قصه‌های مام‌بزرگ (۲۲)

دیشب خواب دیده یک پسر کوچک در بغل دارد. از خواب پریده، دیده بچه کنارش نیست. هول کرده و توی سرش زده که کجا رها کردم این بچه را بی شیر و غذا؟ بعد به خودش آمد. آرام نشست توی رختخواب. گفت فکر کردم یادم رفته بچه‌م رو. گفت بعضی وقت‌ها هم خواب می‌بینم‌ دختر خانه‌ی آقامم در باغ و دو سه روز یادم رفته غذای گاو و گوسفندها را بدم.

۲۵ قلب

مامان هم همه‌اش خواب خونه‌ی قدیمشون رو می‌بینه و بعدش یک وقت‌هایی یک‌ساعت با لبخند تمام‌صورت درباره‌اش حرف می‌زنه بی‌توقف. هزارتا قصه‌ی تمام‌نشدنی و جدید داره هربار و هربار فکر می‌کنم یعنی وقتی من هم‌سن مام‌بزرگ‌هامون بشم، چه خواب‌هایی قراره ببینم؟

.

 

اجازه دارم بگم زهرمار و لایک یا هنوز دسترسی‌هام اینقدر نیست؟ یا هرگز اینقدر نخواهد بود و اصن به من چه. 

می‌رم کشکم رو بسابم.

ولی زهرمار و لایک.

تلگرام رو بسته‌ند، فعال شدی، پست می‌گذاری، پست می‌خونی، کامنت می‌دی. :)))

پست گذاشتن ربطی به اون نداشت. ولی باقیش آره. 

نمی‌شد بذاری خودم تنهایی قایمکی از خودم متنفر باشم حالا؟ ببین کارادو...

ننگ به نیرنگ تو.

منم معمولا خواب‌هام تو فضای خونه‌مونه ، مادرم هم‌ میگه اکثرا خواب میبینه که روستا و خونه‌ی پدرشه،خلاصه که انگار هر کدوم از ما تو خواب برمی‌گردیم به جایی که بهش تعلق داریم حتی اگه سال‌ها ازش دور باشیم...

من خواب جنگ می‌بینم.

قبلا تو وب نوشته بودم که منم گاهی می‌بینم.

چیز عجیبیه.

ما اهل روستاییم و خیلی وقت نیست که شهر نشین شدیم 

مادرم اما موقعیت مکانی تموم خوابهایی که میبینه هنوز روستاست.اغلب خواب میبینه که داره پرواز میکنه...از روی بوم خونه ی خودمون که رو دامنه ی یه کوهه -و تقریبا مرتفع ترین خونه ی روستا هست- ، میپره میره ی خونه ی پدر بزرگ

خدای بزرگ. 

چه رویای شیرینی. :)

مادرا همه‌چی‌شون فرق داره.

من ۱۸ماهه که این رو بهتر میفهمم

چون دورم و بیشتر از دیدن، فکر میکنم بهش

همین‌طوره. :)

چه قالب خوبی شده. :)

ببین کی این جاست. ببین کی نتونسته از نوشتن دور بمونه :) 

خوش اومدی دوباره به پنجره. دلتنگ بودیم.

تبریک به خاطر این پیروزی شیرین :)

شیرین مثل لبخند پیرمرد روی سکوها.


اون پیرمرد که عشق منه :)

دیشب هردفعه که نشونش می‌داد انقدر قربون‌صدقه‌ش می‌رفتم که برادرم عصبی شده بود. اون عاشق گواردیولاست و طرفدار سیتی. بعد بازی بلند بلند توی خونه گلوری گلوری من یونایتد می‌خوندم، افتاد دنبالم. :دی

یکی چابک کنیزک داشت کوچک

که حسنا بود نام آن کنیزک

ببالا همچو سرو جویباری

بلنجیدن چو کبک کوهساری

رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر

بری چون شیر و لعلی همچو شکر

چو چشم سوزنش کوچک دهانی

بسان رشتهیی او را میانی

لبش کرده بدو یاقوت خندان

دهن بند بتان آب دندان

دو چشمش ناوک مژگان گرفته

شکار هر مژه صد جان گرفته

جهان افروز حسنا را بدو داد

چو خسرو دید او را تن فروداد

چوحسنا شد بپیش شه پدیدار

بپیش شاه غنجی کرد بر کار

بزد ره بر شهی چون شیر بیشه

بروبه بازی آن عیار پیشه

بماند از حسن حسنا شاه خیره

که شد با عکس رویش ماه تیره

دل خسرو چنان آن ماه بربود

که سوی خانه برد آن ماه رازود

دهان آن شکرلب تنگ میدید

دل از یسکو بصد فرسنگ میدید

شه دلداده چون مجنون او شد

ز بس دلدادگی در خون او شد

چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت

ببوسه شاه شش پنجی درانداخت

چو بی صبریش بر دل تاختن کرد

بآخر کار عشرت ساختن کرد

چو شه باماه، ماهی همره افگند

ز ماهی ماه مهری بر شه افگند

چنان در مهر یکدیگر بماندند

که باهم چون گل و شکّر بماندند

چو بگذشت از پس این کار ماهی

بر گل رفت خسرو شه پگاهی

بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش

مرانش از بر وبنشان بر خویش

خداعی میکن و زرقی همی باز

لبی پرخنده می دار و همی ساز

چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه

برون رفتن بباغ از شاه درخواه

که تا از باغ شه پنهان بشبگیر

برون آیی تو و آن دایهٔ‌پیر

چنان آسان سوی رومت برم باز

که چون کبک دری میلنجی از ناز

نگردد گرد گرد دامن تو

نه مویی کژ کند سر بر تن تو

چو افتادیم ما چون مرغ در دام

بفرصت جست باید کام با کام

خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه

بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه

جهان افروز را تنها بمگذار

جوانی را در این سودا بمگذار

چو میدانی که او دلدادهٔ تست

دلش در دام عشق افتادهٔ تست

چو میدانم که درد عاشقی چیست

نخواهم هیچ کافر را چنان زیست

چه میسازی تو کار این دو عاشق

که کاری مینما ید ناموافق

ندانم تا درون با هم چه سازند

مگر چون شمعشان درهم گدازند

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست