قصه‌ی من و مام‌بزرگ من (۱۸)

 تمام ماه مبارک غر زده‌ام و غصه خورده‌ام که هیچ نفهمیده‌ام اصلا از آمدنش. همه‌ی سحرها خواب مانده‌ام، همه‌ی افطارها تنها بوده‌ام توی راه، سرکلاس یا خانه و بی‌همراه. رمضان بهار من است، عید من است، سال نوی من است و همه‌ی نصیب من امساله نیم ساعت اضافه‌ای بود بین کلاس‌هایم که به جای نهار پناه می‌گرفتم گشنه تشنه گوشه‌ی کتاب‌خانه و به اندازه‌ی سی‌وپنج سال عبادت می‌کردم. آمدن رمضان همیشه برایم تکرار خوشایند حس تعلق بود و علاوه بر آن، تجربه‌ی جمعی عبادت کردن، بندگی کردن، همراه هم یک سفر یک‌ماهه را تجربه کردن. امسال همه‌اش اما مشغول دویدن بودم، در کار و درس و خواندن و تلاش برای سامان دادن به دنیای آشفتگی‌ها و سر افطار بغض کرده‌ام که من چرا دیگر آن حس‌های قدیمی را ندارم؟ که شبی از خستگی میانه‌ی مناجات، پای سجاده خوابم برده، که تنم توان خواب و بیداری‌ها را دیگر ندارد و قید سحرها را زده. با خودم فکر می‌کنم چه‌قدر منتظر آمدنش بوده‌ام امسال و بعد فکرم می‌پرد به امتحان‌های هفته‌ی دیگر و کار جدید و کارهای در دست انجام و سعی می‌کند تا آن‌جایی که امکان دارد، چیزهای دیگر را هم در برنامه بچپاند. که تن من روزها گرسنه است، از پسش برنمی‌آید و من غصه می‌خورم که چه‌طور زنده بمانم بدون حس‌های قدیمی؟ 

امشب شب بیست و سوم است. شب‌های قدر، تحویل سال من‌اند. دو شب گذشته جوشن کبیرم را خوانده‌ام و درد دل‌هایم را گفته‌ام و حرف‌هایم را زده‌ام. خودم را راضی می‌کنم که امشب را به دعای مجیر راضی باش که صبح زودتر بیدار بشوی‌. یک لنگه‌پا ایستاده‌ام کنار دیوار و گوشی‌ام به شارژ است. صدای تلویزیون می‌آید. مام‌بزرگ هیچ‌وقت تلویزیون را خاموش نمی‌کند. دوست دارد همیشه یک صدایی توی خانه باشد، مهم نیست که چی پخش می‌کند، مهم نیست که خودش گذاشته رفته و گوش‌های سنگینش به صدای خیلی بلند آن گوش نمی‌دهد. گوشی از دستم سر می‌خورد روی میز. می‌روم سمت اتاق، آرام می‌نشینم جلوی تلویزیون. کسی می‌خواند و من نوشته‌های روی تصویر را دنبال می‌کنم و زیر لب تکرار. به آدم‌های توی تصویر نگاه می‌کنم. جمع شده‌اند در صحن خانه‌ی خانمی در قم و مناجات می‌خوانند، نشسته و ایستاده. خیلی‌ها ایستاده‌اند. به خانم سلام می‌کنم. تسبیح مام‌بزرگ را از روی میز برمی‌دارم و می‌شمارم: سبحانک یا لا اله الا أنت. مام‌بزرگ از آشپزخانه می‌آید و می‌نشیند سر جای خودش در خانه. نمی‌روم. معمولا می‌روم توی اتاقم که برق‌ها را خاموش کند و بخوابد ولی نمی‌روم. خوب می‌خواند، دلم می‌خواهد گوش کنم، خسته‌ام. تکیه می‌دهم به دیوار آشپزخانه، نگاهم به تلویزیون است. مام‌بزرگ آرام آرام تاب می‌خورد و همراه تلویزیون الغوث می‌گوید. من تکیه داده‌ام و پاهایم را دراز کرده‌ام. آرامم، بیشتر از همیشه. دعا می‌کنیم "خلصنا من النار" و من آزارهایی که دیده‌ام را مرور می‌کنم و باز ذکر می‌گویم به اسم‌هایش عزیزم، قربانت بروم، دورتان بگردم، ای به فدای شما،... و یادم می‌افتد به سال گذشته، همین شب و سخت دلم می‌گیرد و پرتمنا می‌خواهمش، یک‌بار دیگر در آن حال نفس کشیدن. اشک از پنجره‌ام می‌چکد. پاکش نمی‌کنم. مام‌بزرگ یک برگ دستمال‌کاغذی تا نشده را جلوی صورتش گرفته و در آن گریه می‌کند. نگاهش نمی‌کنم. او هم نگاهم نمی‌کند یا به روی خودش نمی‌آورد. اجازه می‌دهم اشک‌ها راه بگیرند روی گونه‌هایم. نگاه می‌کنم به مردم توی تلویزیون. هرکدام حال خودشان را دارند. این فراز را می‌خوانم با دعای این‌که همه‌ی آن‌ها به حاجت‌هایشان برسند. مام‌بزرگ می‌گوید قشنگ می‌خونه، من این‌جوری دوست دارم. می‌گویم ها. نیمه‌شب است و در و پنجره‌ها را باز کرده‌ایم که نسیم شبانه بوزد به خانه‌ی ما. پروانه‌ای نزدیک سقف بال‌بال می‌زند. مام‌بزرگ بالشش را مرتب می‌کند و همراهمان ذکر می‌گوید در حالی که به پهلو آرمیده است. من، سالم تحویل می‌شود. دعا می‌کنم خدایا، از این تنهاترمان نکن. حاجت سال گذشته را یادم هست. امسال به هرچه پیش بیاید راضی‌ام، به شرط آن‌که تو پیش ما بمانی. اشکالی ندارد اگر سختی می‌دهی ولی همراهش، کنار ما باش.  

۱۰ قلب
بدیع یه غزلی داره که دوست دارم یکی دو بیتش رو زیر این متن بذارم. ممکنه به خود متن زیاد مرتبط نباشه. این چند بیت رو در هر صورت به اشتراک می‌گذارم:
قرآن به سر گرفتم و گفتم سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق!

ترسم که در سماع شوم از دعای دوست
آنجا که قبله‌گاه تو باشی، امام، عشق!

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می‌دهد از روی بام عشق!

از رکعت نخست در افتاده‌ام به شک
در سجده کفر گفته‌ام و در قیام عشق!

سی پارۀ حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو والسلام عشق!

کلیددارید شما، صاحب اختیارید :))

باز آمده‌ام دست به دامان تو باشم
کافر شوم از غیر و مسلمان تو باشم

بله :)

خونه ی مام بزرگه هزار تا قصه داره...
+کنارمون هست کاش ما حواسمون پی بادبادک ها نره.
++ برای من ماه رمضون تا نوزدهم اندازه یه سال میگذره و بعد از نوزدهم به اندازه دو ساعت!
+++ان شاء الله در سال جدید حال دلت با خودت و خدا خوب باشه هر چند با خستگی و هزار مشغله :)


آره جدی، چیه قضیه که تا می‌رسه به شب قدر تموم می‌شه؟

حس می‌کنم امسال، برای خیلی ها اون حس و حال تکرار نشد، امسال یه جوری بود، یه جوری که تهش نمی‌تونم به خودم افتخار کنم. حسی که داره آزارم می‌ده. یه جور تلف کردن بود این ماه برام. امیدوارم امیدوارم واقعا بتوئنیم درک کنیم همراهی‌اش رو. اون که همیشه هست، کاش ما همراهیش کنیم.

نمی‌دونم، من سرزنش نمی‌کنم خودم رو. اقتضای این زمانه سرشلوغی و همزمانیشون سخت شده. سال‌های خوبی گذشته پیش از این. این یک‌دونه به همه‌ی اون سال‌ها در.

سلام.

ماه رمضون همیشه برام همون حس شعر حافظ رو داره :
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی 
ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
...

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی؟

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی...

سلام :)

(سمت چپی نیست؟ چپ ما که عکس رو می‌بینیم.)

منو از دعای خیرتون محروم نکنید

من هرکاری از دستم برمی‌اومد کردم.

گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی، نباشد هیچ غم

اون دو بیت قبلش رو دیدی چه قشنگ می‌گه؟

لیک در ظلمت یکی دزدی نهان

می‌نهد انگشت بر استارگان

می‌کشد استارگان را یک به یک

تا که نفروزد چراغی از فلک

منم امسال هرچی فکر کردم نفهمیدم چی باید بخوام. چی حقیقتا می‌خوام. تنها و اولین چیزی که توی ذهنم بود این بود که " هر اتفاقی رو که"خودت" می‌دونی برامون رقم بزن. چون قطعا چیزی که تو بخوای خوبه."
حس کردم به درجه جدیدی از عرفان رسیدم :))

:))


من هم خیلی وقت‌ها این دعا رو می‌کنم ولی بعدش در یک درگیری می‌افتم با خودم که خیلی اذیتم می‌کنه. این‌که من دارم تسلیم می‌شم، چون امید ندارم که خدا چیزی که من می‌خوام رو مستجاب کنه؟ 
و احساس می‌کنم که از روی نیکوگمانی نیست این همه چیز رو به خدا سپردن، از روی ناامیدیه و رنگ جبرگرایی داره. مثال همون که می‌گه "در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند/ گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را" 
یک‌کم نگرانم می‌کنه جون گرفتن دوباره‌ی این نگاه. 

شما از همون هایی بودی که اگر میخواستی کنکور رو هم میتونستی منفی 33 بزنی!وسطی!

:))))

از رد گزینه استفاده کردم برای رسیدن به جواب، که مهم هم همون بود به هرحال. 
آخه شما خیلی متین و موقری. چیزی که من از وسطیه می‌بینم در این تصویر، یک ماجراجویی و سرخوشی فارغ از خیاله که خیلی نمکینه، با اون کلاه و بندش و عینک و ریش و بند کج کیف. هرچند که یک بازیگوشی در نوشتار شما هم هست ولی من خیلی جدی و عمیق و اتوکشیده می‌خوندم وبلاگتون رو. 

دلم به حال خودم سوخت...

چرا آخه؟ 

آره.
الآن که فکر می‌کنم می‌بینم شاید منم آرزویی ندارم، یا که آرزویی دارم و امیدی نیست..
پس آرزو کنیم خدا نیکوگمانی ِ حقیقی رو بهمون برگردونه.
و امید رو.

آره، آره، همین رو بخوایم. 


+من همیشه از حرف‌های تو خوشحال می‌شم. مرسی که کامنت می‌گذاری.

از یه جایی به بعد که حال خوش زیاد میشه آدم به خدا میگه چیزی نمی‌خوام.‌ خودتو می‌خوام. فکر کنم خدا هم میگه آهان، منم همینو می‌خوام. 

نمی‌دونم آقا سید، توی کامنت‌ها هم صحبتش شد. حس نمی‌کنم از روی گمان نیکو باشه. انگار خدایا تو که چیزی که من می‌خوام رو بهم نمی‌دی، من هم که به خاطر این رهات نمی‌کنم. هر چی می‌خوای بده، هرکار می‌خوای بکن. 

انگار از قلب خود بریدنه به خاطر ناامید شدن از اجابت خدا که شاید اصلا فکر کنیم برحق هم هست ولی دلمون که هنوز می‌خوادش. 

ای وای :)) ذوق کردم.
ممنون از تو که صحبت‌هات دل‌نشینه و وادارم می‌کنه کامنت بذارم

قربانت :))

بعد از یک مدت تقلا برای به یاد آوردن و برگردوندن حس های خوب قدیمی، کم کم از خودم پرسیدم اصلا چرا دوست داریم حس های خوب قدیم تکرار بشند؟ شاید چون زندگی رو یک روند خطی میبینم از معصومیت به سوی آلودگی. که هرچی مربوط به گذشته باشه لابد معصوم تر و بهتره. نمیدونم. ولی چرا منتظر حسهای جدید نباشیم؟ چرا صبر نکنیم که شاید یک «چیز دیگر» یک چیز نو سر راه باشه؟ شخصا امیدوارم. منم مدتهاست نگرانم چرا حسها برنمیگردند. نگران اینکه نکنه توی همین مشفله ها و قیل و قالهای بیهوده ؛ معصومیتی رو برای همیشه از دست داده باشم. 

+«اشک از پنجره ام میچکد»

 چشمهای ما پنجره اند! 

حس‌های قدیمی، چیزهای تجربه شده امن‌تراند چون و من گرفتار توی دنیایی که هرلحظه داره عوض می‌شه و دیگه تحت اراده‌ی من نیست، من احتیاج دارم به پناه بردن به امنیت ثبات. به خاطرش سعی کرده‌م جزیره‌های ثبات بسازم برای خودم ولی از دست دادنشون خیلی دردناک می‌شه. 


+ چشم‌های ما پنجره‌ند. :)

این غ من بودم!
خوب مسئله همین بی‌پناهیه. ما بچه که بودیم "تدبیر" نمیکردیم که چی خطرناکه و چی امن، بهترین حس ها رو به میانجی همون آزادی به دست آوردیم. شاید دوباره باید همونقدر بی‌کلّه باشیم این بار با وجود بار سنگین آگاهی بزرگسالانه روی دوشمون.

آره. 

چرا وقتی بزرگ می‌شیم دنبال پناه می‌گردیم؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست