مام‌بزرگ، مام‌بزرگ من (۱۶)

 به خانه رسیدم و دیدم ایستاده پای گاز و کوه سیب‌زمینی سرخ‌کرده کنار دستش. شبیخونی زدم و گفتم بیا شیرینی مام‌بزرگ. عکس انداختم و در اینستاگرامم استوری گذاشتم:


 بچه‌ها تک‌تک زنگ زدند خانه. من توی تاریکی اتاق دراز کشیده بودم. می‌شنیدم مام‌بزرگ صحبت می‌کند: ولنتاینه مگه؟ من نفهمیدم، آره خورشید شیرینی گرفته بود. تو از کجا فهمیدی؟  بعد تک‌تک ازشان پرسید برای همسر یا دوست‌دخترشان چه خریده‌اند و نظرش را در این باب که چرا ویلا نداده‌ند، کنار دریا نداده‌ند، ابراز کرد. توی تاریکی دراز کشیده بودم و به حرف‌های نمکینش ریزریز می‌خندیدم. سر کشید توی اتاق و گفت: ولنتاینت مبارک. 

۲۰ قلب
یک‌کم که گذشت، پرسید این ولنتاین مال کجاست؟ قصه‌اش را گفتم و همان‌طور که بافتنی می‌بافت گوش داد. 
با خودم فکر کردم چه‌قدر دوستش دارم که کناره نمی‌گیرد از دنیایی که با جهانی که او این همه سال در آن زیسته، این‌قدر متفاوت است. چه‌قدر روی باز و جست‌و‌جویش برای کشف را تحسین می‌کنم.
اگه اینستا فرند بودیم بخاطر این عکس بلاکت می‌کردم :))))

در جریانم ^_^ 


حجت تمام شد.
:)

:دی

من یه دونه از شیرینی پایینیا برداشتم ^_^

اول می‌خواستم فقط نون خامه‌ای بگیرم ولی از این‌ها بغلش بود و به نظرم نونش خوشمزه می‌اومد که همین‌طور هم بود واقعا.

میشه منم یه دونه بردارم؟

نارنجک مخی؟

خوشا به حالِ خودم که شیرینی دوست ندارم ،نون خامه‌ای هم نمیخورم اصلا و الان هوس نکردم الحمدلله :)
+ هر روز روزِ عشقه ولی خب امروزتم ویژه‌تر مبارک :)

خوشا به حال خودت که سلیقه نداری؟ :/ 

قربان تو

واااى چه عکس هوس برانگیزى.
مخصوصا اون پایینیاا d:

:| 

در تصویری که نون‌خامه‌ای توش هست، ‌"مخصوصا" فقط باید برای اون به کار بره.

منم از این مامان بزرگا می‌خوام

مامان بزرگ‌های مختلفی هستند ولی مام‌بزرگ یک‌دونه‌ست و فقط مال منه.

شیرین تر از نون‌خامه ای ها سوالای مادربزرگت بود به نظرم:)

قهقهه می‌زدم توی اتاق. داشت پسرخاله‌م رو ملامت می‌کرد که در رابطه با زوجه‌ی محترمه باید خست رو کنار بگذاره.

لااقل توی عنوان بنویسید "حاوی تصاویر دلخراش" که سر صب باز نکنیم پست رو :(

آخ، لعنت به من.

ساواکی بخ‌بخ... یه بار شکنجه کافی نبود؟ شب قبل خواب یه دور دیدمش و نفسم گرفت، الان پا شدم دوباره اینجا دیدمش و از هوش رفتم. :|

+من یک روز مام‌بزرگتو ببینم بغلش می‌کنم و دست برنخواهم داشت تا زمانی که در آغوشش حل شوم. 

یحیی یحیی یحیی!!

یحیی رو یادته؟

قسمت اول کامنت حنا کپی پیست! -__-

:: خدا حفظ کنه مام‌بزرگ قند و عسلت رو. همراهی قشنگی داره با ماجراها. همون چیزی که تو کامنتت نوشتی. :)

خدا همه‌مون رو دور هم حفظ کنه.

شما بد سلیقه‌اید به من چه؟ من سلیقه‌ام رو تو ترشی‌جات به همه ثابت کردم :))

اگه ترشی لبو رو هم دوست نداشته باشی که مشخصا نکردی.

انصاف نیست که آدم عکس شیرینی نارنجکی رو تو بذاره تا ملت ببینن !

نه، واقعا انصاف نیست. :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست