قصه‌های مام‌بزرگم (۱۹)

 رسیدم خانه و مام‌بزرگ با یک عالمه نان نشسته بود روی مبل و با قیچی تکه‌تکه می‌کردشان برای بسته‌بندی. کنارش روی زمین نشستم و یک‌ تکه‌ی خشکش را کندم و دندان گرفتم. دایی خانه‌ی ما بود. قرار بود شبانه راهی جاده شود برای سفری. توی آشپزخانه بود، پرسید شام می‌خورید؟ مام‌بزرگ گفت فعلا نه، تو بخور که زود راه بیفتی بیچاره نکنی من رو. دایی پرسید من شب تا صبح رانندگی می‌کنم، تو بیچاره می‌شی؟ گفتم مام‌بزرگ تا برسی نمی‌خوابه. گفت من چهل ساله دارم رانندگی می‌کنم، همیشه هم شب می‌رم. گفتم مام‌بزرگ چهل ساله شب‌ها نمی‌خوابه.

۱۱ قلب
این خاصیت ننۀ من هم هست. کافیه یکی از بچه‌ها توی مسیر باشن. بیست بار زنگ می‌زنه که چی شدی؟ رسیدی؟ الان کجایی؟ کجا رفتی؟ :)
با اینکه هر سه خاله دانشجو بودن و سال‌هاست چندتا از بچه‌هاش بیرون از شهرمون زندگی می‌کنن، اما ننه هنوز هم دلواپس میشه و دلش شور می‌زنه این‌طور وقت‌ها.

عادت نمی‌کنه آدم.

آخی... خدا حفظشون کنه

سلامت باشید

خدا حفظشون کنه

سلامت باشید

بعضی وقتا ماها یادمون میره... اینکه یه نفر هست که همیشه نگرانمونه.
ولی اونا هیچوقت یادشون نمیره... که یه نفر رو دارن تا نگرانش باشن و تا صبح به خاطرش نخوابن... مرسی خورشید که اینقدر شیرین خاطراتت رو تعریف میکنی و به ما تلنگر میزنی

یک سوالی که تازگی برای من پیش اومده اینه که ما چه وظیفه‌ای داریم در قبال اون‌ها. اصلا وظیفه‌ای شامل‌مون می‌شه؟ 

البته من از دید خودم می‌بینم. یعنی فکر می‌کنم چه انتظاریه از کسانی که نگرانشونم و اون‌ها اصلا متوجه نیستند؟ همیشه به خودم می‌گم که اون‌ها به خاطر نگرانی و احساس من، اسیر من نیستند. نباید دعواشون کنم، نباید محدودشون کنم، نباید انتظار رفتاری رو از جانب اون‌ها داشته باشم. به سایر چیزهایی که زمینه‌ش هستند کاری ندارم‌ها. 

میدونی، آدم با آدم فرق میکنه. هرکسی توی ذهنش یه سری افکار داره و یه جوری فکر میکنه. به خاطر همینم در نهایت، واکنش ها در مقابل این قضیه به تعداد آدمای روی زمین میتونه متفاوت باشه. هرکسی توی کانتکس ذهنی خودش یه جوری به قضیه نگاه میکنه. 
مثلا مامان من، وقتی ما یه کم دیر میکنیم، شروع میکنه به زنگ زدن. بعد اگه توی خیابون باشی و گوشی توی کیف باشه و نبینی، دلشوره میگیره و هی میگه بچم کجاست، چرا نیومد، کجا موند این بچه. آیا من وظیفه ای دارم در مقابل این رفتار مادرم؟ 
نگرانی اش رو نمیتونم کاری بکنم. ولی مثلا میتونم وقتی سوار اتوبوس و تاکسی شدم و حس کردن الان میتونم گوشی ام رو دربیارم، یه زنگی به خونه بزنم بگم من فلان جام و نگران نباش. تا نشینه خودخوری کنه. 
ولی مثلا من یه بار با یه بنده خدایی قرار داشتم که 16 سالش بود و میخواستم ببرمش پارک بانوان والیبال بازی کنیم. میدونستم گوشی همراهش نیست( چون واسه امتحانا جمعش کرده بود) و من هم یه ربع دیر رسیدم. 
نبود که نبود. هی با خودم میگفتم حالا من چه غلطی بکنم. این بچه اگه گم ب‌ه، طوریش شده باشه، من چه خاکی به سرم بریزم. وقتی بالاخره از خونه شون زنگ زد بهم، من پشت تلفن اشک می‌ریختم که دیگه حق نداری منو اینطوری نگران کنی. از این به بعد گوشی میاری با خودت هر وقت رفتیم بیرون. بهش گفتم میدونی چه قدر نگرانت بودم؟ 
خیلی عادی برگ‌شت گفت من خودم تصمیم گرفتم باهات بیام بیرون. مسوولیت هم پای خودمه. تو خودت رو نا راحت نباید بکنی. 
این آدم طرز فکرش با من متفاوته. اسیر نیست. ولی نوع محبتش، نوع فکر کر نش، کلا همه چیزش متفاوته با منی که زنگ میزنم خونه تا مامان نگران نشه. 
کلا میخوام بگم تو خودت هرکاری که فکر میکنی درسته رو انجام بده. بقیه متفاوت فکر میکنن، ولی بعضی وقتا هم لازمه بهشون بفهمونم که آقا، اگه من اینقدر دوستت دارم و به فکرتم، تو هم یه کار کوچولویی رو باید انجام بدی که من نگرانت نباشم. شاید اسمش رو نباید بذاریم اسیر. باید بذاریم محبت. اینایی که گفتم صرفا نظر شخصی ام بودن


آره، می‌دونم چی می‌گی. من خودم خیلی وقت‌ها خودم رو موظف می‌دونم که تماس بگیرم، خبر بدم، وقتی می‌دونم نگرانند. ولی وقتی خودم کسی‌ام که نگرانه، این حق رو به خودم نمی‌دم که توقعی از فرد مقابل داشته باشم و با خودم و نگرانیم می‌سازم و می‌سوزم. :|

بعضی وقتا هم اینطوریه که باید از آدما بخوایی تا یه کاری رو انجام بدن. اونوقت به خاطر محبتشون و به خاطر تو، سعی میکنن کمی مراعات حالت رو بکنن و بعد هم کم کم عادتشون میشه... چون میدونن به خاطر اون علاقته که نگرانش نی. 

آره، این از ضعف‌های منه. از آدم‌ها چیزی نمی‌خوام.

آخى..عزیزم. واقعا مادرا همینطورن. خدا حفظشون کنه..

سلامت باشید

چی ریختن توی گِل مادرها:-)

از اینی که گفتی خوشم اومده و دارم سعی می‌کنم این کنایه رو توی صحبت‌هام به کار بگیرم :))

آخی.......خدا حفظ شون کنه...قدرشون رو بدونید لطفا...با تمام وجود.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست