نخفته‌ایم که شب بگذرد سحر بزند

 خانه که بودم، شب‌ها زود سر می‌رسید. خانه حوالی ساعت ده دیگر خاموش می‌شد. نه این‌که همه بخوابند، هرکدام به گوشه‌ی تاریک خودمان می‌خزیدیم و شبمان را قسمت می‌کردیم با خیالی، شعری، زمزمه‌ای. کسی کاری به کسی نداشت. در خلوت شبانه‌ی خود خوش بودیم و با تنهایی‌مان وقت می‌گذراندیم. آن موقع بود که من آرام می‌گرفتم. خانواده‌مان پرجمعیت بود اما خانه‌ی کوچک‌مان ساکت می‌شد. مجالی بود که همه برگردند به خودشان. در جایی از این جهان که خاص آن‌هاست، قرار بگیرند. بعد صدای زمزمه‌ی ساکت پایی بر فرش می‌آمد. مامان آرام می‌رفت آشپزخانه، چراغ هود را روشن می‌کرد، چای دم می‌کرد و می‌نشست پشت میز، کتابی می‌خواند یا روی کاغذپوستی طرحی می‌کشید و یا در سررسیدش چیزی می‌نوشت. صدای سوت کتری می‌آمد و نور کمرنگی از لای در و بوی دست‌های مامان. خیالم آسوده می‌شد. سررسید نوشته‌هایم را می‌بستم، پتو می‌کشیدم تا روی شانه‌ام، چشم‌ می‌بستم. می‌دانستم مامان این‌جاست، بیدار است. پیش از آن‌که آیة الکرسی به آخر برسد، خوابم می‌برد. مدت‌هاست نخوابیده‌ام.

۱۳ قلب
امان از فرصت‌های از دست رفته
امان از لحظه‌های بی برگشت!
مطمئن نیستم/ اگر برگردند..
قدر خواهیم دانست! یا کاری می‌توانیم بکنیم!

برای من حس حسرت نداره. به قدر کافی قدردان بوده‌م و اون لحظات رو زندگی کرده‌م. دلم نمی‌خواد به غصه آغشته‌ش کنم. حس خوبی داشت برام.

فضای خونتون شبیه خونهٔ ماست یا بالعکس. من هم آرامش آخر شب رو دوست دارم و اون صدای کتری رو... خوابگاه که هستم دلم براش تنگ می‌شه؛ خوابگاه که هستم من هم درست نمی‌خوابم... اون آرامشه نیست. 

:: معمولا حس می‌کنم گفتن «منم همینطور» پای چنین پست‌هایی بی‌مزه‌اس! ولی خب... دوستمی. و می‌خوام بگم می‌فهمم چی می‌گی.

یک مرزی هست که این اجازه رو می‌ده. همون "دوستی". وقتی آدم از یک حال و هوای خصوصی صحبت می‌کنه و کسی از سرزمین غریبه‌ها خودش رو داخل یا مانند می‌کنه، آدم برآشفته می‌شه چون فکر می‌کنه ممکن نیست اون غریبه واقعا بتونه درک کنه اون حس رو. اما من می‌دونم که تو می‌فهمی من دارم از چی حرف می‌زنم و من هم متوجه حس و حال تو هستم. این‌جا دیگه وصله‌ی ناجور نیست. همخونی داره.

چقدر جملات قشنگ بودن . خیلی به دلم نشست :))

خیلی ممنونم :))

جوابی که برای کامنت اول نوشتین بیشتر از خودِ پست احساس خوب داشت :)

سلام چارلی. بیشتر برامون بنویس چارلی. 

میگن یکی از مضرات سبک زندگی جدید انسان‌ها همین کاهش خلوته. انسان‌ها دیگه خلوت ندارن و تا وقتی خلوت نباشه، یه سری تفکرات و یه سری ارتباطات با خدا هم قطع میشه. 
مثالش هم در زندگی روزمره‌مون زیاده. وقت‌هایی که فکر می‌کنیم خلوت کردیم اما در موبایل‌مون در حال ارتباط با سایرین هستیم.

من از کودکیم یادمه که این کار رو می‌کردیم. بخشی از روزمون رو همیشه هرکسی برای خودش بود. خیلی بهش فکر نکرده بودم ولی درست می‌گید. اتفاق مهمیه. 

درد داریم...شب که می شود سر باز می کند...

شب‌ها انگار احساسات خالص می‌شن.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طوری پراکنده‌ایم در جهان
که جز کلمات هیچ‌چیز نداریم.
آرشیو مطالب
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست