قصه‌های مام‌بزرگی (۲۱)

امتیاز آخر را که گرفتیم و جام قهرمانی را دادند به تیم ملی والیبال، مام‌بزرگ تلفن و دفترچه‌ی سبزش را برداشت و زنگ زد به پسرخاله‌های اهل ورزشم و به دانه‌دانه‌شان تبریک گفت.

۱۴ قلب

چقدر مامان بزرگت گوگولیه آخه ، خدا حفظشون کنه برات :)

گوگولی :))

عجب مادربزرگ دلبری

امیدوارم سالم باشند

سلامت باشید

همیشه بودنشون نشونه ی زندگیه واسه من اقلا

نقطه‌ی امن زندگیه. وقتی هول و ولا می‌گیره ما رو، می‌بینی که در گذر این همه سال و این همه تکاپو همچنان آرام و استوار مونده‌ند.

چه ادم اهل دلیه انصافا :-)

بیشتر از هرچیز دلم میخواد صداشو بشنوم...

برای شما هم که فرستادم.

بین خودمون باشه. یه لحظه مام‌بزرگ رو با لباس دوم تیم ملی والیبال تصور کردم که یه وُوُزِلا دستشه و روی دو طرف صورتش پرچم ایران رو نقاشی کرده :)

می‌دونی من طرفدار منچسترم ولی از قشنگ‌ترین خاطره‌های فوتبالیم تماشای بازی لیورپول و رم توی لیگ قهرمانان با مام‌بزرگه. بی‌نظیر بود.

خدا حفظشون کنه. مامان بزرگا و بابا بزرگا برکت زندگی‌ان:)

سلامت باشید

خدا حفظش کنه که واقعاً نعمت و برکت زندگی‌اند :)

برکت خیلی واژه‌ی قشنگیه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست