شب‌ها که می‌سوخت...

پشت پنجره‌ی قطار، خیره به پیمودن راه تاریک بیابان، در گذر از آبادی‌های خاموش، شهرهای خواب‌زده، زیر نور نظاره‌گر ماه، در راه بازگشت به خانه یا بازگشت از خانه، بی‌انتظار، بی‌منتظر. 

۸ قلب

از یکی دو روز پیش یه چیزی توی ذهنم هی می‌رفت و می‌اومد و نمی‌دونستم چیه و از کجاست. یک تک جمله بود: «صبح آمدم سر تنور نبودی» 

تا اینکه ستارۀ وبلاگتون امروز صبح روشن شد. عنوان این پست رو که دیدم، یادم افتاد به پست جای خالی سلوچ شما. یادم اومد صبح آمدم سر تنور نبودی عنوان همون پست بود. بعد هم کلی حسودی کردم که چقدر عنوان‌های خوبی انتخاب می‌کنین برای پست‌ها. دست مریزاد. 

 

قربان شما.

اون پست رو خیلی دوست داشتم. مریض هم بودم که خوندمش ولی پیش‌نویسش کردم. شما گفتید که باعث ترویج غلط می‌شم و راستش هنوز هم فکر می‌کنم چندان اهمیتی نداره.

سرِ "بازگشت از خانه" لبخند زدم :)

اون هم متقابلاً لبخند زد.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست