و بقیه به آن امتیاز دادند. یادم هست که عباس و شهاب دبیرستانی بودند و به همه 1 و 2 می‌دادند و من به همه 5 دادم چون هرکس از دید خودش یک‌جور قشنگی به فیلم نگاه کرده بود. من 6 ساله بودم و یادداشتم را خودم نوشته بودم. 
دردی از درون دارد مرا می‌کشد. بعضی چیزها هستند در گذشته که دیگر هیچ‌وقت نمی‌بینیشان. برای همیشه از دست تو رفته‌اند. زندگی دیگر هیچ‌وقت برای من مثل آن لحظه‌ی 6 سالگی امن نمی‌شود. حس یکدستی در یک جمع، در برگرفته‌شدن و آموختن، خوش‌حال‌بودن. بعضی چیزها را هیچ‌وقت نداشته‌ایم و هیچ‌وقت نصیب ما نمی‌شود. از بعضی چیزها ما برای همیشه محرومیم. اما گاهی لحظه‌ها، نه برمبنای آن‌چه در آن‌ها روی می‌دهد، به معنای دریافت و تجربه‌ای که از آن‌ها داشته‌ایم، دوباره به دیدار ما می‌آیند. آدم عوض می‌شود. هزار بلا به سرش می‌آید، قدم‌هایش سرگردان راه و بیراهه‌ها می‌شود. آدم از خودش چیزی می‌سازد، فرسنگ‌ها دور از آن‌چه دوستش می‌داشت. فکر می‌کند دیگر از دستش داده. بعد، باز، پای سفره‌ی افطار آن حس‌های قدیمی برمی‌گردد. دوباره به تو سلام می‌کنند، دوباره مهمان آسمان می‌شوی. انگار یکی از همان لحظه‌هاست از شب‌های سال‌های پیش که هم‌صحبت ستاره‌ها بوده‌ای. ماه رمضان پیش چه‌قدر غریبانه بود. غربت و تنهایی‌ام را برمی‌داشتم، وسط راه برگشتنم از مدرسه، دم اذان، می‌رفتم به کتاب‌فروشی. غریبانه افطار می‌کردم، بغض می‌کردم، خرما می‌خوردم. دختربچه بودم و کوچک و معصوم و با چشم‌های پر اشک با قفسه‌های کتاب نوجوان درد دل می‌کردم و آقای کتاب‌فروش کاری به کارم نداشت تا گریه کنم و آرام شوم و بعد کمکم می‌کرد با ادبیات خودم را التیام بدهم. سال‌های بعد به حالایم چه‌طور نگاه می‌کنم؟ سال‌های بعد هستم من؟ نکند امسال آخرین شعبان من باشد؟ چه‌قدر پیر و فرسوده شده‌ام. دلم چه‌قدر سیاه است. تو مرا می‌بخشی؟ من می‌توانم خودم را ببخشم؟ دوباره روزی کودک و زیبا خواهم بود، قبل از آن‌که قصه‌ام به سر برسد؟ برای تو دلتنگم، برای خودم و برای کتاب‌فروشی. تو تمام مدت کنارم می‌مانی، نه؟ تا لحظه‌ی آخر.
۱۳ قلب
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست