قصه‌ی بی‌تمام حسرت‌ها (۲۳)

خواهر بزرگه‌ی مام‌بزرگ فوت کرده. غصه‌دار و بی‌تاب نشسته اشک می‌ریزه و تلفن‌های مکرر سعی می‌کنند تسلی باشند. کسی تعریف می‌کنه دیشب خواب خاله رو دیده. خوش‌حال نشسته بوده توی مسجدی. ازش پرسیده خاله چی شده انقدر خوش‌حالی؟ گفته بعد چهل‌سال دارم پسرم رو دوماد می‌کنم. مام‌بزرگ با بغض می‌گه بعد چهل سال بلاخره رفت پیش مهدی. همه ریزریز اشک می‌ریزیم. نمی‌دونم برای خاله‌ست یا برای پیکر بازنگشته‌ی مهدی، برای این همه‌سال دوری و سالیان هجران در پیش...


بابانوشت: «یک‌زمان‌هایی هم بود که مردم به پسرخاله‌هاشان کتاب عیدی می‌دادند و پسرخاله‌ها هم در کمال صفا و سادگی مکتوب می‌کردند که کتاب نمی‌خوانند و بعد می‌رفتند و شهید می‌شدند.»

۱۵ قلب

دخترخاله ناراحت نمی‌شده با این جواب؟

صفا و محبتی که بوده اون میون بزرگ‌تر از هدیه‌ست. هدیه‌ها نشانه‌اند. اصل محبتیه که رسیده و محبتیه که برگشته و یادگار مونده. 

حسم اینه اگه کسی خواب خواهر مادربزرگ رو دیده که اینطوری خوشحال بوده، پس حتما جایی که الان هست رو خیلی بیشتر از جایی که بوده دوست داره. چون بالاخره میتونه کاری رو که چهل سال تموم فکر و ذکرش رو مشغول کرده بوده، به اتمام برسونه... 

مام‌بزرگ برای بچه‌هاش خیلی ناراحته. نمی‌تونند ترحیم بگیرند و هنوز نتونسته‌ند پیکرش رو به خاک بسپرند و شرایط سخته، نمی‌تونند به دیدار و دلداری هم برن.

تسلیت میگم خورشید جانم.

بابانوشتِ آخر پست قلبم رو ربود ...

بابا دلرباتر از هرکس دیگه‌ای که دیده‌م می‌نویسه.

تسلیت به مام‌بزرگ که ندیدیم ولی قلبا دوستش داریم...

ممنون محبت و دلگرمیت هستم محمدامین.

این خط‌های لرزان دل‌نشین.

روحشون شاد.

پیکر خاله رو نگه داشتند برای آزمایش. بچه‌های خاله بعضی‌ها تهران بودند و بعضی‌ها قم. هیچ‌کس نمی‌تونست بهشون سر بزنه. هیچ‌کس نمی‌تونست کنارشون باشه. مام‌بزرگ خونه‌نشین تلفن از دستش نیفتاده این چند روز. مدام با خواهر و برادرهاش، با بچه‌های خواهرش از پشت تلفن همدردی می‌کنه، دلداری می‌ده، عزاداری می‌کنه. همه جداافتاده از هم، همه ترسیده و غریب. 

دیشب پیکر خاله رو بردند قم. نرگس زنگ زد به مام‌بزرگ که خاله مامانم اومد پیشم. خاکسپاریش فقط چندتا از بچه‌هاش بودند، تنهایی، یواشکی، پنهان و خفه. بدون مجلس ترحیم. من نشستم کنار سجاده‌ی مام‌بزرگ و کلمه‌کلمه آیة‌الکرسی رو خوندم و تکرار کرد با من برای نماز شب اول قبر. این چند روزه تلفن از دستش نیفتاده و اشک چشمش خشک نشده. تاب می‌خوره، روی زانوش می‌زنه و روضه‌ی حضرت زهرا می‌خونه.

... 

چقدر تلخ چقدر غریبونه! زبونم بسته شد.‌ واقعا چی شد که این شد زندگیمون!

روزگار غریب.

این کتابو دختر خاله اش بهم هدیه داده اونم نوشته کتاب نمیخونم بعدش هم رفته جبهه شهید شده ! ای داد ، ای بیداد چه قدر به دختر خاله سخت گذشته . 

این میشه سوژه ی فیلم سینمایی عالی بشه .

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست