تفنگ دسته‌نقره‌م را فروختم

 درازنای شب اندوهان را از من بپرس که در کوچه تا سحرگاه رقصیده‌ام و سنگ‌فرش‌های حوصله را به شیون عبث گام‌هایم آغشته‌ام‌. از من بپرس که همپای بادها در شهر و کوه و دشت به دنبال تو گشته‌ام و ساعت کوکی کهنه‌ام را به وقت ساحل ابدیت میزان کرده‌ام. جای پاهای کوچکت را بر ماسه‌ها دیدم. صدا زدم الکساندر... دویدی بالای صخره‌ها. مرا نگاه نکردی.

۸ قلب

خیلی وبلاگ قشنگی دارین

لطفا اگه وقت کردید به وبلاگ منم سر بزنید

ای نازنین
اندوه اگر پنجه به قلبت زد...
...

آره. نصرت رحمانی...

به دنبالت آمدم. به دنبال ردپایی که هرچه پیش‌تر می‌رفت بزرگ‌تر می‌شد و هرچه به صخره‌ها نزدیک‌تر می‌‌شد، بیشتر روی زمین کشیده می‌شد. بالای صخره‌ها نشسته بودی؛ اما نشناختی‌ام. خیره به سبز و آبی دریا با خود زمزمه می‌کردی: سوار بی‌تفنگ قدرت نداره/ سوار وقتی تفنگ داره سواره...

صدا زدم الکساندر... شنیدی و خندیدی ولی جواب ندادی. نگاه هم نکردی. چشم و‌ دلت همه دریا بود، از یاد من خالی؟ خالی. حواست نبود.

خیلی جالب بود، وافعا دستت درد نکنه

ضمنا منم یه سایت جدید زدم لطفا یه سر بزن

چقدر قشنگ بود این*__*
اولین بار بود می‌خوندمش

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه‌‌ی اشکال. :)


+من یک لحظه شک کردم. این نوشته‌ی نصرت رحمانی نیست‌ها. خود شعر رو سرچ کنید بخونید. درازنای شب اندوهان را از من بپرس...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست