طلب

۲۳:۱۹ گفت برو ببین چی فرامی‌خواندت. 

یک خودکار دم دستم بود و یک تکه کاغذ. پیش کشیدم و چیزی نوشتم. سر بلند کردم، ۲:۲۷ روز بعدش بود. 

۱۲ قلب
شیرجه زدی توی یکی از دریاچه‌های نارنیا... 

آره، مثل همونه. :)

شدیدا به این تیکه کاغذ و اون خودکاره نیاز دارم و مهم تر از اون ذهنی که یاری کنه و بتونه خودش رو روی کاغذ خالی کنه

خدا نصیب کنه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست