ولی چه دور، ولی چه دیر

دستم خالی بود و دینی به گردنم. چیز زیادی بلد نبودم ولی همه را خرجش کردم. سال گذشته بود و حالا رسید، برای تولدش. 


رادیو چل، به روایت فریدون عموزاده خلیلی

قیصر، چون پیامی دشوار

کار کوچکی برای نشریه‌ی چلچلراغ که دور از انصاف بود اگر به شما نشانش نمی‌دادم.


۶ قلب
فقط یک‌بار بهش گوش دادم. نقش جهان بودم و محمدعلی فایل تمام‌شده‌ی کار را برایم فرستاد. ایستاده بودم وسط میدان امام، چشم بسته بودم و بلند بلند کلمات را با آقای خلیلی می‌خواندم. بعد از آن هربار خواستم گوشش کنم، جمله‌ی اول آقای خلیلی تمام نشده، به گریه افتادم و آن‌قدر گریه کردم، گریه کردم که تمام شدم. چه‌طوری همه چیز در این دنیا گره می‌خورد چفت در دل هم؟
من نسبت به دکلمه‌های آذر چنین حسی دارم. تموم می‌شم بعدشون..

سلام بهار.

سر زد به دل دوباره غم کودکانه‌ای
آهسته می‌تراود از این غم ترانه‌ای
باران شبیه کودکیم پشت شیشه‌هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه‌ای...

یک‌بار قبلا این رو برام کامنت گذاشته بودی. 

و یادمه که روزهای کار مرتب با خودم زمزمه‌ش می‌کردم.

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست تیغ تیز را 
در کف مستی نمی‌بایست داد

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

«رازهای تو را باید از انگشت‌هایت سراغ گرفت که باریک بود و بلند.»

شنیدن چند دقیقۀ آخر متن.
سخت بود. خیلی.

می‌دونم می‌دونم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست