یار دبستانی

 

 

 

جشن در آسمان، ناصر کشاورز

 

۸ قلب
عه این.......
من همه رو یادم بود!

شعر معرکه‌ایه. نگاه متفاوت و کنجکاو کودکانه‌ای که ناصر کشاورز به دنیا داره خیلی قشنگه. 

شعر ازش خوندی تا حالا؟

الان فهمیدم این شعر از اوست! :/
+نه اسمشون رو شنیدم ولی اینکه شاعر هر شعری  چه کسیه رو یادم نیست. :(
حالا الان نمیدونم شاید شعری از ناصرکشاورز خونده باشم اما ندونم که شعر ایشونه.


https://instagram.com/naserekeshavarz?igshid=1im07aubfd2qb


این صفحه‌ی اینستاگرامشونه و از خوش‌حالی‌های من اینه که برم ببینم شعر جدید چی گذاشته. 

چطور این رو از فاصله‌ی نزدیک شنیدی و هنوز زنده‌ای؟ 
ماااادر... 

اگه منظور رو می‌رسونه: 
«جگحنثیمنینثسقذقدز ص.متظشه»

کلی گازش گرفتم تا به خودم مسلط شدم.

انتظار همچین اتفاق شیرینی رو نداشتم. :))
صبح جمعه رو با این شروع کنی آخر و عاقبتش هم باید همین‌قدر شیرین باشه دیگه؟

شعر شیرینه یا بچه شیرینه؟ 

چه جالب! منو برد به بچگی و کانون پرورش فکری
من بچه که بودم اینقد از اون تیکه که میگفت آقای ماه! خوشم میومد ماه رو تو لباس دامادی نصور میکردم!

حالا با این‌که خورشید خانم باشه و ماه آقا، موافقی؟ 

معرکگی کشاورز همینه. ارتباط‌هایی که ایجاد می‌کنه و تعبیرها و فضاهای نویی که به بچه‌ها نشون می‌ده. رنگ داره شعرهاش. خیال‌آمیزه و آدم رو خوش‌حال می‌کنه. 

ای جانم صداش

من هیچی از دبستانم یادم نی
جز یکی دو تا صحنه ی کمرنگ
شیرین بودن بچه چیزی از شیرینی شعر کم نمی‌کنه.
:))

به نظرتون شیرینی این دوتا از یک جنسه؟ یا مزه‌ش فرق داره؟

:وی همیشه سؤال‌های سخت می‌پرسید.
.
نه فرق می‌کنه. شیرینی شعر ماندگارتره. شیرینی بچه‌ای که شعر رو می‌خونه برای من همون روز جمعه بود فقط. البته که برای مادرش یا شما که بهتر می‌شناسینش این شیرینی هم ماندگاره.

من کلی بهش فکر نکردم. در مورد همین شعر و هر کودکی به طور کلی، برای من از یک جنس‌اند. شیرینی کودک از نگاه دست‌نخورده و نابش به جهان و زندگیه. کودک به تشبیه مشبه و مشبه‌به‌وار نگاه نمی‌کنه. وقتی بهش می‌گی داماد پس کو؟ او توی راه است، من شک ندارم آقای ماه است، دامادبودن ماه پذیرفته می‌شه از نگاه کودک و جدا نیستند دیگه از هم. تعریف‌ها، حس‌کردن‌ها و نگاه‌ها یک شکل دیگه‌ست در دنیای کودک. و این شعر، همین‌طوره کاملا. من حس می‌کنم که یک کودک خلاق خیال‌پرداز که بلده از کلمه‌ها استفاده کنه، اون‌چه که می‌دیده از غروب رو تعریف کرده و همون‌جور شیرینه برای من. 


اینستاگرام naserekeshavarz رو حتما ببینید یک‌بار.

اول اینکه بیا قبول کنیم بحثی که طرح کردی به مکالمه‌مون تا اینجا مرتبط نبود. اون جمله‌ها مقدمه این نتیجه نبود.
.
راستش با این دید بهش نگاه نکرده بودم. هروقت با شعرهای کودکانه روبرو می‌شدم، فقط ریتم توی ذهنم بود و کمتر به محتوا توجه داشتم. بحث رو کمی شخصی‌سازی کنم:
یادم رفته بچگی رو. یادم رفته بود که باور داشتم کلاغ‌ها واقعاً خبر رسونن. یک آقای امینی توی کانون پرورشی فکری کودک داشتیم، هربار یه موضوع بهمون می‌داد که درباره‌اش بنویسیم. مثلاً می‌گفت برید بیرون و ببینید گنجشک‌ها چی می‌گن. سنگ‌ها چی می‌گن و بنویسیدش. الآن یاد اون نوشته‌ها افتادم. پایان شخصی‌سازی.

سر زدم به صفحۀ آقای کشاورز هم.
ممنون.

چرا قبول کنیم؟ من قبول نمی‌کنم. :/


حقیقتش اینه که من می‌ترسم که یادم بره‌. می‌ترسم فراموش کنم و نمی‌دونم بعدش زندگی برام چه شکلی می‌شه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست