جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر، به تماشاگه پرواز ببر.

 مرا به خانه‌ی قدیمی‌ام ببر. حس‌های قدیمی را در من تازه کن. شاید به یاد بیاورم که بودم و قلبم برای چه می‌تپیده. 

بگو آن شب که نشستیم در پیاده‌رو و درز دلمان را گشودیم و همه چیز را ریختیم روی آسفالت سرد، چه می‌درخشیده در چشم‌های من که خودم را ستاره‌ی مسافری تصور می‌کردم که به جان این خاک آشنا گشته و محبت زیستن در همه ذرات تنش تپیدن گرفته. 

شیره‌ی زندگی را گوارای جان من کن. 

۱۲ قلب
ترکیب «ستاره» و «خاک» برای من جادوییه. اون ایماژی که با تقابل و تلفیق توأمان این دو تا واژه‌ی ساده بوجود می‌آد....

حتی آواشون. سین و ر ستاره که از نوک زبون فرار می‌کنه و خاک که در کام آدم ساکن می‌نشینه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست