گل سرخ در شب بیابان

 

     بخوان به نام گل سرخ، محمدرضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)

۱۱ قلب
ممنون خورشید بسی لذت بردم.

چرا لذت می‌بریم؟ از کجاش لذت می‌بریم؟ توالی کلمات قشنگه این شعر یا معناهایی که در این کلماته هنوز زنده‌ست و جاری در زندگی ما؟ کدوم قسمتش رو دوست داری با خودت زمزمه کنی؟ کدوم جمله رو با خودت برمی‌داری و می‌گذاری توی کوله‌ت که با خودت ببری در مسیر زندگی؟

بیاید از این چیزها با هم صحبت کنیم.

از این گریوه به دور
در آن کرانه، ببین
بهار آمده...

بگید که چی باعث می‌شه این قسمت از شعر رو جدا کنید؟

یک نفر هم مثل همه ما به تنگ آمده از همه چیز ،داره با خودش حرف می زنه و وقتی که من گوش می کنم به حرف هاش احساس می کنم منم باید بخونم..بخوان به نام گل سرخ..به نام او..
بخوان تا کبوتران "سپید"به آشیانه ی "خونین" دوباره برگردند...یعنی من بخونم دوستی و صلح و صفا به آشیانه خونینی که دارم توش نفس می کشم بر میگرده؟
.
سد بستند در برابر نور..در برابر آواز،شور سد بستند ماهم لال شدیم نمی دونیم چیکار کنیم؟فریاد ها توی دلمون جمع شده..ولی بالاخره سد سرریز می کنه و سبک میشیم.پس بخوان به نام گل سرخ...
.
بهار آمده از سیم خاردار گذشته..اگه اینجا دورمون سیم خاردار کشیدن همه جا که اینطوری نیست؟ بالاخره بهار میاد از سیم خاردار میگذره چون نمیشه جلو بهار رو گرفت...
معناها هنوز زنده است خورشید تو دل غم وقتی یکی میگه بیا بخون حس خوبی بهت میده.

امیدبخشه، داره دلداری می‌ده، ولی منفعل نیست. محزون هم نیست. یک خطابه‌ی انگیزاننده‌ست. وزنی که انتخاب کرده رو ببین: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع‌لن. حالتی که به خوندن می‌ده، مکث و کوبش‌ها. روح جنگنده‌ای رو در آدم بیدار می‌کنه. کنارش همون تأثیر فعل‌های امری و پرسش‌ها. تو می‌روی که بماند؟ ، بخوان دوباره بخوان... 

می‌خواد با این شعر امید بده ولی نمی‌گه همه‌چی خوبه. قشنگی‌ها رو به یاد آدم میاره و می‌گه برای تحقق اون‌ها پاشو یک کاری بکن. 
اولین جمله، اولین کلمه می‌گه بخوان. اولین چیزی که ذهن من رو هم مشغول کرد همین بود. مثل اولین آیه‌ی نازل شده‌ی قرآن می‌گه. إقرا... بخوان... داره رسالت می‌گذاره روی دوش مخاطب شعر. مخاطبش کیه؟ من فکز می‌کنم اول از همه خود شاعر، با خودش داره می‌گه. بعد، هرکسی که این شعر رو می‌خونه و طنین "بخوان"‌ها در او اثر می‌کنه. شعر رسالت می‌گذاره به عهده‌ی هرکسی که می‌خونه: "حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی"
از حافظ وام گرفته مصرع آخر رو.

زمزمه میکنم: 
"تو خامشی، که بخواند؟
تو میروی، که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟"

توی کوله پشتیم میذارم: 
"حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست."
همون لحظه یاد شعله ی چراغ بونزن افتادم. برام خیلی جالب بود که رنگ یه چیزی رو با رنگ شعله ی یه ماده توصیف کرده. مثلا میتونیم بگیم "حریق شعله مسی چمن" :)

در طول شعر می‌خواد تو رو مجاب کنه که "بخوان‌". شروع می‌کنه از قشنگی‌ها گفتن که دل تو رو بلرزونه. بخوان تا باغ‌ها بارور بشن، هرچند آشیانه خونینه، بخوان تا کبوترها برگردند. رنگ خواهش می‌گیره حرف‌هاش. بعد می‌گه اگه نیای ما بدون تو نمی‌تونیم‌ها. تو خامشی، که بخواند؟ که نرم بشه دلت. پا شی بهار کنی.


معرکه نیست؟ من خیلی کیف کردم با قضیه‌ی بنفشه. چه خوب دقت کردی. شعله رو برای بنفشه گفته چون لکه‌ی سیاهی داره که از داغ سوخته انگار و بنفشی‌ها هم که شعله‌ست.

سؤالی که پرسیدی من رو یاد شعر فروغ می‌اندازه. اون‌جایی که می‌گه:
اگر به خانۀ من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور!
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم.

وسط این شعر هم دنبال یه دریچۀ کوچیک بودم و توی این چند کلمه پیداش کردم.

خودتون رو بیرون از شعر می‌بینید یعنی؟ از این ماجرایی که داره روایت می‌کنه؟

نه، در حقیقت از همین دریچه‌ای که بود اومدم تو و ادامۀ روایت رو شنیدم. :)

:)) خوب بود.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست