خورشید پاره‌ی جانش را شریک می‌شود



شازده احتجاب، هوشنگ گلشیری، نشر نیلوفر

۹ قلب
بسیار بسیار بسیار دوست‌داشتنی و دل‌پذیر بود. هم صدا و هم سیما... ئه... یعنی هم صدای شما و هم کلمات هوشنگ‌خان گلشیری. (-:

قلبم رو درآوردم، پیچیدم، گذا‌شتم جلوتون. 


بیاید صحبت کنیم ازش. چرا دل‌پذیره؟ چرا دوست‌داشتنی؟ خیلی صفت‌های دیگه هم می‌تونه بگیره. چرا این دوتا رو انتخاب کردی؟ 
نظرت درباره‌ی خود متن چیه؟ بیاید نگذریم بچه‌ها. بمونیم و کشف کنیم رازهای پنهان رو.

دل‌پذیربودن‌ش برای من به‌خاطر دوست‌داشتنی‌بودن‌ش بود و زمانی که به‌ش گوش دادم. اولِ صبح و بعد از سحری...
و اما دوست‌داشتنی، به‌خاطر آرامشی که بین صدای شماست و آشوبی که بین کلمات‌ه، به‌خاطر تغییر درست لحن‌ها، به‌خاطر سادگیِ کلیِ کار و صدای ورق‌زدن‌ها.

خیلی ممنونم :) 

اول اعتراف کنم، از گلشیری تا الآن فقط دو مجموعۀ داستان کوتاه خوندم. با این حال می‌تونم بگم از نثر و کارهای فرمی و زبانی گلشیری لذت می‌برم. 
دوم، به عنوان یک خواننده از پست‌های این شکلی‌ای که می‌ذاری استقبال می‌کنم. به چند دلیل، یکی اینکه صدا همیشه برام عنصر مهمی در ارتباط بوده. دلیل دوم هم اینکه فقط پست نیست، پیگیری‌های بعدش و بحث با مخاطب پای پست هم خوب و مفیده. 
سوم، همون اول کار اعتراف کردم. طبیعتاً شازدۀ احتجاب رو هم نخوندم. ولی بخشی که خوندی رو لااقل دو سه بار درباره‌اش گفتی و به همین خاطر متوجه بودم که دارم کدوم قسمت رو گوش می‌دم. 
خلاصه که دست‌مریزاد.

ننوشتم پاش گلشیری و نگفته‌م گلشیریه که زیر اسم اون نباشه. خیلی وقته که وقتی اسم‌های بزرگ میان، همه‌چی درباره‌ی اون‌ها می‌شه. همه اسم کامو رو می‌شناسند، چند نفر خوندنش؟ 

درگیر اسم‌ها نیستیم این‌جا، درگیر متن می‌خوایم بشیم. من واقعا اهمیت می‌دم به اتفاق افتادن همچین چیزی و دلم می‌خواد با هم بتونیم تجربه‌ش کنیم. سعی کرده‌م یک بهانه و بستری رو برای شروعش درست کنم و چیزهایی رو که یاد می‌گیرم برای بقیه تعریف کنم و اون‌ها هم تعریف کنند و یادم بدن.  ولی خب همون‌طور که می‌بینید پست‌ها فقط یک پاره صدااند. اگه قراره اتفاق بیشتری بیفته، باید توی کامنت‌ها دنبالش بگردیم. بعضی وقت‌ها کسی حرفی داره و می‌شه، بعضی‌ وقت‌ها با هم‌دیگه هیچچی نمی‌گیم و می‌گذریم.
خوبه که دوستش دارید. هرجوری که نگاه می‌کنید بهش. ممنونم.

من فعلا درگیر صداتم :)

صدام درگیر قصه‌ست خودش.

گلشیری برای من همیشه با چند تا حس متناقض همراه بوده.
یه جور دردی که کاملا ملموسه براش
یه دردی که پیچیده تو قالب کلمات و اونا رو داره با همون میزان از تاثیرگذاری به ما پیشکش می‌کنه
یه جوری انگار با تک تک شخصیت‌ها نشست و برخاست کرده
باهاشون حرف زده
کلمه ها از زبون خود شخصیت ها اومدن نه از زبون نویسنده
ممنون بابت این حال خوبی که باهامون شریک شدی.
خوانش گلشیری از داستان هاش رو شنیدی؟

من هنوز خیلی کوچکم برای گفتن از گلشیری. خیلی کم‌دانشم برای این‌که توی این نوشته‌ها خود گلشیری رو پیدا کنم. 

فعلا هنوز دارم تمرین می‌کنم که خود متن‌ها رو بفهمم و باهاشون وارد مکالمه بشم.

من میخوام اینجا کامنت بگذارم، اما نمیتونم. چون کتاب رو نخوندم. از شانس بد یا از حال بد یا هرچیر دیگه‌ای، خیلی کم‌حوصله شدم برای توصیف‌های با جزئیات زیاد و یا طولانی. این قسمت که گوش دادم انگار تقابل زمونه‌ای که تغییر کرده با قدیمش بود، یا من حس کردم. فکر کردم لحن شازده رو با حالت دلسوزی برای پدربزرگ اجرا کرده بودی، و البته دلتنگی. همینقدر فهمیدم.
میدونستی من خوندن و نوشتن رو راحت‌تر از گوش دادن میدونم. حواسم وقتی که هم لحن در میونه و هم واژه و هم مفهوم میره پی چند تا چیز :)) دفعه‌ی اول فقط به صدای خودت گوش دادم. دفعه‌ی بعد ولی داستان رو تا آخرش شنیدم. بهرحال قصدم فقط حمایت از پستت بود. دستت درد نکنه :)

دقیق و خوب و درست تشخیص دادی. مفهوم کلی داستان در این قسمت گنجونده شده. به نظرم رسید که بخش مناسبیه برای نمایندگی از اون کتاب. 

حقیقتش فقط این‌جا می‌خوام یک‌کم قصه بگم و شعر بخونم و حرف‌هام رو بزنم. دوست دارم با متن درگیر بشیم. هرکدوم به شیوه‌ی خودمون، هرکدوم هرطور که دوست داریم. دو سه نفر گفتن بهم که ترجیح می‌دن بخونند تا بشنوند ولی خب این یک‌جورهایی نیاز منه. احتیاج دارم که به این بهانه با متن‌ها پیوند بخورم و خودم رو آروم کنم. یک تجربه‌ست به هرحال. 

خب چه حرکت بدیعی، به نظر من که عالیه، حتما تجربه‌ی خوبی رقم میخوره، بهتر از اون اینکه وبلاگت خیلی جای خودت میشه نه فقط محتوا برای خواننده‌ها :)

آره، فکر می‌کنم به خودم خیلی خوش بگذره. :)

ممنون از دلگرمیت.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست