زیر آسمان شهر

 کارگر افغانستانی یک کیسه پر زردآلو گرفته بود دستش و زیر تیغ آفتاب مرداد سلانه‌سلانه می‌رفت تا ته کوچه.

۹ قلب
خب بقیش؟؟؟

همین فقط ثبت یک تصویره‌.

همین یک خط پست، یک تصویر کامل شد تو ذهنم... چیه این ذهن آدمیزاد؟ عجبا...

:)

کارگر افغان رفت تا ته کوچه و ۴ تا بچه‌هاش توی کوچه از سر و شونه‌اش بالا می‌رفتند! 
دختر کوچولوی ۲ ساله‌ی افغان با اون موهای زرد و لباس سفید خوشکلش توی کوچه تاتی تاتی میکرد و خواهر ۳_۴ ساله‌اش هم با چشمایی که ترس و معصومیت رو فریاد میزد دنباش می‌رفت! :)

بابا که امیرعباس را روی کولش جا‌به‌جا می‌کرد ایستاد تا قدم‌های فاطمه به او برسد و از کیسه‌ی کوچک شبنم‌گرفته نفری یک‌دانه زردآلو در دست دخترها گذاشت و رفت توی خانه. فاطمه همان‌جا نشست روی زمین و خواهرش بالای سرش ایستاده، نگران گوش سپرده بود به صدای موتورها که در خیابان قیقاج می‌کردند و چشم دوخته بود به انتهای کوچه، مبادا یکی‌شان راه کج کند سمت آن‌ها. فاطمه با لباس سفید نشسته بود روی زمین خاکی و گوشت شیرین زردآلو را می‌فشرد به دندان‌های تازه‌اش و آب از زیر پوسته‌ی نازک و گلرنگ زردآلو راه گرفته بود بر چانه و گلویش تا گلدوزی‌های ظریف مادر بر یقه‌ی پیراهن.

میشه تا چند روز ادامه‌اش داد این یه خط رو ... هی بسازی و هی پاک کنی و از اول...

همنشینی خیال و خاطره در ذهن قصه‌گو.

حسنش هم به همینه. حیفه اگه با یکی‌شون نوشته بشه. می‌میره. 

عکس قشنگی میشه :)

عکسی که حرکت داره و گرمی آفتابش روی پوست سوخته‌ی مرد حس می‌شه.

نگاهش به خواهر کوچکش بود، به پیراهن سفیدی که شیره‌ی میوه رنگ اضافه می‌کرد به گل‌های قرمزش. با تردید نیمی از زردآلو را کرد توی دهنش: نرم و سفت و ترش و شیرین. صدای موتورها هم، مثل سفیدیِ پیراهن، زیر طعم تازه گم شدند. با پشت دست زیر چانه‌اش را پاک می‌کرد که امیرعباس سر رسید. پرسید: «هسته‌اش کو؟» هسته را کف دستش نشان داد. امیرعباس هسته را گرفت، روی زمین گذاشت و همان طور که محمود یادش داده بود، شکست. با قدم‌های هنوز کمی تپل، دوید بالای سر هسته. 

تکه‌های سخت هسته پخش آسفالت داغ شده بود و در دلشان بادامکی نشسته بود. دختر نشست و آرام برداشت و نگاهش کرد. پوسته‌ی نازک قهوه‌ای‌اش زیر نرمه‌ی انگشت کوچکش کنار رفت و جان سفیدرنگش پیدا شد. به شگفت آمده بود از هزار لایه‌ی میوه که در دلشان از این دانه‌ی کوچک و شیرین حفاظت می‌کردند‌. بابا آمد و فاطمه را بغل کرد و هسته‌ی زردآلو را از دستش گرفت و به امیرعباس داد. دید دخترک ساکت ایستاده و خیره شده به دانه‌ی آرام کف دستش. گفت می‌دونی بابا، زندگی همه‌ی زردآلوها از اون دونه شروع می‌شه. دخترک سر بلند کرد و چشم‌هایش محو حرف بابا شد. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست